اصالت وجود صدرایی و مکاتب غربی
2ـ1 اصالت وجود صدرایی و مکاتب غربی اشاره کردیم که فردی به نام هایدگر در غرب پس از چهار قرن بعد از ملاصدرا به تئوری او دست پیدا کرد البته باید گفت تحت تأثیر ملاصدرا قرار گرفت، در دو قرن اخیر نیز مکاتبی در اروپا به شهرت رسید که به آنها اگزیستانسیالیسم نام داده اند. باید دانست که کلمۀ « اگزیستانس » در این مکاتب ( جز در مکتب هایدگر ) به کلی با وجود و اصالت وجود در فلسفۀ اسلامی و مکتب ملاصدرا فاصله و فرق بسیاری دارد.
و یکی از نقاط فرق آن دو آن است که آنان فقط به وجود انسان نظر دارند نه هستی کل و کل جهان هستی را.
این مکاتب علی رغم تفاوتهای مهمی که با هم دارند در برخی خصوصیات مشترک هستند. اگزیستانسیالیسم « وجود » را بر « ماهیت » مقدم می داند اما مقصود آنها از وجود همان هستی عامیانه و عرفی است که همه کس آن را بر زبان می آورند و معنی « تأخر ماهیت » در نظر آنها، آن است که انسان به سبب اختیار و آزادی همواره و در طول زندگی به ماهیت خود شکل می دهد و خود را می سازد و با مرگ انسان ماهیت او شکل نهایی خود را می یابد. بنابراین اعتقاد، روشن می شود که مقصود آنها از ماهیت همان ماهیت فلسفی نیست بلکه مقصودشان شخصیت انسان است، عکس العملهای انسان در برابر دو راهیهای زندگی و اضطرابها و ترسها و غمها و رنجهاست که هم وجود او را ثابت می کند و هم شخصیت و ماهیت او را.
در این میان سخنان هایدگر قدری آشناست ولی می توان گفت که وی در پی شناخت وجود نیست بلکه در پی یافتن گمشده ای هزار چهره است که با وجود در عرفان و فلسفه اسلامی فرق دارد. و در مقایسه با مکتب ملاصدرا مقدماتی و ناقص است و اشکالات زیادی بر آن وارد است.
3ـ1 توضیح محلّ نزاع(بین اصالت وجود و ماهیت)
شکی نیست که هر موجودی که دارای مفهوم ماهوی باشد مفهوم مربوط ، بر آن حمل می شود چنانکه مفهوم « انسان » بر اشخاص خارجی ، قابل حمل است. همچنین شکی نیست که مفهوم وجود ( به صورت حمل اشتقاق ) بر هر موجود خارجی ، حمل می گردد و حتی در مورد خدای متعال هم که ماهیت ندارد می توان گفت : موجود است. و به عبارت دیگر : از دیدگاه عقلی ، هر موجود ممکن الوجودی دارای دو حیثیت است : یکی حیثیت ماهیت ، و دیگری حیثیت وجود. چنانکه فلاسفه گفته اند : « کلّ ممکن زوج ترکیبیّ ، مرکّب من ماهیّۀ و وجود. » و این همان مطلبی است که بارها اشاره کرده ایم که انعکاس واقعیتهای خارجی در ذهن به صورت قضیه ای است که معمولاً ( یعنی در امور ذی ماهیت ) از یک مفهوم ماهوی و مفهوم وجود ، تشکیل می یابد.
در چنین مواردی اگر فرض شود که در ازای هر یک از این دو مفهوم ، یک حیثیت عینی و خارجی ، وجود دارد یعنی مفهوم ماهوی از یک حیثیت عینی ، و مفهوم وجود از حیثیت عینی دیگری حکایت می کند که در خارج با یکدیگر ترکیب شده اند و به دیگر سخن : ترکیب موجود از وجود و ماهیت ، ترکیبی خارجی و عینی است معنای این فرض آن است که هم ماهیت ، اصیل است و هم وجود.
ولی این ، فرض صحیحی نیست زیرا اگر هر موجودی دارای دو حیثیت عینی باشد هر یک از آنها به صورت قضیۀ دیگری در ذهن ، منعکس می شود که مشتمل بر دو مفهوم است و باید در ازاء هریک از آنها حیثیت عینی دیگری را فرض کرد و این جریان تا بی نهایت ، ادامه می یابد و لازمه اش این است که هر موجود بسیطی مرکّب از بی نهایت حیثیتهای عینی و خارجی باشد !
و این همان مطلبی است که فلاسفه گفته اند که تغایر وجود و ماهیت ، تغایری ذهنی است « اِنّ الوجودَ عارضُ المهیّۀ تصوّراً و اتّحدا هویّۀ ».
یعنی عروض و حمل وجود بر ماهیت که مقتضی تعدد و تغایر آنهاست فقط در ظرف تصوّر ذهنی ، حاصل می شود و گرنه این دو حیثیت از نظر هویت خارجی ، با یکدیگر متحدند. پس نمی توان هم ماهیت را اصیل و دارای واقعیت عینی دانست و هم وجود را. چنانکه نمی توان هر دو را اعتباری انگاشت. زیرا بالآخره همین قضیه هلیّۀ بسیطه است که از واقعیت عینی حکایت می کند و ناچار مشتمل بر مفهومی است که در ازاء واقعیت عینی ، قرار می گیرد. پس امر ، دایر است بین اینکه ماهیت ، اصیل باشد و وجود ، اعتباری و برعکس.
بنابراین ، طرح مسئله به صورتی که دارای دو فرض باشد مبتنی بر چند اصل است :
1ـ پذیرفتن مفهوم وجود به عنوان مفهوم اسمی مستقل ، و به اصطلاح ، پذیرفتن « وجود محمولی ». زیرا اگر مفهوم وجود ، منحصر در معنای حرفی و رابط در قضایا باشد جای چنین فرضی دربارۀ آن نیست که حکایت از واقعیت عینی بکند و به قول صدر المتألهین دارای حقیقت عینی باشد ، و طبعاٌ چاره ای جز قول به اصالت ماهیت نخواهد بود.
2ـ پذیرفتن تحلیل موجودات امکانی به دو مفهوم وجود و مفهوم ماهوی. یعنی اگر کسی چنین بپندارد که مفهوم وجود چیزی جز مفهوم ماهیت نیست چنانکه از بعضی از متکلمین نقل شده که معنای وجود در هر قضیه ای همان معنای ماهیتی است که موضوع آن را تشکیل می دهد در چنین فرضی باز جای تردید بین اصالت ماهیت و اصالت وجود ، باقی نمی ماند و اصالت ماهیت ، متعیّن خواهد بود. ولی بطلان این فرض در درس بیست و دوم ، روشن گردید.
3ـ پذیرفتن اینکه ترکیب وجود و ماهیت ، ترکیبی ذهنی است و در متن خارج ، دو حیثیت متمایز ، وجود ندارد که یکی در ازاء مفهوم ماهوی و دیگری در ازاء مفهوم وجود ، قرار گیرد ، یعنی فرض اصالت هر دو ، فرض صحیحی نیست چنانکه بیان شد.
براساس این سه اصل ، مسأله به این شکل ، مطرح می شود که آیا واقعیت عینی اصالۀً در ازاء مفهوم ماهوی قرار می گیرد و بالعرض ، مفهوم وجود بر آن حمل می شود و یا برعکس ، اصالۀً در ازاء مفهوم وجود قرار می گیرد و بالعرض مفهوم ماهوی بر آن حمل می گردد؟ و به دیگر سخن : آیا واقعیت عینی ، مصداق با لذات ماهیت است یا وجود؟ بنابر فرض اول ، شناخت ماهیات و احکام ماهوی ، همان شناخت واقعیتهای عینی است ، ولی بنابر فرض دوم ، شناخت ماهیات به معنای شناخت قالبهای موجودات و حدودی است که در ذهن ، منعکس می شود نه شناخت محتوای عینی آنها.
4ـ1 فایدۀ این بحث
ممکن است چنین پنداشته شود که بحث دربارۀ اصالت وجود یا ماهیت ، یک بحث تفنّنی است و تأثیری در حلّ مسائل مهمّ فلسفی ندارد چنانکه هم قائلین به اصالت وجود ، این مسائل را حلّ کرده اند و هم قائلین به اصالت ماهیت.
ولی این ، پندار نادرستی است و چنانکه در طیّ مباحث آینده روشن خواهد شد حلّ بسیاری از مسائل مهم فلسفی در گرو اصالت وجود است و راه حل هایی که بر اساس اصالت ماهیت ، ارائه می شود تمام نیست و منتهی به بن بست می شود. چنانکه در مسئلۀ تشخّص ماهیت دیدیم که بر اساس اصالت ماهیت ، راه حلّ صحیحی ندارد. و البته این مسئله در مقابل مسائل بسیار مهمی که مبتنی بر اصالت وجود می شود ، قابل مقایسه نیست. و اگر بخواهیم همۀ موارد را در اینجا یادآور شویم سخن به درازا می کشد. علاوه بر اینکه بیان ارتباط آنها با اصالت وجود ، نیازمند به طرح آن مسائل و نشان دادن نقطه های حسّاس آنهاست که می بایست در جای خودش بیان شود.
در اینجا فقط به دو مسئلۀ مهم فلسفی اشاره می کنیم که هر یک به نوبۀ خود ، مبنای مسائل ارزشمند دیگری است : یکی از آنها مسئلۀ علّیّت و حقیقت رایطۀ معلول با علّت است که نتیجۀ آن بر اساس اصالت وجود ، عدم استقلال معلول نسبت به علت هستی بخش می باشد و بر پایۀ آن ، مسائل بسیار مهمی از جمله نفی جبر و تفویض و توحید افعالی ، حلّ می گردد. و دیگری مسئلۀ حرکت جوهری اشتدادی و تکاملی است که تبیین آن نیز متوقف بر پذیرفتن اصالت وجود است و تفصیل آنها در جای خودش بیان خواهد شد.بنابراین ، مسئلۀ اصالت وجود ، یک مسئلۀ کاملاً جدی و بنیادی و درخور اهتمام فراوان است.
2. فصل دوم: تحلیل برون شناختی مکتب صدرا 1ـ2 ساختار حكمت متعاليه در نظام كامل مكتب ملاصدرا همه بخشها و فصلهاي مهم فلسفه را مي توان يافت، كه بر روي هم يك نظام (سيستم) منسجم فلسفي را تشكيل مي دهند. وجودشناسي (آنتولوژي) و مباحث ماوراءالطبيعه بيش از همه است و بترتيب مباحث الهيات (تئولوژي)، نفس شناسي، معادشناسي، شناخت شناسي، اخلاق، زيبايي شناسي[1] و منطق در آن غلبه و اكثريت دارند.
اين فصول، اگرچه بهم آميخته هستند ولي همانگونه كه شرط يك نظام (سيستم) فلسفي كامل است، همه مباحث آن بشكل منطقي بهم پيوسته اند و بترتيب از مباحث وجودشناسي بعنوان پايه براي اثبات ديگر مطالب و موضوعات استفاده مي شود.
مباحث شناخت شناسي ملاصدرا بصورت پراكنده در مباحث ديگر آمده است و آنرا مي توان در مباحث وجود ذهني، أعراض و كيفيات نفساني، اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول يافت و آنها را بهم تركيب كرد. فلسفه اخلاق و فلسفه سياسي او نيز پراكنده است. با وجود آنكه وي دو كتاب مستقل در منطق صوري دارد ولي مباحث منطقي فراواني مي توان در لابلاي مباحث فلسفي او يافت كه مجموعه آن كتاب ارزشمندي در منطق و فلسفه منطق خواهد شد.
ملاصدرا براساس يك سنت اسلامي «خودت را بشناس تا خدا را بشناسي» به شناخت نفس اهميت بسيار مي دهد و تقريباً در بيشتر كتب او از نفس بحث شده ولي در اسفار اربعه تقريباً يك چهارم كتاب به مباحث نفس و پايان سير وجودي او تا قيامت و بهشت و جهنم اختصاص دارد، علاوه بر مباحثي كه بمناسبتهايي در لابلاي مباحث ديگر آمده است. بهمين ترتيب معادشناسي و حيات پس از مرگ انسان و ديگر موجودات يكي از فصول مهم فلسفه ملاصدراست كه تحت عنوان نفس شناسي و معادشناسي به آن پرداخته است 2ـ2 روش فلسفی ملاصدرا
از آنچه تا كنون درباره مكتب ملاصدرا گفتيم، روش كار (يا متدولوژي) فلسفي ملاصدرا بدست مي آيد. او در كتاب اسفار تقريباً در هر مسئله، نخست طرح مشائي آن را به ميان مي كشد و آنرا در چارچوب اصول متناسب با مسئله آن مكتب (مكتب مشائي) مطرح مي سازد و عقايد مختلف قديم و جديد را نقل و سپس رد يا اصلاح يا تأييد و تكميل مي كند و يا دلايل جديد و كاملي ارائه ميدهد.[2]وي در جايي كه لازم باشد مؤيدهايي از تصوف و بويژه از محيي الدين ابن عربي و نيز از افلوطين (كه وي نيز مانند ديگر فلاسفه مسلمان پيش از خود، او راگاهي مي آورد. با ارسطو اشتباه مي كند، زيرا تا همين اواخر كتاب تاسوعات «انه ئاد» افلوطين را از ارسطو مي دانستند)
ملاصدرا در همه مسائل عمده فلسفه به قرآن نظر دارد و از بركات آن استفاده مي كند تا بجايي كه برخي گمان برده اند كه او براي مسائل فلسفي با آيات قرآني استدلال ميكند; گرچه اين گمان باطلي است ولي همانگونه كه پيش از اين گفتيم، درعين حال قرآن براي ملاصدرا همواره الهام بخش بوده است و از اينرو از اين راه به حقايقي مي رسيده كه ديگران به آن دسترسي نداشته اند.
مهمترين ويژگي ملاصدرا كه حتي در ميان فلاسفه اشراقي نيز ديده نمي شود ـ يا كمتر ديده مي شود ـ تكيه او بر شهود و كشف و ادراك حقايق جهان و حل مسائل دشوار فلسفه از راه رياضت و عبادت و ارتباط با جهان ماوراء ماده و حس است كه خود، آنرا حس حقيقي مي داند، بدون آنكه به آن بسنده كند و فتوا گونه براي ديگران بيان نمايد، بلكه روش او پوشاندن لباس استدلال و برخورداري از اصطلاحات رائج فلسفه مشائي بر حقايقي است كه با شهود بر او كشف شده و در زير لباس استدلال منطقي پنهان گشته است. وي خود به اين روش منحصر خود در مقدمه كتاب اسفار اشاره كرده است.
همانگونه كه ديديم وي حتي مطالب حكماي گذشته ما قبل و ما بعد سقراط را نيز كه جنبه شهودي داشت و استدلالي نشده بود تماماً بشكل رائج فلسفه (يا فلسفه مشائي) درآورد و براي آنها دلايل و استدلالهاي فلسفي ارائه داد.
ملاصدرا مايل است كه مكتب خود را ـ بجاي فلسفه ـ حكمت بنامد، و ميدانيم كه وي نام مكتب خود را «حكمت متعاليه»[3] گذاشته است; زيرا اولاً سابقه تاريخي حكمت بسيار عميقتر است و گمان ميرود كه اين كلمه همان است كه در قديم آنرا سوفيا (Sophia) مي خوانده اند. ثانياً در قديم حكمت، حوزه وسيعي داشت كه تمام علوم طبيعي و رياضي را دربرمي گرفت و حكيم كسي بود كه جامع تمام علوم بوده و جهان بيني وسيعتري از دانشمندان امروزي داشته باشد. ثالثاً در قرآن و حديث، همواره از حكمت ستايش شده (و نامي از فلسفه در آن نيست).
نكته ظريفي كه در اينجا وجود دارد اينستكه از حكمت ـ نه فلسفه و نه عرفان ـ مي توان پلي ساخت كه آندو بيگانه را با هم آشنائي دهد و دو مكتب بكلي متفاوت را به هم نزديك سازد. حكمت، كلمه رمزي است كه ملاصدرا توانست از آن براي برخورداري از دو مكتب فلسفي و عرفاني موجود در برابر خود بهره ببرد و آن دو را با هم آشتي دهد.
مشائين پذيرفته بودند كه حكمت يا سير فلسفي، در واقع، يك «صيرورت» است: (صيرورة الإنسان عالماً عقلياً مضاهياً للعالم الحسي ...) و اين صيرورت بوسيله رشد عقل هيولاني به عقل بالملكه و سپس به عقل بالفعل و عقل مستفاد و اتصال با مبدأ علم (و شايد همان پرومته يونان قديم) كه ارسطو به آن عقل فعال ميگفت، پايان مي يافت و انسان، حكيم مي شد.
عرفا و صوفيه نيز معتقد بودند كه معرفت يا وصول به درجه حكمت عبارتست از شناخت جهان و گذار از جهان حسي و مادي (كه به آن سير آفاق و توحيد افعالي مي گفتند) و ورود در شناخت خود انساني (يا سير في النفس) و سير در عمق غير مادي جهان، يعني جهان مثالي و عقلي يا سير در توحيد صفاتي و مشاهده جمال ازلي و حقيقت ابدي كه از آن، معمولاً به سفرهاي چهارگانه معنوي و روحاني تعبير مي شود; سفري كه مرحله اول آن حركت از موجودات و مخلوقات بسوي واقعيت محض (حق)، و مرحله دوم سير بسوي حق همراه و بياري خود حق، و سفر سوم سير و سفر در درون حق و وصول به تمام حقايق وجودي، و سفر چهارم بازگشت به مخلوقات و موجودات با نگاهي نو و گامي تازه است.
حكمت با هر دو تفسير از معرفت و شناخت واقعي فرا مادي جهان سازگار است، از اينرو ملاصدرا روشي ابداع كرد كه هم فلسفه و هم عرفان در آن فعال بودند و به حل مسائل شناختي عالم مي پرداختند. از اينجاست كه مي توان به عمق و حكمت نامگذاري مكتب فلسفي ملاصدرا به «حكمت متعاليه» ـ يا فلسفه برتر ـ پي برد و تصادفي نبود كه وي نام كتاب مهم و بزرگ خود را «حكمت متعاليه در اسفار اربعه» گذاشت. برتري مكتب او در همين روش زيركانه اي بود كه به آساني توانست بين دو مكتب ضد و مخالف ـ يعني فلسفه مشائي و اشراق (و تصوف) ـ آشتي دهد و آن دو را به وحدت و در واقع به تعالي برساند، او اين برتري را با كلمه «متعاليه» نشان مي داد.
3ـ2 مباني و اصول مهم مكتب ملاصدرا نظامهاي فلسفي علاوه بر مجموعه مسائل خرد و كلان خود، داراي اصولي هستند كه فلسفه آنها بر آن اصول يا پايه ها بنا شده است. نظام فلسفي ملاصدرا نيز داراي مباني و اصولي است. خود وي در رساله اي بنام (شواهد) دستاوردهاي فلسفي خود را بيش از يكصد و هفتاد برشمرده ولي معمولاً اصول فلسفه و مباني مكتب ملاصدرا در چند اصل ذكر و معرفي مي شود كه مهمترين آنها عبارتند از: اصل اصالت وجود نه ماهيت ـ اصل مدرّج بودن وجود در درجات (بي نهايت) ـ اصل تجرد خيال اصل بسيط الحقيقة همه چيز است (و هيچكدام نيست) ـ اصل حدوث جسماني نفس بوسيله بدن ـ حرکت در جوهر ـ امکان فقریـ مثل افلا طونی. .... كه ما بطور فشرده درباره بعضی از آنها جداگانه سخن خواهيم گفت. 4ـ2 آراء صدرالمتألهین :
اصولاً آراء صدر المتألهین خاص خودش است ، ولی رشته هایی از ریشه های افکار حکمای دیگر در آن است ، آنها را به خود نسبت نداده است ، ولی اعجاز کار ملاصدرا از این جهت است که دیگران هم این افکار را دیده اند ، اما متوجه دقایق و نکات آن نشده اند ، اوست که ارتباط بین چند مسأله را کشف کرد و آنها را با براهین متعدد و به مشارب مختلف تقریر نمود ، بنابراین برهانی کردن مطالب معارف الهی و عنوانی خاص به انها دادن از کارهای این حکیم گرانمایه است ـ از قبیل : اتحاد نفس در قوس صعودی با عقل فعال و کیفیت ادراک کلیات ، که ما در ذیل قاعده اتحاد عاقل به معقول آن را توضیح دادیم. از آراء دیگر او اثبات توحید خاصی است. و سه دیگر تحقیق صور برزخیه و مثل معلقه بین عالم عقل و عالم طبیعت ـ که حقاً اثباتش در ادوار فلسفی اختصاص به این حکیم دارد ـ و چهارم تقسیم وجود به خارجی و ذهنی ـ و روی هم رفته بیست رأی زرین و ارزشمند است که از این حکیم الهی صادر شده و در نتیجه غوامض بسیاری از اسرار عالم وجود بدانها حل می شود ، و اتخاذ این آراء از جانب صدر المتألهین مباحث دشوار و پیچیده الهیات را صورتی نوین و استدلالی بخشیده است
.5 ـ2 ثمرۀ حکمت متعالیه :
او تطبیق بین شرع اسلامی و فلسفۀ یقینی است ، آن اینکه در هیچ مسأله مشکل فلسفی ، تا استشهاد بر آیات قرآنی و آثار اسلامی بر آن قرار نگیرد ، به درستی آن فتوا نمی دهد. او در این تطبیق یگانه و منفرد است ، و در این مکتب نظیری برای او نیست ( اگرچه بعد از وی شاگردش فیض این مسلک را از استاد آموخته و پی گیری کرده است ) و پیوسته افتخارش این است که هیچ کس را نمی شناسد که اسرار قرآن کریم و سنت پیغمبر را چون فهمیده باشد ، و به طوری این دو را به هم آمیخته که گویی کتابهای فلسفی او ف تفسیر دین است و کتابهای دینی او ، چون تفسیر قرآن و شرح اصول کافی تفسیر فلسفه اش ، لذا گوییم : کتب او در تفسیر و شرح احادیث عبارت از امتداد فلسفه او است.
این حکیم خدمت بزرگی به لغت عرب نموده و گنجینه ای عظیم ـ هم از حیث کیفیت و هم از جهت کمیت ـ از گوهرهای حکمت و جواهر علم را ـ ار فلسفه لاهوت و اخلاق و عرفان و حدیث ـ از غبار زمان و خاک فراموشی دوران بیرون کشیده ، و این ثروت علمی را در پنجاه کتابی که تألیف نموده ، پراکنده است.
در فلسفه او ، اختلافی که در دوران متمادی بین فلاسفه روحی و مادی در مسائل مختلف مورد بحث و نزاع بوده ـ مانند قدمت و یا حدوث ماده و غیر اینها ـ حل شده و برای کل جهان اثبات شعور ذاتی عمومی که تعبیر به علم می گردد ، و همچنین اثبات حکمت و غایت از آفرینش در تمامی بخش های وجودی نموده است.
افکار اهل علم از شرق و غرب ، به افکار تابناک و آراء و فلسفه روحی و کتب ارزشمند او که آینه افکار بزرگان فلسفه چون سقراط و افلاطون و ارسطو و جز آنان از فلاسفه یونان و ایران و روم و پیروانشان چون ابن سینا و فارابی و غیر ایشان است متوجه شده ، در حالی که کتاب های او جز در نزد خواص از شرقیان موجود نیست ، اگر چه از نظر بعضی از دانشمندان اروپا هم پنهان نمانده است.
کتب صدر المتألهین ، برای آموزش فلسفه با ارشاد استاد بسیار آسان و سهل التناول است و برعکس کتب فلسفی پیش از او ـ و بلکه بعد از او ـ ، چون آنان تعالیم و آراء خود را در لباس کلمات نامأنوس و مغلق می پوشاندند و جز برای گروه خاصی از شاگردان خود که آنان را به رموز آن کلمات آشنا می نمودند ـ آن هم هنگامی که در وجود آنان استعداد فهم اهداف و مقاصد خود و نوریابی به انوار آن مطالب را می یافتند ـ برای دیگران پنهان می کردند.
و فیلسوف ما نیز در پنهان داشتن مطالبش ( که پی بردن به وسعت و عمق آن بی داشتن مایه ای از فضل و فرزانگی آسان نیست ) سفارش اکید نموده ، ولی از آوردن رمز و تعقید و اغلاق برای پنهان کردن آراء خویش خودداری کرده ، و بلکه برای بیان نظریات و آراء خود ، به انواع گوناگون از عبارات و تکرار مطالب در طی مطالب دیگر مبادرت می نماید ، به ویژه در کتاب اسفار ، و این از او نویسنده ای کریم و بخشنده ای ارجمند ساخته که نظیرش در زمان خود و یا در غیر زمان خود یافت نشود ، و اگر استادش میر داماد امیرالبیان بود ( به قول مرحوم مظفر ) شاگردش از او برتر شد ، چون دارای دانش بیشتر و صاحب بیان سهل و ممتنع است.
خلاصه اینکه این فیلسوف تنها نابغه ایرانی نیست ، بلکه نابغه ای است جهانی و متعلق به عالم بشریت که تاکنون هیچ فکری به جامعیت اندیشه او به وجود نیامده است و اگر هم وجود داشته اثر جامعی از آن در دست نیست. کتابهای او به قدری پر ارزش است که هر کس به فراخور خویش از آن بهرمند می گردد ، دقت و اندیشه روی هر یک از کلمات و عبارات کتب او ، دری از علم به روی انسان می گشاید، و خواننده مشتاق هر قدر مطالعه این کتب را مکرر نماید ، در هر بار مطالب و نکات بدیع و تازه تری نصیبش خواهد شد
.
6ـ 2 منابع مكتب ملاصدرا
مكتب ملاصدرا، مكتب مستقلي است كه داراي نظامي خاص و مخصوص بخود است. وي دستگاهي فلسفي ساخته است كه فراگير همه مسائل فلسفي است، بطوريكه مي توان ادعا كرد كه مي تواند با اصول خود، حتي مسائل فرعي را كه بعدها در فلسفه پديدار مي شود، بخوبي حل كند و مي دانيم كه بجز مكتب باستاني اشراقي و مكتب مشائي و عرفان، مكتبي مستقل غير از مكتب حكمت متعاليه در شرق و غرب بوجود نيامده است كه داراي اين جامعيت و قدرت پاسخگويي باشد[4] بايد اين حقيقت را پذيرفت كه استقلال هر مكتب بان معنا نيست كه مطالب تمام مكتبهاي گذشته را بكناري گذاشته باشد، زيرا مسلّم است كه هر مكتب فلسفي نيازمند به داده هايي از انديشه گذشتگان است تا همچون اجزاء و مصالح بناي جديد فلسفي، از همه آنها استفاده كند و بدور از تركيب و انسجام آن اجزاء و مكاتب، به آنها
تركيب و انسجام جديدي بدهد و شكل آنرا بگونه اي مؤثر دگرگون سازد.
روح خلاق ملاصدرا و قدرت و جامعيت علمي او به او اين امكان را داد كه نظامي مستقل از همه مكاتب فلسفي و عرفاني و كلامي پديد آورد و درعين حال از مزايا و جهات مثبت همه آنها بهره ببرد.
از نظر شكل ظاهري، مكتب ملاصدرا به مكتب مشائي شباهت دارد، مي توان گفت كه جسم فلسفه او مشائي است اگرچه روح آن اشراقي مي باشد و درعين حال عمده مسائل علم كلام اسلامي را نيز بشكل مسائل فلسفي در آن مي توان يافت. حكمت متعاليه ملاصدرا بيك اعتبار جامع و رابط بين مكاتب گوناگون فلسفه و عرفان و كلام و... است ولي از نگاهي ديگر اين مكتب رقيب و نقطه مقابل همه آن مكاتب ميباشد.
مطلب مهم ديگري كه بايد در اينجا بيان شود، اعتقاد شديد و منطقي او به قرآن و حديث است، كه نه فقط در حلّ برخي از مسائل از روح قرآن الهام مي گيرد و يا با استفاده از حديث و سنّت پيامبر(صلي الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهم السلام) به ابعاد مسئله فلسفي و كلامي خود گسترش مي دهد بلكه در برخي از مسائل، اصل آيات قرآني را بعنوان مؤيد استدلال خود و شايد براي اثبات عقلانيّت قرآن مي آورد.
قرآن برخلاف كتب آسماني ديگر، در خداشناسي و جهان شناسي و انسان شناسي، آيات و مطالبي عميق و بحث انگيز دارد كه از همان روزهاي اول رواج اسلام ـ بدون آنكه از فلسفه يوناني و شرقي خبر باشد ـ توانست مباحث مهم فلسفي مانند علم خدا، معني اراده، ساير صفات خداوند و نيز موضوع سرنوشت، قضا و قدر، جبر و تفويض، موضوع حيات بعد از مرگ و معاد و قيامت را در عرصه تفكر درآورد و همچنين اشاراتي به نحوه آفرينش مادي جهان، تولد مادّه اصلي و نيز پايان جهان و نابودي ماده و اصولاً كيهان شناسي دارد.
درست است كه همين آيات و تفاسير آن بوسيله پيامبر(صلي الله عليه وآله) و علي و اهل بيت(عليهم السلام)، كلام شيعي و سپس علم كلام مشهور را بوجود آورد ولي آنرا نبايد به همين مقدار دريافتِ متكلمين محدود كرد، زيرا دروازه معارف و علوم در قرآن همواره و براي همه باز بوده و براي ملاصدرا نيز يك منبع و الهامبخش بود و او كه عقايد متكلمين را ببازي مي گرفت، به آيات قرآن و تفاسير اهل بيت بچشم عظمت و احترام مي نگريست و به آنها تكيه مي كرد و از آن الهام مي گرفت.[5]
مطلب ديگر، بهره مند بودن اوست از شهود، بمعناي ارتباط با غيب و كشف حقايق، كه اساتيد برجسته حكمت اشراقي همه از آن برخوردار بودند. وي در برخي از كتب خود يادآور شده است كه او نخست حقيقت هر مسئله فلسفي و عقلي را با شهود آن ادراك ميكند و سپس آنرا با ادله عقلي و فلسفي اثبات مينمايد.
وي مدعي است كه او تنها فيلسوفي است كه توانسته است مسائلي را كه حكماي اشراقي با كشف و شهود بدست آورده و آنرا بصورت يك نظريه اثبات نشده ارائه مي كردند، كاملاً بشكل براهين منطقي و فلسفه پسند درآورد كه حتي كساني كه به ادراك شهودي اعتقاد ندارند در برابر آن تسليم شوند. همانگونه كه بعد از اين خواهيم گفت، بسياري از نظرات و آراء مشهور او را پيش از او حكماي اشراقي بيان كرده بودند ولي اثبات فلسفي همراه آن نبود.
ملاصدرا همانطور كه از مكتبهاي مشائي، اشراقي، كلامي و صوفي استفاده كرده، مي توان او را نسبت به سران اين مكتبها نيز وامدار دانست. از قرآن و پيامبر(صلي الله عليه وآله) و امام علي و اهل بيت(عليهم السلام) كه بگذريم، وي به محيي الدين، ابن سينا، ارسطو، افلوطين، سهروردي، طوسي، صدرالدين، غياث الدين دشتكي، دواني و حكماي پيش از سقراط ـ مخصوصاً فيثاغورس و انباذقلس ـ توجه و اعتقاد دارد. وي حتي غزالي را در بخش اخلاق و فخر رازي را در موشكافي مسائل كلامي و فلسفي مي پسندد، اگرچه آنان را فيلسوف نمي داند و مطالب فلسفي آنانرا در بسياري از موارد رد مي كند ولي در بخشهاي ديگري كه با آنها موافقت دارد نه فقط از ستايش آنان كوتاهي نميكند بلكه بعنوان پذيرش و تأييد آن عين عبارات طولاني آنها را در كتاب خود مي آورد، گوئي گفتار خود اوست.
يكي از منابع فلسفه ملاصدرا تاريخ فلسفه پيش از سقراط است كه عمدتاً از حكماي اشراقي و تا حدودي بسيار تابع حكمت شرقي و فلسفه باستاني ايران بودند. بطور كلي، منابع ملاصدرا نه مانند مكتب مشائي تنها عقل است ـ تا نسبت به منابعي ديگر همچون وحي والهام
بي اعتنا باشد ـ و نه تنها الهام و اشراق، كه مانند عرفا و متصوفه عقل را عاجز از درك حقايق بداند. وي حتي به وحي، بعنوان مهمترين و معتبرترين و مطمئن ترين منابع نگاه مي كند و همانگونه كه ديديم، وي قرآن و حديث را بسيار مهم مي داند.
وي يكي از فلاسفه استثنائي است كه براي اين منابع درجه بندي قائل شده است. نخستين پايه وصول به حقيقت بنظر او عقل است ولي آنرا قادر به حل امور دقيق ماوراء طبيعت نميداند; بنابرين يك فيلسوف و حكيم بايستي در نيمه راه متوقف نشود و خود را از شهود و استفاده از وحي پيامبران نيز محروم نسازد.
وي مي گويد كه عقل انسان وحي را تأييد مي كند و وحي، عقل را تكميل مينمايد. كسي كه دين دارد و تابع وحي شده است بايد عقل را بپذيرد و كسي كه پيرو عقل است بايد وحي را قبول و تصديق كند. شهود و اشراق را ميتوان با برهان اثبات كرد و تجربه هاي شخصي را كليت بخشيد، همانطور كه احكام ناپيداي طبيعت را مي توان با رياضيات اثبات كرد.
درهرحال بايد اعتراف كرد كه قدرت عقل محدود است ولي شهود و عشق مرز ندارد و با آن مي توان به حقايق رسيد. وسعت ميدان ديدگاهها و تعدد منابع تفكر او دست اين فيلسوف را براي وسعت بخشيدن به دامنه فلسفه باز كرد و باعث شد كه در فلسفه او تنگ نظريهاي برخي مكاتب وجود نداشته باشد.
3. فصل سوم : تحلیل درون شناختی مکتب صدرا
1ـ3 توضیح در اينجا پيش از شروع به مطلب، نخست چند اصطلاح را تعريف مي كنيم: اصطلاح اول كلمه «وجود» در فلسفه اسلامي است، مفهوم «وجود» امري ذهني و نقطه مقابل مفهوم «عدم» است. و وجود خارجي همان عين و تحقق و حصول اشياء و اشخاص در خارج مي باشد.
«ماهيت» پاسخي است كه در برابر سؤال از حقيقت هر «چيز» داده بشود. تعريف درخت، بيان ماهيت آن است; بنابرين، هر شيء خارجي را مي توان داراي دو بخش دانست: يكي «هستي» آن، چون مي بينم كه حضور دارد و هست، ديگر ذات و خصوصيات آن (كه آنرا از ديگر اشياء متمايز مي سازد) و آنرا در تعريف آن و در پاسخ به سؤال «آن چيست؟» مي گويند و نام آن ماهيت است.
با وجود آنكه هر چيز داراي يك ماهيت و يك وجود است، اما مي دانيم كه هر چيز از لحاظ تحقق خارجي فقط يك چيز است و نمي تواند بيش از يك چيز باشد. مثلاً ما در برابر خود فقط درخت يا انسان يا قلم را مي بينيم نه وجود درخت و خود درخت يا وجود انسان و خود انسان... ; چون هر شيء خارجي ـ يعني شيء متحقق و موجود ـ فقط يك چيز است نه دو چيز، پس يا تحقق اشياء با ماهيات آنهاست، يا با وجود آنها. و يكي از آندو «اصالت» دارد و ديگري سايه آنست و ذهن فعال انسان آنرا از آن ديگري انتزاع مي كند.
و اما واژه «اصالت» که در مقابل «فرعیت» به معنای شاخه ای بودن به کار میرود ولی در این مبحث در مقابل «اعتباریت» به کار برده شده است اين طرح بظاهر ساده همان مسئله پيچيده اي است كه قرنها به آن پاسخ داده نشده بود و ملاصدرا به آن پاسخ داد.
2ـ3 شناخت وجود
وجود، تنها چيزي است كه نيازي به اثبات ندارد و هر كس آنرا بالفطره در ذات خود يا در تجربه و در عمل ادراك مي كند. واضحتر از وجود چيزي نيست و همه چيز تحقق خود را از وجود ميگيرد. غريزه هر «جاندار» داراي غريزه، حكم مي كند كه «هستي»، بر او و جهان اطراف او حاكم است، براي هستي تعريفي وجود ندارد و آنرا فقط با علم شهودي و احساس دروني و شخصي مي توان دريافت. اين همان »حقيقت وجود» است، كه جهان را پوشانيده است. البته ما گاهي «مفهوم وجود» را ـ ولي فقط در ذهن ـ مي يابيم ولي آنرا نبايد با حقيقت وجود خارجي اشتباه كرد، زيرا احكام ايندو با هم متفاوت است و انسان را گاهي به اشتباه مي اندازند.
گرچه وجود را مي توان «چيز» ناميد ولي درواقع، وجود، هستي بخش چيزهاست و هر چيز را «چيز» مي كند. بيسبب نيست كه وجود را به نور تشبيه كرده اند، زيرا نور بر هر چه بتابد آنرا متعيّن و مشخص و روشن ميكند.
وجود بخودي خود يك چيز بيشتر نيست اما ماهيتِ چيزها، در جهان بسيار متنوع است. جمادات و نباتات و حيوان و انسان با هم فرق دارند در هر يك حدود و مرزهاي متمايز كننده اي هست كه ذات و حقيقت موجودات را مي سازد. درواقع هر موجود داراي «قالب» خاصي است و الگوي مخصوص دارد، كه در فلسفه به آن «ماهيت» مي گويند.
به وجود از دو منظر مي توان نگريست از طرفي، ما از حضور اشياء يعني ماهيات خارجي موجود در جهان ـ ولو با هم متفاوت باشند ـ مفهوم وجود را انتزاع مي كنيم و مي گوييم اين اشياء يا آن اشياء، «موجود» يعني داراي وجود هستند.
ما وقتي با ديد عادي (غير فلسفي) به اشياء بنگريم گمان مي كنيم كه حقيقت اشياء همان ماهيت آنهاست نه وجود آنها، درنتيجه خواهيم گفت كه «وجود» را از حضور اشياء استخراج كرده ايم. وقتي ماهيت همان عينيت اشياء باشد پس بنظر مي رسد كه وجود واقعيت ندارد بلكه يك پديده ذهني است.
اما از طرف ديگر با بررسي دقيقتر، ملاحظه مي شود، كه بالعكس، اين ماهيت اشياء است كه پديده اي ذهني است و جايگاه و كارگاه آن همواره ذهن مي باشد و از وجود موجود خارجي انتزاع مي شود پس ماهيت همواره مستلزم وجود نيست و با آن تلازم ندارد و بعبارت معروف: ماهيت، بخودي خود نه موجود است و نه معدوم بلكه فقط ماهيت است.
يعني ـ بعنوان دليل فلسفي ـ كافي است به اين نكته توجه كنيم كه ماهيت، هميشه با موجوديت حقيقي و خارجي و آثار آن همراه نيست، زيرا حقيقت هر چيز آنستكه داراي اثر آن چيز باشد و اثر اشياء همواره از وجود آنها برمي خيزد. بسياري ماهيات كه در ذهن و نوشتار و گفتار ما ظاهر مي شوند مخلوق ذهن ما هستند و اثر موجود خارجي را ندارند پس، هنوز «تحقق» نيافته اند.
ملاصدرا استدلال ميكرد كه وقتي ماهيت با وجود، «تلازم دائمي» نداشته باشد، چگونه مي توان آنرا عامل هستي اصلي موجودات خارجي دانست اما عملاً، مي بينيم كه وجود حقايق خارجي، نه ذهني، بر روي پاي خود ايستاده و براي «موجوديت» و تحقق نياز به «وجود» ديگري ندارد، زيرا هستي براي او «عَرَض» نيست بلكه براي او يك «ذاتي» است و نمي شود از آن جدايي داشته باشد.
بعبارت ديگر: وجود، بخودي خود( بذاته) موجود است نه بچيز ديگر. اين ماهيات هستند كه براي «تحقق» خود بايستي از وجود استفاده كنند. در واقع وجود براي ماهيت عرض نيست، بلكه ماهيت است كه همچون قالبي ذهني و لباس زباني و عرفي بر روي «موجود» و «متحقق» خارجي پوشانده مي شود. ملاصدرا دلايل متعددي براي اثبات اصالت وجود آورده از جمله آنكه در اثبات يك عرض يا صفت در يك گزاره براي يك موضوع و يا صدور يك حكم، بايستي همواره اتحاد وجودي بين موضوع و محمول موجود باشد، زيرا كه موضوع و محمول دو مفهوم متغايرند و آنچه اجازه حمل يا حكم را مي دهد اتحاد آندو در وجود مي باشد پس اصالت با وجود است.
حال اگر وجود را اصل ندانيم و ماهيت اشياء اصل و حقيقت ذات آنها باشد، ـ و مي دانيم كه ماهيات با هم تغاير وجودي و ذاتي دارند ـ حمل محمول به موضوع غير ممكن خواهد شد. ديگر نمي توان گفت «درخت، سبز است»چرا كه ماهيت درخت ذاتاً با ماهيت سبز متفاوت است و اگر فعل «استن ـ بودن» (كه نشانه دخالت و نقش وجود خارجي است) در ميان آندو نباشد هرگز اين دو مفهوم با هم متحد نخواهند شد، و هيج حمل و وحدتي در جهان محقق نخواهد شد.
ملاصدرا مي گويد وقتي «تحقق» هر شيء و هر ماهيت بآنستكه وجود را بر آن اضافه و بار كنيم، پس خود «وجود» به «تحقق» در خارج اوليتر و از چيزهاي ديگر به حصول نزديكتر است. مي توانيم براي اين استدلال مثالي بزنيم. وقتي شما براي رطوبت هر چيز بودن آب را در آن لازم بدانيد، اثبات رطوبت براي خود آب، ضروريتر و خود آب به مرطوب بودن اوليتر و نزديكتر است، و اساساً ثبوت «وجود» براي «وجود» دليل نمي خواهد، زيرا «وجود» ذاتي «وجود» است همانگونه كه رطوبت، ذاتي آب است.
خود وي به سفيدي در اشياء سفيدرنگ مثال مي زند و مي گويد وقتي شما به كاغذ ـ كه نه عين سفيدي بلكه معروض آنست ـ صحيح باشد كه بگوييد: سفيد است، خود سفيدي اوليتر از كاغذ به داشتن وصف «سفيدي» است زيرا خود سفيدي است. با نگاهي ديگر به مسئله ماهيت و وجود، ملاصدرا مي گويد: ما گاهي ماهيتي را تصور مي كنيم منهاي وجود، يعني از وجود خارجي آن غفلت داريم (درحاليكه درباره وجود اينطور نيست)، يعني ماهيت بگونه اي نيست كه همواره با تحقق در خارج ملازم و همراه باشد; پس اين وجود است كه اصل در تحقق اشياء و موجودات مي باشد. و ذهن ما ماهيت را از آن موجود خارجي انتزاع مي كند و ماهيتها امور اعتباري هستند: «تعيّنها امور اعتباريست.»
3ـ3 احکام وجود ملاصدرا به اين موضوع مهم و اثبات اصالت در وجود و انتزاعي بودن وجود اكتفا نكرد بلكه كوشيد بياري فلسفه اشراقي و عرفان اسلامي احكامي براي آن جستجو و بزبان فلسفه آنرا اثبات كند. از اينرو كوشيد ثابت كند كه وجود مدرّج (مشكك), داراي سريان ، امکان فقری، بساطت، قدرت ومعاذ جسمانی و عشق و... است.
1. اين لفظ در آثار عرفاني ابن سينا و قيصري شارح مشهور فصوص ابن عربي وديگران بصورت صفت بكار رفته بود ولي ملاصدرا آنرا رسميت داد و نام كتاب بزرگ و مهم خود قرار داد.
پایگاه مقالات