تفسير آيات دوم تا چهارم در مجمع البيان
تفسير آيات دوم تا چهارم در مجمع البيان
شرح لغات اين سوره
با مدح و شكر معنايى نزديك بهم دارند و كلمات «ذمّ» و «هجا» و «كفران» در مقابل حمد
و مدح و شكر مىباشند، در حمد لازم نشده است كه در برابر نعمت باشد ولى شكر حتماً در مقابل نعمت و نيكى است.
رب- پروردگار، براى اين كلمه چند معنى گفته شده است از اينقرار:
1- بزرگ و فرمانبردار 2- مالك (دارنده)، همانطور كه رسول اكرم بمردى فرمود:
«أ ربّ غنم ام رب إبل»
آيا تو صاحب گوسفندى يا صاحب شتر، جواب داد هر چه خدا دهد زياد ميكنيم و لذّت ميبريم. 3- اختيار دار. 4- پرورش دهنده.
5- اصلاح گر، كلمه رب بطور مطلق فقط در مورد خدا بكار ميرود و در مورد اشخاص ديگر با اضافه استعمال ميشود مانند «رَبُّ الدّار» (مالك خانه) عالمين- جمع عالم و خود كلمه عالم، جمعيت كه از جنس لفظ خود مفرد ندارد و بگروهى از صاحبان عقل گفته ميشود. ولى در استعمال مردم، عالم بمعناى همه موجودات است اعم از جاندار و بى جان انسان و يا انواع ديگر و آيه كريمه:
«وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» [1](پروردگار جهانيان چيست گفت: پروردگار آسمانها و زمين ...) بهمين معناى كلى است.
ملك يا مالك- ملك بمعناى پادشاه و مالك كسى كه توانايى و حق تصرف در مالش را بهر صورتى كه بخواهد دارد و كسى نميتواند از او جلوگيرى نمايد.
يوم الدين: يوم- روز، و دين بچند معنا آمده است. 1- جزا و پاداش.
2- حساب 3- طاعت و پيروى، ولى در اينجا بمعناى پاداش و حساب است بقرينه آيات كريمه «الْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ»[2] (امروز هر كسى را هر چه كرد جزا دهد) و «الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» [3] (امروز بآنچه كرديد جزا و پاداش داده ميشويد) نعبد- مىپرستيم. عبادت در لغت ذلت و خوارى و «طريق معبّد» يعنى راهى كه در اثر رفت و آمد زياد كوبيده شده است و به بنده و برده «عبد» ميگويند از نظر ذلت و رام بودنش در برابر صاحب و مالكش.
نستعين- از تو كمك ميخواهيم- استعانت، كمك خواستن.
اهدنا- هدايت كن ما را، هدايت در لغت ارشاد و راهنمايى است و كسى كه جلو مردم افتاده آنان را راهنمايى ميكند «هادى» و راهنما ميگويند.
صراط- راه واضح و واسع
مغضوب عليهم- كسانى كه بر آنان خشم و غضب شده است- از غضب كه در اصل بمعناى سختى و شدت مىباشد و لذا به سنگ سخت «غضبة» ميگويند.
الضالين- گمراهان اصل «ضلال» بمعناى «هلاك» است مانند آيات كريمة:
«إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ» يعنى وقتى در زمين هلاك شويم و «أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ» يعنى اعمال آنها را نابود و هلاك كرد. و گمراهى در دين دورى و رفتن از حق است.
تفسير
الْحَمْدُ لِلَّهِ- يعنى همه صفات عالى و ستايشها و سپاسها براى آن خدايى است كه سزاوار پرستش است چون او دهنده همه نعمتها و توانايى بر آنها است، او آفريدگار و پروردگار جهانيان است، ضمناً از اين آيه دو چيز استفاده ميشود. 1- وجوب شكر نعمت دهنده 2- راه و طرز آن
الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- معناى اين دو صفت و فرق آنها با هم در تفسير «بِسْمِ اللَّهِ» گذشت و تكرار آنها پس از حمد بمنظور تأكيد است ولى على بن عيسى رمانى ميگويد:
ذكر اين دو صفت پس از بسم اللَّه و پس از حمد تكرارى است زيرا پس از بسم اللَّه چون كلمه «اللَّه» بمعناى كسى است كه شايستگى پرستش دارد «الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بيان سبب اين لياقت و شايستگى است و پس از حمد براى بيان علت و سبب اين شكر و سپاس است.
مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ- پس از بيان مالكيت خدا در اين عالم، اين آية مالكيت و سلطنت او را در جهان ديگر بيان ميكند و منظور از «يوم» (روز) زمان است مطلقا نه روز اصطلاحى مقابل شب.
بعضى ميگويند: منظور از «روز» ادامه نور و روشنى است تا سر نوشتها تعيين شده هر كسى در مكان خود مستقر گردد.
در باره «يَوْمِ الدِّينِ» جبائى ميگويد يعنى روزى كه بر دين جزا و پاداش داده ميشود.
محمّد بن كعب معتقد است يعنى روزى كه جز دين چيزى سود نمىبخشد.
با اينكه خدا مالك همه عالمها است علّت اينكه او را فقط مالك روز دين و عالم آخرت معرفى ميكند بيان عظمت و اهميت آن روز است مانند آيه كريمه: «رَبُّ الْعَرْشِ» خداى عرش كه براى بيان عظمت عرش است.
ضمناً اين آيه بر اثبات معاد و لزوم ترس و اميد از آن، دلالت دارد زيرا تصور آن جهان خوف و اميد را در انسان پديد ميآورد [4].
تفسير روايي آيات دوم تاچهارم سوره حمد
امام صادق (ع) فرمودند : ( سپاسگزاري از نعمت ،دوري از حرام است و امام شكر،اين است كه مرد بگويد : « الحمد الله رب العالمين ») [5].
امام صادق (ع) فرموند:(پدرم حيوانش را گم كرد . فرمود : اگر خداوند اورا به من برگرداند ، حمد مي كنم او را حمدي كه را ضي شود او ازمن، چون درنگ كرد ، آورده شد به سوي او ، حيوانش به همراه زين و دهنه اش و چون سوار شد براو و پيراهنش را بر رويش انداخت سرش را به سوي آسمان بلند نمود و فرمود : (الحمد لله)وزياده تر نگفت سپس فرمودند : رها نكردم و باقي نگذاشتم چيزي را قرار دادم همه حمد ها را براي خداوند عزوجل پس نبود از حمد چيزي مگر اينكه داخل كردم در گفته ام، سپس علي بن عيسي گفت : راست گفت و نيكي كرد امام صادق(ع) چون (ال) در ( الحمدلله ) استغراغ ميكندجنس راو منفرد مي كند خداوند را به حمد [6].
امام صادق (ع) در مورد (الحمد لله) فرمودند: شكر و سپاسگزاري براي خداست . و در مورد(رب العالمين) فرمودند : آفريننده مخلوقات ،رحمن نسبت به همه مخلوقات و رحيم به مومنان فقط، « مالك بوم الدين » را فرمودند : روز حساب ،دليل بر آن قول خداوند كه فرمود (و قالوا يا ويلنا هذا يوم الدين ،يعني روز حساب [7].
از امام هادي (ع)روايت شده فرموده : مردي آمد نزد امام رضا (عپس گفت به او : اي پسر رسول خدا مرا از قول خداوند سبحان « الحمد لله رب العالمين » خبر بده كه تفسيرش چيست ؟ گفت :بدرستيكه پدرم مرا از پدرش تا از امام حسين (ع) روايت كرد . 2 نفر نزد امير المومنين (ع) آمدند پس گفت: مرا از « الحمد لله رب العالمين »خبر ده تفسيرش چيست ؟ پس فرمود :الحمد لله اين است كه عباد بشناسند بعضي از نعمتهايي را كه خداوند به آنها داده ،شناختن اجمالي زيرا قادر بر شناختن همه نعمتها به صورت تفصيلي نيستند . زيرا نعمت ها ي خدا بيشتر از آن است كه شناخته شود يا احصاء شود پس گفت : به آنها بگوييد : حمد براي خداست بخاطر آنچه كه به نسبت آن بر ما نعمت داد پروردگار عالمين و آنها جماعات از هر مخلوقي است از جمادات و حيوانات اما حيوانات پس او مي گرداند آنها را در قدرتش و تغذيه مي دهد از رزقش و حفظ مي كند آنها را و تدبير مي كند هركدام از آنها را به مصلحت خود و اما جمادات پس او نگه مي دارد به سبب قدرت خود و آنچه كه متصل به آنها هست را حفظ مي كند از اينكه سقط شوند .
و نگه مي دارد آنچه كه سقط شده و تكه تكه شده از آن ها را از اينكه به هم بچسبد و نگه مي دارد آسمان را از اينكه بر زمين قرار گيرد مگر به اذن خدا و نگه مي دارد زمين را از اينكه فرو رود مگر به اذنش . بدرستيكه او به بندگانش مهربان و رؤوف است و نيز فرمود (ع) : و « رب العالمين » مالك آنهاست و خالق آنها ست و مي كشاند روزي هايشان را به سوي آنان از آنجايي كه مردانند وازآنجايي كه نمي دانند پس رزق قسمت شده و او مي آيد نزد فرزند آدم بر هر مسيري كه سير مي كند آن را از دنيا ، نيست به تقواي شخص متقي زياد شونده و نه به فجور شخص فاجركم شونده و بين آن دو ستري است ورزق طالب شخص است . پس اگر يكي از شما فرار كند از رزقش بدرستيكه طلب مي كند رزقش او را مثل آنچه كه موت آنرا طلب مي كند .
پس گفت خداوند جل جلاله : بگوييد « الحمد لله »بر آنچه خداوند به سبب آن به ما نعمت داد و ذكر كرد ما را از خوبي در كتابهاي اقوام گذشته قبل از اينكه ما باشيم پس در اين واجب كردن است بر محمد و آل محمد (صلوات الله عليهم ) و بر شيعيان و پيروان آ»ها كه شكر كنند به سبب آنچه كه خداوند فضيلت بخشید به آنان و آن اينست كه پيغمبر اكرم فرمود : زمانيكه خداوند موسي (ع)را مبعوث فرمود و برگزيد او را نجات يافته و شكافت براي او دريا را و بني اسرائيل را نجات بخشيد و عطا فرمود به او تورات و الواح را ،ديد مكانش را از نزد پروردگارش پس گفت : اي مالك من بدرستيكه اكرام كردي مرا به كرامتي كه اكرام نكرده اي به آن كسي را قبل از من .
پس گفت خداوند تعالي : اي موسي آيا ندانستي كه محمد (ص) نزد من با فضيلت تر است از همه ملائكه من و همه خلقم ؟موسي (ع)گفت : اي مالك من پس اگر محمد نزد تو با كرامت تر است از همه خلقت آيا در خاندان پيغمبران خانداني با كرامت تر از خاندان من هست ؟پس خداوند فرمود :اي موسي آيا ندانستي كه فضل خاندان محمد بر جميع خاندان پيغمبر مثل فضل محمد (ص) است بر همه پيغمبران فرستاده شده .
موسي گفت: اي مالك من پس اگر خاندان محمد (ص) اينچنين است پس آيا در امت هاي پيغمبران با فضيلت تر نزد تو از امت من هست كه سايه افكني بر آنها با ابرهاي سفيد كه آسمان را مي پوشاند و بفرستي براي آنها من و سلوي و بشكافي براي آنان . گفت موسي : اي مالك من اي كاش مي ديدم آنها را پس رو كرد خداوند به او : اي موسي بدرستيكه تو هرگز نخواهي ديد آنها را ولي به زودي خواهي ديد آنان رادر بهشت و فردوس ، همراه با حضرت محمد (ص) در نعمت هاي بهشتي از حالتي به حالت ديگرمي گردند و در ميان خوبي هاي بهشت قرار مي گيرند آيا دوست داري بشنوي كلام آنان را ؟گفت :بله ،پروردگارم .
خداوند فرمود:برخيز نزدمن و محكم ببند پيراهنت را قيام كردني از نوع قيام كردن بندۀ ذلیل نزد پروردگار جلیل پس موسي چنان كرد پس نداداد پروردگار عزو جل :اي امت محمد پس جواب دادند او را همه ايشان در حاليكه درصلب پدرانشان بودند و در رحم مادرهاشان بودند گفتند « لبيك اللهم لبيك ، لبيك لا شريك لك لبيك ، ان الحمد والنعمت لك والملك لا شريك لك »گفت پس قول بده اين جواب را شعار حاجيان سپس ندا كرد پروردگار من اي امت محمد بدرستيكه قضاوت من بر شما اينستكه رحمت من سبقت گرفته از غضبم و بخششم سبقت گرفته ازعقابم بدرستيكه استجابت كردم براي شما از قبل از اينكه بخوانيد مرا و عطا نمودم شما را قبل از اينكه سوال كنيد مرا كسي كه ملا قا ت كند مرا از شمام همراه با شهادت به : لا اله الا الله ،تنهايي و اينكه محمد بنده و رسول خداست . در حاليكه صادق است در اقوالش و در افعالش حقيقت بخشيده به قولش . و اينكه علي بن ابي طالب برادر و وصي و ولي اوست . و ملتزم طاعت اوست مثل آنچه التزام دارد طاعه حضرت محمد (ص)و اينكه جا نشينان او بر گزيده و پاك هستند داخل كردم او را به بهشت خودم و اگر چه گناه هايش مثل دريا باشد .
گفت : پس زمانيكه مبعوث كرد خداي تعالي نبي ما حضرت محمد (ص) فرمود :اي محمد « و ما كنت بجانب الطوراذ نادينا » القصص 28.46) نبودي در جانب كوه طور زمانيكه ندا كرديم امتت را به اين كار سپس گفت:خداوند عز و جل به محمد (ص)بگو : « الحمد لله رب العالمين »بر آنچه اختصاص داد مرا به آن از اين فضيلت و فرمود به امت حضرت محمد (ص)بگوييد شما « الحمد لله رب العالمين » بر آنچه اختصاص داد ما را به آن از اين فضايل .
و روايت شده از امام رضا (ع)كه فرمود :« امركرد مردم را به قرائت كردن حمد در نماز بخاطر اين كه قرآن مهجور و ضايع شده نشود و بخاطر اينكه حفظ شده باشد و دائما تلاوت شود . پس نابود شده و مجهول نماند و بدرستيكه فقط شروع كرد به حمد غير از ساير سوره ها بخاطراینکه نيست چيزي از قرآن و كلام كه جمع شده باشد در آن از جميع خيرها و حكمه آنچه كه جمع شده در سوره حمد و آن بخاطر قول پروردگار است كه فرمود «الحمد لله » اداء كردن آنچيزي است كه خداوند واجب كرد بر خلقش از سپاسگزاري و شكر كردن بخاطر اينكه توفيق داد بنده اش را از انجام كار نيك .
« الحمد لله » يعني بر آنجه كه خداوند به سبب آن به ما نعمت داد شكر خدا مي كنيم ،از امير المومنين (ع)سوال شد از تفسير اين آيه فرمودند :«آيه مي فرمايد خداوند يك شناخت نسبي به بندگانش نسبت به نعمتهايي كه كه بر آنان داده عطا فرمود زيرا كه قادر بر شناخت همه نعمتهاي خدا به صورت مفصل نيستند .
بخاطر اينكه نعمتهاي خدا بيشتر است از آنچه كه احصا شود كه بخواهد شناخته شود . سپس فرمود: بگوييد خدا را به آن نعمتهايي كه به ما داده سپاس. و از امام صادق (ع) روايت است (در كافي ):خداوند به بنده اي نعمتي نمي دهد چه بزرگ و چه كوچك پس بنده گفت :الحمد لله مگر اينكه شكر آنرا ادا كرده است .
« رب العالمين » : در عيون از امير المومنين (ع)روايت شده : يعني صاحب همه جماعت از مخلوقات و خالق جماعات و رساننده رزق هاشان به آنها آنجايي كه بدانند با ندانند . حيوانات را دگرگون مي كند در قدرتش و غذا مي دهد به آنان از رزقي كه نزد اوست و تدبير مي كند هر كدام از آنها را به مصلحت داني خود . و نگه مي دارد جمادات را به سبب فدرت خود . نگه ميدارد آسمان را از اينكه بر روي زمين بيفتد مگر باذن خودش و زمين را از اينكه فرورود مگر به دستور خودش.
تفسير روايي :«الرحمن الرحيم »درالصافي
گفته شده :شايد تكرار الرحمن الرحيم براي اينكه صفات مذكور علت استحقاق حمد خداوند است .
در تفسير امام(ع) ذیل مالک یوم الدین آمده: يعني قادر بر اقامه كردن روز قيامت است و قضاوت مي كند در آنروز به حق و حساب و دين شمرده نمي شود و قرائت شده :« ملك يوم الدين »و روايت كرده عياشي بدرستيكه آن را قرائت نموده امام صادق (ع)آنقدر كه شمرده نمي شود .و از پيغمبر اكرم (ص)روايت شده فرمود : زيرك ترين زيركان كسي است كه محاسبه نفس كند و عمل كند براي بعد از مرگش و بدرستيكه احمق ترين احمقان كسي است كه تبعيت از هواي نفس كند و ازخداوند آرزوهايش را بخواهد ( آرزوهاي دراز )و درروايت ديگر : محاسبه كنيد قبل از آنكه محاسبه شويد و وزن كنيد خود را قبل از اينكه وزن شويد .
مولف كتاب صافي مي گويد : و در اين 2 حديث دلالت است بر اينكه برهر انساني واجب است كه فارغ شود از حسابش و وزن كند عملش را در دنيا به گونه اي كه احتياج نداشته باشد به محاسبه شدن و وزن شدن در آخرت و محاسبه واجب است نزد صاحبان عقل و خدا .
(اياك نعبد واياك نستعين) در الميزان
[بيان]
(إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)[8] كلمه عبد بمعناى انسان و يا هر داراى شعور ديگريست كه ملك غير باشد، البته اينكه گفتيم (يا هر داراى شعور) بخاطر اطلاق عبد به غير انسان با تجريد بمعناى كلمه است، كه اگر معناى كلمه را تجريد كنيم، و خصوصيات انسانى را از آن حذف كنيم، باقى ميماند (هر مملوكى كه ملك غير باشد)، كه باين اعتبار تمامى موجودات با شعور عبد مىشوند، و بهمين اعتبار خداى تعالى فرموده: (إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً، هيچ كس درآسمانها وزمين نيست مگرآنكه با عبوديت رحمان خواهند آمد) [9].
كلمه عبادت از كلمه (عبد) گرفته شده و على القاعده بايد همان معنا را افاده كند، و لكن چه اشتقاقهاى گوناگونى از آن شده، و يا معانى گوناگونى بر حسب اختلاف موارد پيدا كرده، و اينكه جوهرى در كتاب صحاح خود گفته: كه اصل عبوديت بمعناى خضوع است،[10] معناى لغوى كلمه را بيان نكرده، بلكه لازمه معنى را معناى كلمه گرفته، و گر نه خضوع هميشه با لام، متعدى مىشود، و مىگويند: (فلان خضع لفلان، فلانى براى فلان كس كرنش و خضوع كرد)، ولى كلمه عبادت بخودى خود متعدى مىشود، و مىگوئيم: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ، ترا مىپرستيم) از اينجا معلوم مىشود كه معناى كلمه عبادت خضوع نيست.
و كوتاه سخن، اينكه: عبادت وپرستش ازآنجايى كه عبارت است ازنشان دادن مملوكيت خويش براى پروردگار، با استكبار نمىسازد، ولى با شرك مىسازد، چون ممكن است دو نفر در مالكيت من و يا اطاعت من شريك باشند، لذا خداى تعالى از استكبار از عبادت نهى نكرده، ولى از شرك ورزيدن باو نهى كرده، چون اولى ممكن نبوده، ولى دومى ممكن بوده است، لذا در باره استكبار باين عبارت فرموده: (إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ، آنهايى كه از عبادت من سر مىپيچند، و تكبر مىكنند، بزودى با خوارى و ذلت داخل جهنم خواهند شد) [11]، و در باره شرك فرموده: (وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، واحدى را شريك در عبادت پروردگارش نگيرد)[12] پس معلوم مىشود شرك را امرى ممكن دانسته، از آن نهى فرموده، چون اگر چيزى ممكن و مقدور نباشد، نهى از آن هم لغو و بيهوده است، بخلاف استكبار از عبوديت كه با عبوديت جمع نميشود.
[فرق بين عبوديت عبد در برابر مولى و عبوديت بندگان نسبت به خدا]
و عبوديت ميان بندگان و موالى آنان تنها در برابر آن چيزى صحيح است كه موالى از عبيد خود مالكند، هر مولايى از عبد خود بان مقدار اطاعت و انقياد و بندگى استحقاق دارد، كه از شئون بندهاش مالك است، و اما آن شئونى را كه از او مالك نيست، و اصلا قابليت ملك ندارد، نمىتواند در برابر آنها از بنده خود مطالبه بندگى كند، مثلا اگر بندهاش پسر زيد است، نمىتواند از او بخواهد كه پسر عمرو شود، و يا اگر بلندقامت است، از او بخواهد كه كوتاه شود، اينگونه امور، متعلق عبادت و عبوديت قرار نمىگيرد.
اين وضع عبوديت عبيد در برابر موالى عرفى است، و اما عبوديت بندگان نسبت به پروردگار متعال، وضع ديگرى دارد، چون مالكيت خدا نسبت به بندگان وضع عليحدهاى دارد، براى اينكه مولاى عرفى يك چيز از بنده خود را مالك بود، و صد چيز ديگرش را مالك نبود، ولى خداى تعالى مالكيتش نسبت به بندگان على الاطلاق است، و مشوب با مالكيت غير نيست، و بنده او در مملوكيت او تبعيض بر نميدارد، كه مثلا نصف او ملك خدا، و نصف ديگرش ملك غير خدا باشد، و يا پارهاى تصرفات در بنده براى خدا جائز باشد، و پارهاى تصرفات ديگر جائز نباشد.
هم چنان كه در عبيد و موالى عرفى چنين است، پارهاى از شئون عبد (كه همان كارهاى اختيارى او است)، مملوك ما مىشود، و مىتوانيم باو فرمان دهيم، كه مثلا باغچه ما را بيل بزند، ولى پارهاى شئون ديگرش (كه همان افعال غير اختيارى او از قبيل بلندى و كوتاهى او است) مملوك ما قرار نمىگيرد، و نيز پارهاى تصرفات ما در او جائز است، كه گفتيم فلان كار مشروع ما را انجام دهد، و پارهاى ديگر (مانند كشتن بدون جرم آنان) براى ما جائز نيست.
پس خداى تعالى مالك على الاطلاق و بدون قيد و شرطها است، و ما و همه مخلوقات مملوك على الاطلاق، و بدون قيد و شرط اوئيم، پس در اينجا دو نوع انحصار هست، يكى اينكه رب تنها و منحصر در مالكيت است، و دوم اينكه عبد تنها و منحصرا عبد است، و جز عبوديت چيزى ندارد،
[وجه تقدم مفعول در" إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ"]
و اين آن معنايى است كه جمله: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ ...) بر آن دلالت دارد، چون از يك سو مفعول را مقدم داشته، و نفرموده (نعبدك، مىپرستيمت) بلكه فرموده: تو را مىپرستيم يعنى غير تو را نمىپرستيم و از سوى ديگر قيد و شرطى براى عبادت نياورده، و آن را مطلق ذكر كرده، در نتيجه معنايش اين مىشود كه ما به غير از بندگى تو شانى نداريم، پس تو غير از پرستيده شدن شانى ندارى، و من غير از پرستيدنت كارى ندارم.
نكته ديگر اينكه ملك از آنجا كه (به بيان گذشته) قوام هستيش به مالك است، ديگر تصور
ندارد كه خودش حاجت و حائل از مالكش باشد، و يا مالكش از او محجوب باشد، مثلا وقتى جنابعالى به خانه زيدى نگاه مىكنى، اين نگاه تو دو جور ممكن است باشد، يكى اينكه اين خانه خانهايست از خانهها، در اين نظر ممكن است زيد را نبينى، و اصلا بياد او نباشى، و اما اگر نظرت بدان خانه از اين جهت باشد كه خانه زيد است، در اينصورت ممكن نيست كه از زيد غافل شوى، بلكه با ديدن خانه، زيد را هم ديدهاى، چون مالك آن است. و از آنجايى كه برايت روشن شد كه ما سواى خدا بجز مملوكيت، ديگر هيچ چيز ندارند، و مملوكيت، حقيقت آنها را تشكيل ميدهد، ديگر معنا ندارد كه موجودى از موجودات، و يا يك ناحيه از نواحى وجود او، از خدا پوشيده بماند، و محجوب باشد، هم چنان كه ديگر ممكن نيست به موجودى نظر بيفكنيم، و از مالك آن غفلت داشته باشيم، از اينجا نتيجه مىگيريم كه خداى تعالى حضور مطلق دارد، هم چنان كه خودش فرموده: (أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ؟ أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ، أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ، آيا همين براى پروردگار تو بس نيست كه بر هر چيزى ناظر و شاهد است؟ بدانكه ايشان از ديدار پروردگارشان در شكند، بدانكه خدا بهر چيزى احاطه دارد) [13]، و وقتى مطلب بدين قرار بود، پس حق عبادت خدا اين است كه از هر دو جانب حضور باشد.
اما از جانب پروردگار عز و جل، به اينكه بنده او وقتى او را عبادت مىكند، او را بعنوان معبودى حاضر و روبرو عبادت كند، و همين باعث شده كه در سوره مورد بحث در جمله (إِيَّاكَ نَعْبُدُ) ناگهان از سياق غيبت به سياق حضور و خطاب التفات شود، با اينكه تا كنون مىگفت حمد خدايى را كه چنين و چنانست، ناگهان بگويد: (تو را مىپرستيم)، چون گفتيم حق پرستش او اين است كه او را حاضر و روبرو بدانيم.و اما از ناحيه بنده، حق عبادت اين است كه خود را حاضر و روبروى خدا بداند، و آنى از اينكه دارد عبادت مىكند. غايب و غافل نشود، و عبادتش تنها صورت عبادت و جسدى بى روح نباشد، و نيز عبادت خود را قسمت نكند، كه در يك قسمت آن مشغول پروردگارش شود، و در قسمت ديگر آن، مشغول و بياد غير او باشد.
حال يااينكه اين شرك را،هم درظاهرداشته باشد، وهم درباطن، مانند عبادت عوام بت پرستان، كه يك مقدار از عبادت را براى خدا مىكردند، و يك مقدار را براى نماينده خدا، يعنى بت، و اينكه گفتيم عوام بتپرستان، براى اين بود كه خواص از بتپرستان اصلا عبادت خدا رانمىكردند، و يا آنكه اين شرك را تنها در باطن داشته باشد، مانند كسى كه مشغول عبادت خداست، اما منظورش از عبادت غير خدا است و يا طمع در بهشت، و ترس از آتش است، چه تمام اينها شرك در عبادت است كه از آن نهى فرمودهاند، از آن جمله فرمودهاند: (فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ، خداى را با ديندارى خالص عبادت كن)[14]،و نيز فرموده: (أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي ما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ، آگاه باش كه از آن خدا است دين خالص و كسانى كه از غير خدا اوليائى گرفتند گفتند ما اينها را نمىپرستيم مگر براى اينكه قدمى بسوى خدا نزديكمان كنند، بدرستى كه خدا در ميان آنان و اختلافى كه با هم داشتند حكومت مىكند)[15].
[شرائط كمال عبادت و اوصاف عبادت حقيقى]
بنا بر اين عبادت وقتى حقيقتا عبادت است كه عبد عابد در عبادتش خلوص داشته باشد، و خلوص، همان حضورى است كه قبلا بيان كرديم، و روشن شد كه عبادت وقتى تمام و كامل ميشود كه به غير خدا بكسى ديگر مشغول نباشد، و در عملش شريكى براى سبحان نتراشد، و دلش در حال عبادت بسته و متعلق بجايى نباشد، نه به اميدى، و نه ترسى، حتى نه اميد به بهشتى، و نه ترس از دوزخى، كه در اين صورت عبادتش خالص، و براى خدا است، بخلاف اينكه عبادتش بمنظور كسب بهشت و دفع عذاب باشد، كه دراينصورت خودش را پرستيده، نه خدا را.
و همچنين عبادت وقتى تمام و كامل ميشود كه بخودش هم مشغول نباشد كه اشتغال به نفس، منافى با مقام عبوديت است، عبوديت كجا و منم زدن و استكبار كجا؟
و گويا علت آمدن پرستش و استعانت بصيغه متكلم مع الغير (ما تو را مىپرستيم و از تو يارى ميجوئيم) همين دورى از منم زدن و استكبار بوده باشد، و ميخواهد بهمين نكته اشاره كند كه گفتيم مقام عبوديت با خود ديدن منافات دارد، لذا بنده خدا عبادت خود، و همه بندگان ديگر را در نظر گرفته ميگويد: ما تو را مىپرستيم، چون بهمين مقدار هم در ذم نفس و دور افكندن تعينات و تشخصات اثر دارد، چون در وقتى كه من خود را تنها ببينم، به انانيت و خودبينى و استكبار نزديكترم، بخلاف اينكه خودم را مخلوط با ساير بندگان، و آميخته با سواد مردم بدانم، كه اثر تعينى و تشخص را از بين بردهام.
از آنچه گذشت اين مسئله روشن شد،كه اظهارعبوديت درجمله (إِيَّاكَ نَعْبُدُ) الخ، ازنظرمعناواز حيث اخلاص،جملهايست كه هيچ نقصى ندارد، تنها چيزى كه بنظر مىرسد نقص است، اين استكه بنده عبادت را بخودش نسبت ميدهد و بملازمه براى خود دعوى استقلال در وجود و
در قدرت و اراده مىكند، با اينكه مملوك هيچگونه استقلالى در هيچ جهتى از جهاتش ندارد، چون مملوك است.
و گويا براى تدارك و جبران همين نقص كه در بدو نظر بنظر مىرسد، اضافه كرد: كه (وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)، يعنى همين عبادتمان نيز باستقلال خود ما نيست، بلكه از تو نيرو مىگيريم، و استعانت ميجوئيم.
پس بر رويهم دو جمله: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) يك معنا را مىرسانند، و آن عبادت خالصانه است كه هيچگونه شايبهاى در آن نيست.
و ممكن است بهمين جهت كه گفته شد، استعانت و عبادت هر دو را بيك سياق آورد، و نفرمود: (اياك نعبد اعنا و اهدنا الخ، تو را عبادت مىكنيم ما را يارى فرما و هدايت فرما) بلكه فرمود: (تو را عبادت مىكنيم و از تو يارى مىطلبيم).
خواهى گفت: پس چرا در جمله بعدى يعنى (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) اين وحدت سياق را رعايت نكرد؟ و نفرمود: (اياك نعبد و اياك نستعين و اياك نستهدى الى صراط مستقيم)؟، در جواب مىگوييم: اين تغيير سياق در خصوص جمله سوم علتى دارد، كه بزودى انشاء اللَّه بيان مىكنيم.
پس با بيانى كه در ذيل آيه: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) الخ آورديم، وجه و علت التفاتى كه در اين سوره از غيبت به حضور شده روشن گرديد، و نيز وجه انحصار عبادت در خدا، كه از مقدم آوردن مفعول (اياك) از فعل (نعبد و نستعين) استفاده ميشود، و همچنين وجه اينكه چرا در كلمه (نعبد) عبادت را مطلق آورد، و نيز وجه اينكه چرا بصيغه متكلم مع الغير فرمود: (نعبد) و نفرمود (اعبد، من عبادت مىكنم)، و باز وجه اينكه چرا بعد از جمله (نعبد) بلا فاصله فرمود: (نستعين) و وجه اينكه چرا دو جمله نامبرده را در سياق واحد شركت داد، ولى جمله سوم يعنى (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) را بان سياق نياورد، روشن گرديد.
البته مفسرين نكات ديگرى در اطراف اين سوره ذكر كردهاند، كه هر كس بخواهد ميتواند بكتب آنان مراجعه كند، و خداى سبحان طلبكارى است كه احدى نميتواند دين او را بپردازد.
تفسير عرفاني آيه پنجم
ترجمه:
بنده بتعليم و دستور و بزبان حق سبحانه خدا را مخاطب مينمايد و عرض ميكند تو را عبادت و بندگى مينمائيم ماها نه غير تو را و فقط از تو طلب يارى و كمك ميجوئيم نه از غير تو يعنى پروردگارا پرستش و عبوديت و بندگى ما مخصوص بتو است و كسى را در عبوديت و انقياد و تذلل با تو شريك نميكنيم و فقط از تو يارى و كمك ميخواهيم و اتكاء و اميدوارى ما بتو است نه بغير تو
هدايت و راهنمايى فرما و ثابت دار ما را براه راست
راه كسانى كه مورد انعام و اكرام تو واقع گرديدهاند و ايشان را برگزيدهاى و گرامى داشتهاى نه راه كسانى كه مورد سخط و غضب تو واقع گشتهاند و نه راه كسانى كه از طريق حق و راه مستقيم منحرف گرديده و گمراه شدهاند
(توضيح آيات)
پس از حمد و ثناء الهى و اظهار الوهيّت و ربوبيّت و رحمت غير متناهى او سبحانه و اعتراف به اينكه او عز و جل هم مبدء وجود است و هم غايت وجود زيرا كه بازگشت همه بسوى اوست كه مالك و حاكم روز جز است گويا در اين اظهارات بنده نخستين خداى ناديده را ستايش مينمايد، پس از آنكه انس پيدا نمود بطور حضور و مواجه شفاها خطاب مينمايد إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
(ترتيب لفظى مطابق ترتيب معنوى است)
و البته در اين ترتيب نيز اسرارى نهفته و رموزى مندرج گرديده و براى اينكه ترتيب لفظى مطابق گردد با ترتيب معنوى گوئيم شايد اين ترتيب اشاره باشد بدرجات معرفت و طريق سير و سلوك بشر در جاده تكامل كه انسان نخستين بايستى بطريق استدلال و براهين عقلى و نقلى اثبات نمايد مبدء را و بدل و زبان اعتراف كند بوجود خداوندى كه متصف بتمام صفات كمال و منزه و مبرا از تمام نقيصهاى امكانى است سپس بمجاهده و كوشش بسيار از طريق رياضات و عبادات و تهذيب اخلاق بروش شرعى و سير روحانى خود را از علم اليقين، بعين اليقين، كه سر حد بين عبوديت و ربوبيت است كه «العبودية جوهرة كنهها الرّبوبيّة» برساند، و معارف وى بحد شهود و عيان رسد بطورى كه گويا خدا را بچشم دل كه بمراتب بسيار از چشم سر روشنتر و بينايى آن واضحتر مينمايد مشاهده ميكند و با او تكلم مينمايد و در مقام بندگى بر آمده و اظهار عبوديت و انقياد خود ميكند و ملتجى بكرم او ميگردد بيضاوى در تفسير خود در اينجا بيانى دارد كه خلاصه آن را ترجمه مينمايم بعد از ذكر حمد و اوصاف عظمت و جلالى كه مخصوص بذات احديت است و از روى علم و معرفت بآن صفات تميز داده ميشود از غيرش، بنده خدا را مخاطب ميسازد كه اى كسى كه متصف باين صفات ميباشى تخصيص ميدهم تو را بعبادت و بندگى و فقط از تو يارى و استعانت ميجويم و اين بيان ترقى عبد است از طريق برهان بعيان و انتقال از غيب بشهادت و عيان پس گويا كسى كه در غياب خدا را ستايش مينموده اينك بحضور رسيده و حضورا عرض حاجات خود را مينمايد پس اول بيان حال عارف است از ذكر و فكر و تأمل در اسماء و اوصاف جلال و جمال آن فرد بيهمتا و تفكر و تدبر در لطائف صنع و آثار خلقت و و اقتداء او تا آنكه سر انجام منتهى گردد بجايى كه خوض مينمايد در لجّه وصول او يعنى واصل ميگردد برحمت حق تعالى و از اهل مشاهده و عيان ميگردد و گويا او را عيانا مىبيند و شفاها با او سخن مىگويد و عادت عرب اين است كه براى آنكه شنونده را بنشاط آورند در كلام تفنن مينمايند يعنى اسلوب كلام را عوض ميكنند و از اسلوبى باسلوب ديگر عدول مينمايند مثل اينكه گاهى بطور خطاب و حضور سخن ميگويند و گاهى اشاره بغايب ميكنند، پايان.
(سرّ مقدّم بودن «ايّاك» بر نعبد و نستعين)
با اينكه «ايّاك» مفعول است و در كلام عرب بقاعده نحو بايستى اول فعل سپس فاعل آن پس از آن مفعول گفته شود پس روى اين قاعده بايستى گفته شود «نعبد اياك» و «نستعين اياك» لكن عادت عرب اين است كه هميشه اياك و امثال آن را بر فعل مقدم مىاندازند و علماء نحو و صرف گويند هر جا مفعول و آنچه بايد عقب افتد جلو افتد مفيد حصر است و اينجا چون مفعول جلو از فعل گفته شده افاده حصر ميكند و فعل را منحصر مينمايد بهمان مفعول نه غير آن پس اينكه مىگوييم «اياك نعبد» يعنى فقط عبوديت و تذلل و كوچكى ما در مقابل عظمت خداوندى تو است نه غير تو زيرا كه عبد تو و ذليل تو و فرمان بردار توايم وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ و فقط از تو طلب يارى مىكنيم و از تو كمك ميخواهيم نه از غير تو و شايد «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» اشاره باشد بتوحيد در مقام عبادت و إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ اشاره بتوحيد در مقام افعال و انحصار نمودن عبوديت باو تعالى، و در اين دعوى كسى صادق است كه در مقام توحيد بجايى رسد كه در مراتب چهار گانه توحيد كامل گشته و در مقام بندگى و عبوديت ثابت قدم گرديده باشد توحيد ذات، توحيد صفات، توحيد افعال، توحيد در مقام عبادت و همين طورى كه ذات را ذات يگانه و صفات را عين ذات ميدانيم بايستى در مقام عبادت نيز غرض ما فقط بندگى و تذلل و انقياد و عبوديت باشد، يا شكر گذارى، و يا دوستى و محبت باو سبحانه محرك عمل گردد و بهيچ وجه حظ نفسانى حتى ثواب اخروى يا خوف از عذاب در نظر نداشته باشيم آن وقت ميتوانيم در عبادت خالص گرديم و نيز بايستى نخستين نظر و هدف و وجهه قلب ما و روى دل ما بطرف معبود باشد سپس بسوى عبادت، و موفقيت خود را از او و بحول و قوه او بدانيم نه از خود بلكه خود را مثل مرده در دست غسّال ببينيم كه از خود هيچ حركتى ندارد و نيز در إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ وقتى صادق و راست گو ميباشيم كه بمرتبه موحّدين در مقام افعال رسيده باشيم و «لا مؤثّر فى الوجود الّا اللَّه» را نصب- العين خود قرار دهيم و «بعين اليقين» بدانيم كه مؤثرى در عالم بجز ذات احدى وجود ندارد حتى سوزانيدن آتش و بريدن شمشير را نيز باراده او و اثر فعل او بدانيم اشتباه نشود نميگويم انسان مسلوب الاختيار است و اراده و اختيارى از خود ندارد بلكه غرضم اين است كه موحد در مقام افعال و در مقام عبادت كسى ميباشد كه در بندگى و عبادت چنان غرق ملاحظه جمال و جلال احدى ميگردد كه ديگر هيچ التفاتى بخود و عمل خود ندارد و خود و ديگران را در محاط علم و قدرت و حيطه عظمت ان فرد ازلى و آن موجود سرمدى بيند كسى كه چنين نظرى پيدا نمود كه خدا را محيط بر همه چيز و خود را در محاط علم و قدرت او مشاهده نمود آن وقت در كلمه إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ صادق و راست گفتار خواهد بود زيرا چنين كسى نظر بخود و عمل خود نميكند مگر از جهت انتساب باو اگر نظر بخود مينمايد آينه مانند در خود وجهه حق را مشاهده مينمايد و اگر نظر بعمل خود مينمايد از او و فعل او و اثر او وسيله قرب او ميداند كسى كه در اين مراتب چهارگانه توحيد كامل نگرديده چون زبانش مطابق با قلبش نيست از حركت زبان و گفتن اين كلمات نتيجه كامل نصيب وى نميگردد و ممكن نيست عمل او و نيتش خالص گردد كسى كه بهمه چيز و همه كس اميدوار است و هواى نفس خود را معبود خويش قرار داده و بر هر چه و هر كس اميد نفع ميبرد مطيع و منقاد وى گشته و در مقابل او سر اطاعت فرود مىآورد و تواضع و فروتنى مىنمايد چنين كسى را هرگز نتوان موحد ناميد بلكه در شماره مؤمنين نيز نتوان وى را محسوب گردانيد حديث از پيغمبر اكرم است (ص) «كه اى ابا ذر ايمان كسى كامل نميگردد تا آنكه بداند اگر تمام مردم بخواهند ضررى بوى زنند يا نفعى بوى رسانند و خدا نخواهد نتوانند اينست كه خداوند خطاب بپيغمبر (ص) فرمود «قل لن يصيبنا الّا ما كتب اللَّه لنا» بگو اى پيغمبر (ص) هرگز نرسد بما مگر آنچه را خداوند براى
ما تقدير فرموده بقول آن شاعر:
اياك نعبد بر زبان دل در خيال اين و آن
كفر است اگر گويى يكى شرك است اگر گويى دو تا
اگر گويى خداوند ميدانست كه ما داراى چنين مقام و مرتبهاى در توحيد نيستيم پس چرا بما امر فرموده كه در شبانه روز چندين دفعه اينطور اظهار نمائيم و بر خلاف آنچه در باطن ما است بزبان بگوئيم در پاسخ گوئيم چنانچه قبلا اشاره نموديم البته در اين اظهارات آثارى است و شايد يكى از اسرار آن اين باشد كه اين كلمات را مكرر بزبان برانيم و تلقين بنفس نمائيم و اگر در حين تلفظ توجه داشته باشيم ممكن است كم كم معانى آنها در قلب ما تأثير نمايد و متصف بآن گرديم و موحد شويم.
تفسير آيه پنجم در مجمع البيان
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ- روى قانون ادبى عربى مقدم شدن «ايَّاكَ» (تو را) بر دو فعل براى بيان انحصار است يعنى خدايا منحصراً تو را ميپرستيم نه غير تو را و فقط از تو كمك ميجوئيم نه از غير تو.
عبادت، خود نوعى شكر است و نيز هدف از آن است زيرا عبادت آخرين درجه خضوع كسى است توأم با عاليترين مرتبه تعظيم و بزرگداشت و شايستگى اين پرستش را ندارد مگر كسى كه اصول نعمتها چون هستى و زندگى و ميل را عطا كرده است و چون جز خداى بزرگ هيچكس توانايى دادن اين نعمتها را ندارد پس پرستش مخصوص او است.
اگر انسانى بديگرى نيكى كند شايستگى تشكّر و سپاسگزارى را دارد و نيز لزوم اطاعت و فرمانبردارى انسانى از انسان ديگر امكان دارد اما عبادت و پرستش منحصراً در برابر خدا بايد باشد نه ديگرى.
عبادت همان اطاعت نيست.
بنا بر اين قول كسانى كه ميگويند عبادت همان اطاعت است صحيح نيست زيرا اطاعت تنها موافقت فرمان و امر است و بس و لذا پسر كه مطيع پدر و بنده كه فرمانبر صاحبش است درست نيست بگوئيم آنها پدر و يا صاحب خود را مىپرستند و بت پرستان عبادت بت ميكردند نه اطاعت، چون بت فرمان و امرى نداشت تا آنان پيروى كنند.
توفيق از تو است
مقصود از «إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» اين است كه خدايا فقط از تو توفيق و كمك بر عبادت ميخواهم و معناى توفيق درست كردن همه وسائل و اسباب آن چيزى است كه در پيدايش نياز بدانها دارد و از اين جهت كسى كه ديگرى را بر كارى كمك ميكند نميگويند «باو توفيق داد» زيرا او توانست تنها يك سبب «يك قسمت كار را» درست كند اما جمع همه اسباب و مقدمات از قدرت افراد خارج و منحصر بخدا است لذا توفيق فقط از او است.
تكرار چرا؟
علت اينكه كلمه «اياك» تكرار شده اين است كه اگر فقط يك بار گفته ميشد شايد اين تو هم پيش ميآمد كه راه تقرّب بخدا جمع بين عبادت و استعانت است و اگر يكى از آنها شد مانند كسى كه در عظمت و بزرگى خدا مى انديشد كه خود آن عبادت است ولى از او كمك نميخواهد بايد تقرّب بخدا حاصل نكند.بعضى ميگويند تكرار فقط بمنظور تأكيد است مثل اينكه ميگويند اين خانه بين حسن و بين حسين مشترك است كه اگر يكى از آن كلمات «بين» نباشد معنا باز صحيح است. ولى بايد دانست اگر «ايَّاكَ» براى يك فعل تكرار ميشد ممكن بود مفيد تأكيد باشد اما در اينجا براى دو فعل است.
عدهاى ديگر معتقدند تكرار «اياك» از اين نظر است كه بما بياموزد هميشه و براى هر حاجت او را ياد كنيم اگر چه مكرر نشود. عبادت بدون كمك او ممكن نيست
در اينجا سؤال و اشكالى پيش ميآيد كه چرا جمله «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» بر جمله «إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» مقدم شده با اينكه عبادت بدون كمك خدا ممكن نيست؟
در جواب بايد گفت: كه بى شك كمك خدا جلوتر از عبادت است چه اگر قدرت دادن و كمك او نباشد بنده نميتواند كارى انجام دهد ولى چنين نيست كه اگر در خواست كمك از خدا نشود او كمك نكند و نيرو و يارى ندهد پس آنچه جلوتر از عبادت است خود كمك او است و آنچه مؤخر بيان شده طلب و در خواست آن است.
باضافه وقتى دو چيز با هم مربوط باشند جلو و عقب گفتن آنها تفاوتى در مطلب پيش نميآورد مثلًا ميگويند حقم را پرداختى چه كارى صحيح و نيكو كردى يا اينكه دو جمله را عكس كرده بگويند چه كارى صحيح و نيكو كارى كه حقّم را پرداختى.
بعضى از اين سؤال جواب دادهاند كه ممكن است اين در خواست كمك براى عبادتهاى بعدى باشد.تكليف بدون قدرت نميشود.
سؤال ديگرى در اين آيه ميشود كه تكليف و فرمان دادن خدا نه عبادت حتماً پس از آن است كه نيرو و توانايى بر آنها داده است چه در غير اين صورت تكليف محال است پس كمك و نيرو خواستن چه اثرى دارد؟
در جواب گفتهاند كه خود اين در خواست، عبادت، و انقطاع از همه وسَائل بسوى او است مانند آيه كريمه: «رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ»[16] (خدايا بحق داورى فرما) با اينكه داورى و حكم خدا جز بحق نيست و نيز ممكن است كمك خواستن از خدا سبب ادامه تكليف و نيرو دادن بر آن باشد.
قدرت همراه يا جلوتر از عبادت است؟
بعضى باين آيه استدلال كردهاند كه قدرت همراه عبادت و هر كارى است چه اگر جلوتر از آن باشد ديگر در خواست آن معنا ندارد چون نخواسته خود، حاصل است.
ولى اين استدلال درست نيست زيرا ممكن است كسى با داشتن قدرت از خدا كمك و توفيق بخواهد بدو منظور:
1- از او ميخواهد كه اراده و خواستش را بر آن عبادت، نيرومند و كار را بر او سهل و ساده كند مثل اينكه پاداش و نتيجههاى عبادت را باو بگويد تا ميل و رغبتش بيشتر گردد.
2- از خدا ميخواهد كه اين قدرت و توانايى را كه هم اكنون دارد برايش نگاه دارد و ادامه دهيد و آن را از او نگيرد تا در آينده نيز هم چنان توفيق عبادت داشته باشد و يا آن، بآن اين قدرت را تجديد كند[17] (بقول كسانى كه معتقد بعدم بقاء قدرتاند).
از خبر بخطاب
آيات اول اين سوره از عظمت خدا و اينكه هر ستايشى شايسته او است و از برخى صفاتش خبر ميداد ولى آيات بعدى به خطاب گرائيده خدا را مخاطب قرار ميدهد.
اين سبك و روش كه باصطلاح: «عدول از خبر بخطاب» است در اشعار عرب فراوان ديده ميشود[18].
كسايى در تفسير اين آيات ميگويد: تقدير آيه چنين است «بگوئيد» يا «بگو اى محمّد» ما فقط تو را مىپرستيم ... مانند آيات كريمه: «وَ لَوْ تَرى إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا»[19] (اگر به بينى وقتى گناهكاران در پيشگاه پروردگارشان سرها بزير افكندهاند (گويند) پروردگارا ديديم) كه تقدير اين است كه «گويند» و «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيْكُمْ» (و فرشتگان از هر درى بر آنها در آيند: درود بر شما) كه تقدير اين است «يَقُوْلُوْنَ سَلامٌ» (ميگويند درود بر شما).
تفسير روايي آيه پنجم
امام صادق (ع) در مورد (الحمد لله) فرمودند: شكر و سپاسگزاري براي خداست . و در مورد (ايا ك نعبد و اياك نستعين) فرمودند:مخاطيه با خداونداست.
تفسير روايي « اياك نعبد » در صافي
خداوند تعالي فرمود :بگوييد اي خلق كه «تنها تو را مي پرستيم » اي كسي كه نعمت بر ما داده اي اطاعت مي كنيم تو را در حاليكه خالصيم و موحديم با كوچكي و پستي مقام و خضوع بدون رياء.
و در روايت اهل سنت امام صادق عليه السلام روايت شده : يعني اراده نمي كنم از تو غير تو را و تو را به عوض و بدل چيزي عبادت نمي كنم آنچنان كه جاهلان تو را عبادت مي كنند (به عوض و بدل چيزي ) كساني كه غائب از تو هستند .
مولف گويد :منتقل مي شود بنده از غيبت به خطاب فقط بخاطر اينكه تمجيد مي كرد خداوند سبحان و تعالي بخاطر اينكه به خدا نزديك شود فقط بخا طر اينكه به سبب تمجيد كردنش خداوند سبحان را نزديك مي شد به او آهسته آهسته تا جايي كه رسيد در نزديك شدن به مقام مثل اينكه علم برايش عين گرديد و خبر برايش شهود شد . و غيبه برايش حضور شد .
و تنها از تو ياري مي جوييم » بر طاعت تو و عبادتت و بر دفع نمودن شرور دشمنانت و رد نمودن مکائددشمنانت و ايستادگي بر آنجه امر كرده همچنيين است در تفسير امام (ع) گفته شد :آنچه كه مستتر در « نعبد» و « نستعين » است براي كسي است كه آنرا مي خواند و كساني كه با او هستند از حافظان و حاضران نماز جماعت يا اينكه براي خودش و ساير موحدين است كه درج شده عبادت او در اضافه عبادات موحدين و مخلوط شده حاجه او با حاجات آنان شايد كه عباداتش مورد قبول واقع شود به بركت عبادات آنان و ( تجاب اليها ) و بخاطر اين است كه جماعت مقدم شد اياك براي تعظيم نمودن خداوند و همت كردن به اين تعظيم و بخاطر دلالت بر حصر.
[1] - آیه 23- 24 از سوره شعرا
[2] - آيه 17 از سوره غافر
[3] - آيه 7 از سوره تحريم.
[4] - ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج1، ص:38- 43
[5] - الكافي 2: 78/ 10.
[6] - كشف الغمّة 2: 118
[7] - البرهان في تفسير قرآن ج1، ص: 107
[8] - سوره فاتحه آيه 5
[9] - سوره مريم آيه 93
[10] - الصحاح للجوهرى ج 2 ص 503
[11] - سوره غافر آيه 60
[12] -سوره گهف آیه 110
[13] - سوره فصلت آيه 54
[14] - سوره زمر آيه 2
[15] - سوره زمر آيه 3
[16] - آيه 112 از سوره نساء
[17] - اين قسمت اشاره به بحثى است كه بين فلاسفه و متكلمين معروف است كه آيا قدرت بر هر كارى قبل از آن است و يا همراه آن، نظر بسيارى از محققين اين است كه قدرت، قبل از هر كارى كه انجام ميشود هست زيرا اگر فقط همراه خود كار باشد لازم ميآيد فاسق كه مثلا نماز نميخواند قدرت نداشته باشد و چون قدرت ندارد پس مكلف هم نباشد.
[18] - لبيد كه از شعراء معروف جاهلى است كه اسلام را درك كرد و بدان گرائيد و شعر را كنار گذارد او صاحب يكى از معلقات سبع است و وقتى به 77 سالگى رسيد گفت: «باتت تشكى الى النفس مجهشة- و قد حملتك سبعاً بعد سبعينا»- نفس من در حالى كه گريان و نالان بود بسويم شكوه كرد. (گفتمش) تو را هفتاد و هفت سال در بر داشتم- كه از خبر به خطاب عدول نموده است.
[19] - آيه 12 از سوره سجده
پایگاه مقالات