تفسیر سوره حمد
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (1)
بنام خدايى كه هم رحمتى عام دارد و هم رحمتى خاص به نيكان. (1)
بيان [سبب ابتداء به" بسم اللَّه"]
بسيار مىشود كه مردم، عملى را كه مىكنند، و يا مىخواهند آغاز آن كنند، عمل خود را با نام عزيزى و يا بزرگى آغاز مىكنند، تا باين وسيله مبارك و پر اثر شود، و نيز آبرويى و احترامى به خود بگيرد، و يا حد اقل باعث شود كه هر وقت نام آن عمل و يا ياد آن به ميان مىآيد، به ياد آن عزيز نيز بيفتند.
[آغاز نمودن اعمال و گفتار با نام خدا ادب است و عمل را خدايى و نيك فرجام مىكند]
عين اين منظور را در نامگذاريها رعايت مىكنند، مثلا مىشود كه مولودى كه برايشان متولد مىشود، و يا خانه، و يا مؤسسهاى كه بنا مىكنند، بنام محبوبى و يا عظيمى نام مىگذارند، تا آن نام با بقاء آن مولود، و آن بناى جديد، باقى بماند، و مسماى اولى به نوعى بقاء يابد، و تا مسماى دومى باقى است باقى بماند، مثل كسى كه فرزندش را به نام پدرش نام مىگذارد، تا همواره نامش بر سر زبانها بماند، و فراموش نشود.
اين معنا در كلام خداى تعالى نيز جريان يافته، خداى تعالى كلام خود را به نام خود كه عزيزترين نام است آغاز كرده، تا آنچه كه در كلامش هست مارك او را داشته باشد، و مرتبط با نام او باشد، و نيز ادبى باشد تا بندگان خود را به آن ادب، مؤدب كند، و بياموزد تا در اعمال و افعال و گفتارهايش اين ادب را رعايت نموده، آن را با نام وى آغاز نموده، مارك وى را به آن بزند، تا عملش خدايى شده، صفات اعمال خدا را داشته باشد، و مقصود اصلى از آن اعمال، خدا و رضاى او باشد، و در نتيجه باطل و هالك و ناقص و ناتمام نماند، چون به نام خدايى آغاز شده كه هلاك و بطلان در او راه ندارد.
خواهيد پرسيد كه دليل قرآنى اين معنا چيست؟ در پاسخ مىگوئيم دليل آن اين است كه خداى تعالى در چند جا از كلام خود بيان فرموده: كه آنچه براى رضاى او و به خاطر او و به احترام او انجام نشود باطل و بى اثر خواهد بود، و نيز فرموده: بزودى بيك يك اعمالى كه بندگانش انجام داده مىپردازد، و آنچه به احترام او و به خاطر او انجام ندادهاند نابود و هباء منثورا مىكند، و آنچه به غير اين منظور انجام دادهاند، حبط و بى اثر و باطل مىكند، و نيز فرموده: هيچ چيزى جز وجه كريم او بقاء ندارد، در نتيجه هر چه به احترام او و وجه كريمش و به خاطر رضاى او انجام شود، و به نام او درست شود باقى مىماند، چون خود او باقى و فنا ناپذير است، و هر امرى از امور از بقاء، آن مقدار نصيب دارد، كه خدا از آن امر نصيب داشته باشد.
و نيز اين معنا همانست كه حديث مورد اتفاق شيعه و سنى آن را افاده مىكند، و آن اين است كه رسول خدا (ص) فرمود: (هر امرى از امور كه اهميتى داشته باشد، اگر به نام خدا آغاز نشود، ناقص و أبتر مىماند، و به نتيجه نمىرسد[1]) و كلمه (ابتر) بمعناى چيزيست كه آخرش بريده باشد.
از همين جا مىتوانيم بگوئيم حرف (باء) كه در اول (بسم اللَّه) است، از ميان معناهايى كه براى آنست، معناى ابتداء با اين معنايى كه ما ذكر كرديم مناسبتر است، در نتيجه معناى جمله اين مىشود: كه (من به نام خدا آغاز مىكنم).
[غرض از سراسر قرآن يك امر است و آن هدايت، اين يك امر با نام خدا آغاز شده]
مخصوصا اين تناسب از اين جهت روشنتر به نظر مىرسد كه كلام خدا با اين جمله آغاز شده، و كلام، خود فعلى است از افعال، و ناگزير داراى وحدتى است، و وحدت كلام به وحدت معنا و مدلول آن است، پس لا جرم كلام خدا از اول تا به آخرش معناى واحدى دارد، و آن معناى واحد غرضى است كه به خاطر آن غرض، كلام خود را به بندگان خود القاء كرده است.
حال آن معناى واحدى كه غرض از كلام خداى تعالى است چيست؟ از آيه: (قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ، يَهْدِي بِهِ اللَّهُ، از سوى خدا به سوى شما نورى و كتابى آشكار آمد، كه به سوى خدا راه مىنمايد)[2] ...، و آياتى ديگر، كه خاصيت و نتيجه از كتاب و كلام خود را هدايت بندگان دانسته، فهميده ميشود: كه آن غرض واحد هدايت خلق است، پس در حقيقت هدايت خلق با نام خدا آغاز شده، خدايى كه مرجع همه بندگان است، خدايى كه رحمان است، و به همين جهت سبيل رحمتش را براى عموم بندگانش چه مؤمن و چه كافر بيان مىكند، آن سبيلى كه خير هستى و زندگى آنان در پيمودن آن سبيل است، و خدايى كه رحيم است، و به همين جهت سبيل رحمت خاصهاش را براى خصوص مؤمنين بيان مىكند، آن سبيلى كه سعادت آخرت آنان را تامين نموده، و به ديدار پروردگارشان منتهى مىشود، و وَ
1- در جاى ديگر از اين دو قسم رحمتش، يعنى رحمت عامه و خاصهاش خبر داده، فرمود: (رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ، فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ،رحمتم همه چيز را فرا گرفته، و بزودى همه آن را به كسانى كه تقوى پيشه كنند اختصاص مىدهم)[3] اين ابتداء به نام خدا نسبت به تمامى قرآن بود، كه گفتيم غرض از سراسر قرآن يك امر است، و آن هدايت است، كه در آغاز قرآن اين يك عمل با نام خدا آغاز شده است.
[علت ابتداء هر سوره با بسم اللَّه]
و اما اينكه اين نام شريف بر سر هر سوره تكرار شده، نخست بايد دانست كه خداى سبحان كلمه (سوره) را در كلام مجيدش چند جا آورده، از آن جمله فرموده: (فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ)، [4]و فرموده: (فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ) [5]و فرموده: (إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ)[6]، و فرموده: (سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها)[7]. از اين آيات مىفهميم كه هر يك از اين سورهها طائفهاى از كلام خدا است، كه براى خود و جداگانه، وحدتى دارند، نوعى از وحدت، كه نه در ميان ابعاض يك سوره هست، و نه ميان سورهاى و سورهاى ديگر.
و نيز از اينجا مىفهميم كه اغراض و مقاصدى كه از هر سوره بدست مىآيد مختلف است، و هر سورهاى غرضى خاص و معناى مخصوصى را ايفاء مىكند، غرضى را كه تا سوره تمام نشود آن غرض نيز تمام نمىشود، و بنا بر اين جمله (بسم اللَّه) در هر يك از سورهها راجع به آن غرض واحدى است كه در خصوص آن سوره تعقيب شده است.
پس بسم اللَّه در سوره حمد راجع به غرضى است كه در خصوص اين سوره هست و آن معنايى كه از خصوص اين سوره بدست مىآيد، و از ريخت اين سوره برمىآيد حمد خدا است، اما نه تنها بزبان، بلكه باظهار عبوديت، و نشان دادن عبادت و كمك خواهى و در خواست هدايت است، پس كلامى است كه خدا به نيابت از طرف بندگان خود گفته، تا ادب در مقام اظهار عبوديت را به بندگان خود بياموزد.
و اظهار عبوديت از بنده خدا همان عملى است كه مىكند، و قبل از انجامش بسم اللَّه مىگويد، و امر ذى بال و مهم همين كارى است كه اقدام بر آن كرده، پس ابتدا به نام خداى سبحان هم راجع به او است، و معنايش اين است: خدايا من به نام تو عبوديت را براى تو آغاز مىكنم، پس بايد گفت: متعلق باء در بسم اللَّه سوره حمد" ابتداء" است، در حقيقت
مىخواهيم اخلاص در مقام عبوديت، و گفتگوى با خدا را به حد كمال برسانيم، و بگوئيم پروردگارا حمد تو را با نام تو آغاز مىكنم، تا اين عملم نشانه و مارك تو را داشته باشد، و خالص براى تو باشد، ممكن هم هست همانطور كه قبلا گفتيم متعلق آن فعل (ابتداء) باشد، و معنايش اين باشد كه خدايا من خواندن سوره و يا قرآن را با نام تو آغاز مىكنم، بعضى هم گفتهاند: (باء) استعانت است، و لكن معنى ابتداء مناسبتر است، براى اينكه در خود سوره، مسئله استعانت صريحا آمده، و فرمود: (إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)، ديگر حاجت به آن نبود كه در بسم اللَّه نيز آن را بياورد.
[معنى و موارد استعمال لفظ" اسم"]
و اما اسم؟ اين كلمه در لغت بمعناى لفظى است كه بر مسمى دلالت كند، و اين كلمه از ماده (سمه) اشتقاق يافته، و سمه به معناى داغ و علامتى است كه بر گوسفندان مىزدند، تا مشخص شود كداميك از كدام شخص است، و ممكن هم هست اشتقاقش از (سمو) به معناى بلندى باشد، مبدأ اشتقاقش هر چه باشد كارى نداريم، فعلا آنچه لغت و عرف از لفظ (اسم) مىفهمد، لفظ دلالت كننده است، و معلوم است كه لازمه اين معنا اين است كه غير مدلول و مسمى باشد.
البته اين يك استعمال است، استعمال ديگر اينكه اسم بگوئيم و مرادمان از آن ذاتى باشد كه وصفى از اوصافش مورد نظر ما است، كه در اين مورد كلمه (اسم) ديگر از مقوله الفاظ نيست، بلكه از اعيان خارجى است، چون چنين اسمى همان مسماى كلمه (اسم) به معناى قبلى است.
مثلا كلمه (عالم- دانا- كه يكى از اسماء خداى تعالى است) اسمى است كه دلالت مىكند بر آن ذاتى كه به اين اسم مسمى شده، و آن ذات عبارت است از ذات بلحاظ صفت علمش، و همين كلمه در عين حال اسم است براى ذاتى كه از خود آن ذات جز از مسير صفاتش خبرى نداريم، درمورد اول اسم از مقوله الفاظ بود، كه بر معنايى دلالت مىكرد، ولى در مورد دوم، ديگر اسم لفظ نيست، بلكه ذاتى است از ذوات كه داراى وصفى است از صفات.
اما اينكه چرا با اين كلمه چنين معاملهاى شده، كه يكى مانند ساير كلمات از مقوله الفاظ، و جايى ديگر از مقوله اعيان خارجى باشد؟ در پاسخ مىگوئيم علتش اين شده كه نخست ديدهاند لفظ (اسم) وضع شده براى الفاظى كه دلالت بر مسمياتى كند، ولى بعدها بر خوردند كه اوصاف هر كسى در معرفى او و متمايز كردنش از ديگران كار اسم را مىكند، به طورى كه اگر اوصاف كسى طورى در نظر گرفته شود كه ذات او را حكايت كند، آن اوصاف درست كار الفاظ را مىكند، چون الفاظ بر ذوات خارجى دلالت مىكند، و چون چنين ديدند، اينگونه اوصاف را هم اسم ناميدند.
نتيجه اين نامگذارى اين شد كه فعلا (اسم) همانطور كه در مورد لفظ استعمال مىشود، و بان لحاظ اصلا امرى لفظى است، همچنين در مورد صفات معرف هر كسى نيز استعمال مىشود، و به اين لحاظ از مقوله الفاظ نيست، بلكه از اعيان است.
آنگاه ديدند آن چيزى كه دلالت مىكند بر ذات، و از هر چيزى به ذات نزديكتر است، اسم بمعناى دوم است، (كه با تجزيه و تحليل عقلى اسم شده)، و اگر اسم به معناى اول بر ذات دلالت مىكند، با وساطت اسم بمعناى دوم است، از اين رو اسم بمعناى دوم را اسم ناميدند، و اسم به معناى اول را اسم اسم.
البته همه اينهاكه گفته شدمطالبى است كه تحليل عقلى آن را دست مىدهد، و نمىشود لغت را حمل بر آن كرد، پس هر جا كلمه (اسم) را ديديم، ناگزيريم حمل بر همان معناى اول كنيم.
در صدر اول اسلام اين نزاع همه مجامع را بخود مشغول كرده بود، و متكلمين بر سر آن مشاجرهها مىكردند، كه آيا اسم عين مسمى است؟ و يا غير آنست؟ و لكن اينگونه مسائل ديگر امروز مطرح نمىشود، چون آن قدر روشن شده كه به حد ضرورت رسيده است، و ديگر صحيح نيست كه آدمى خود را به آن مشغول نموده، قال و قيل صدر اول را مورد بررسى قرار دهد، و حق را به يك طرف داده، سخن ديگرى را ابطال كند، پس بهتر آن است كه ما نيز متعرض آن نشويم.
[توضيح لفظ جلاله" اللَّه"]
اما لفظ جلاله (اللَّه)، اصل آن (ال اله) بوده، كه همزه دومى در اثر كثرت استعمال حذف شده، و بصورت اللَّه در آمده است، و كلمه (اله) از ماده (إله) باشد، كه به معناى پرستش است، وقتى مىگويند (اله الرجل و ياله)، معنايش اين است كه فلانى عبادت و پرستش كرد، ممكن هم هست از ماده (و ل ه) باشد، كه بمعناى تحير و سرگردانى است، و كلمه نامبرده بر وزن (فعال) به كسره فاء، و بمعناى مفعول (مالوه) است، هم چنان كه كتاب بمعناى مكتوب (نوشته شده) مىباشد، و اگر خداى را اله گفتهاند، چون مالوه و معبود است، و يا بخاطر آن است كه عقول بشر در شناسايى او حيران و سرگردان است.
ظاهرا كلمه (اللَّه) در اثر غلبه استعمال علم (اسم خاص) خدا شده، و گر نه قبل از نزول قرآن اين كلمه بر سر زبانها دائر بود، و عرب جاهليت نيز آن را مىشناختند، هم چنان كه آيه شريفه:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ؟ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ و اگر از ايشان بپرسى چه كسى ايشان را خلق كرده، هر آينه خواهند گفت: اللَّه)[8]، و آيه: (فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ، وَ هذا لِشُرَكائِنا، پس در باره
1قربانيان خود گفتند:
اين مال اللَّه، و اين مال شركائى كه ما براى خدا داريم)[9]، اين شناسايى را تصديق مىكند.
از جمله ادلهاى كه دلالت مىكند بر اينكه كلمه (اللَّه) علم و اسم خاص خدا است، اين است كه خداى تعالى به تمامى اسماء حسنايش و همه افعالى كه از اين اسماء انتزاع و گرفته شده، توصيف مىشود، ولى با كلمه (اللَّه) توصيف نمىشود، مثلا مىگوييم اللَّه رحمان است، رحيم است، ولى بعكس آن نميگوئيم، يعنى هرگز گفته نميشود: كه رحمان اين صفت را دارد كه اللَّه است و نيز مىگوييم (رحم اللَّه و علم اللَّه و رزق اللَّه، خدا رحم كرد، و خدا دانست، و خدا روزى داد،) ولى هرگز نميگوئيم (اللَّه الرحمن، رحمان اللَّه شد)، و خلاصه، اسم جلاله نه صفت هيچيك از اسماء حسناى خدا قرار مىگيرد، و نه از آن چيزى به عنوان صفت براى آن اسماء گرفته ميشود.
از آنجايى كه وجود خداى سبحان كه اله تمامى موجودات است، خودش خلق را به سوى صفاتش هدايت مىكند، و مىفهماند كه به چه اوصاف كمالى متصف است، لذا مىتوان گفت كه كلمه (اللَّه) بطور التزام دلالت بر همه صفات كمالى او دارد، و صحيح است بگوئيم لفظ جلاله (اللَّه) اسم است براى ذات واجب الوجودى كه دارنده تمامى صفات كمال است، و گر نه اگر از اين تحليل بگذريم، خود كلمه (اللَّه) پيش از اينكه نام خداى تعالى است، بر هيچ چيز ديگرى دلالت ندارد، و غير از عنايتى كه در ماده (ا ل ه) است، هيچ عنايت ديگرى در آن بكار نرفته است.
[معنى رحمن و رحيم و فرق آن دو]
و اما دو وصف رحمان و رحيم، دو صفتند كه از ماده رحمت اشتقاق يافتهاند، و رحمت صفتى است انفعالى، و تاثر خاصى است درونى، كه قلب هنگام ديدن كسى كه فاقد چيزى و يا محتاج به چيزى است كه نقص كار خود را تكميل كند، متاثر شده، و از حالت پراكندگى به حالت جزم و عزم در مىآيد، تا حاجت آن بيچاره را بر آورد، و نقص او را جبران كند، چيزى كه هست اين معنا با لوازم امكانيش در باره خدا صادق نيست، و به عبارت ديگر، رحمت در خداى تعالى هم به معناى تاثر قلبى نيست، بلكه بايد نواقص امكانى آن را حذف كرد، و باقى مانده را كه همان اعطاء، و افاضه، و رفع حاجت حاجتمند است، به خدا نسبت داد.
كلمه (رحمان) صيغه مبالغه است كه بر كثرت و بسيارى رحمت دلالت مىكند، و كلمه (رحيم) بر وزن فعيل صفت مشبهه است، كه ثبات و بقاء و دوام را ميرساند، پس خداى رحمان معنايش خداى كثير الرحمة، و معناى رحيم خداى دائم الرحمة است، و بهمين جهت مناسب با كلمه رحمت اين است كه دلالت كند بر رحمت كثيرى كه شامل حال عموم موجودات و انسانها از مؤمنين و كافر مىشود، و به همين معنا در بسيارى از موارد در قرآن استعمال شده، از آن جمله فرموده: (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى، مصدر رحمت عامه خدا عرش است كه مهيمن بر همه موجودات است)[10] و نيز فرموده: (قُلْ مَنْ كانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا، بگو آن كس كه در ضلالت است بايد خدا او را در ضلالتش مدد برساند[11]) و از اين قبيل موارد ديگر.
و نيز بهمين جهت مناسبتر آنست كه كلمه (رحيم) بر نعمت دائمى، و رحمت ثابت و باقى او دلالت كند، رحمتى كه تنها بمؤمنين افاضه مىكند، و در عالمى افاضه مىكند كه فنا ناپذير است، و آن عالم آخرت است، هم چنان كه خداى تعالى فرمود: (وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً، خداوند همواره، به خصوص مؤمنين رحيم بوده است)[12]،و نيز فرموده: (إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ، بدرستى كه او به ايشان رئوف و رحيم است)[13]،و آياتى ديگر، و به همين جهت بعضى گفتهاند: رحمان عام است، و شامل مؤمن و كافر مىشود، و رحيم خاص مؤمنين است. بحث روايتى [شاهد احاديثى در باره معنى بسم اللَّه و جزء قرآن بودن آن و معنى رحمن و رحيم و حمد خدا ...)]
در كتاب عيون اخبار الرضا، و در كتاب معانى، از حضرت رضا ع، روايت آوردهاند:
كه در معناى جمله (بسم اللَّه) فرمود: معنايش اين است كه من خود را به داغ و علامتى از علامتهاى خدا داغ مىزنم، و آن داغ عبادت است، (تا همه بدانند من بنده چه كسى هستم)، شخصى پرسيد: سمة (داغ) چيست؟ فرمود: علامت.[14]
مؤلف: و اين معنا در مثل فرزندى است كه از معناى قبلى ما متولد شده، چون ما در آنجا گفتيم: باء در (بسم اللَّه) باء ابتداء است، چون بنده خدا عبادت خود را به داغى از داغهاى خدا علامت مىزند، بايد خود را هم كه عبادتش منسوب به آن است به همان داغ، داغ بزند.
و در تهذيب از امام صادق (ع)، و در عيون و تفسير عياشى از حضرت رضا ع روايت آوردهاند،
كه فرمود: اين كلمه به اسم اعظم خدا نزديكتر است از مردمك چشم به سفيدى آن. [15]
مؤلف: و بزودى معناى روايت در (پيرامون اسم اعظم) خواهد آمد انشاء اللَّه تعالى.و در كتاب عيون از امير المؤمنين ع روايت كرده كه فرمود: كلمه (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) جزء سوره فاتحة الكتاب است، و رسول خدا (ص) همواره آن را ميخواند، و آيه اول سوره بحسابش مىآورد، و فاتحة الكتاب را سبع المثانى مىناميد. [16]
مؤلف: و از طرق اهل سنت و جماعت نظير اين معنا روايت شده است، مثلا دارقطنى از ابى هريره حديث كرده كه گفت: رسول اللَّه (ص) فرمود: چون سوره حمد را ميخوانيد، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را هم يكى از آياتش بدانيد، و آن را بخوانيد، چون سوره حمد، ام القرآن، و سبع المثانى است، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، يكى از آيات اين سوره است.[17]
و در خصال از امام صادق ع روايت كرده كه گفت ايشان فرمودند: اين مردم را چه ميشود؟ خدا آنان را بكشد، به بزرگترين آيه از آيات خدا پرداخته و پنداشتند كه گفتن آن آيه بدعت است.[18]
و از امام باقر ع روايت است كه فرمود: محترمترين آيه را از كتاب خدا دزديدند، و آن آيه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ است، كه بر بنده خدا لازم است در آغاز هر كار آن را بگويد، چه كار بزرگ، و چه كوچك، تا مبارك شود. [19]
مؤلف: روايات از ائمه اهل بيت ع در اين معنا بسيار زياد است، كه همگى دلالت دارند بر اينكه بسم اللَّه جزء هر سوره از سورههاى قرآن است، مگر سوره برائت، كه بسم اللَّه ندارد، و در روايات اهل سنت و جماعت نيز رواياتى آمده كه بر اين معنا دلالت دارند.
از آن جمله در صحيح مسلم از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: در همين لحظه پيش سورهاى بر من نازل شد، آن گاه شروع كردند بخواندن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ[20]، و از ابى داود از ابن عباس روايت كرده كه گفت: (وى حديث را صحيح دانسته)، رسول خدا (ص) غالبا اول و آخر سوره را نمىفهميد كجا است، تا آنكه آيه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ نازل ميشد، (و بين دو سوره قرار ميگرفت)[21].
مؤلف: اين معنا بطرق شيعه از امام باقر ع روايت شده.[22]
تفسيرعرفاني (بسم اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (1)
ترجمه:
استعانت ميجويم بنام خداوندى كه جامع تمام صفات كمال و منزّه و مبرّا از جميع نقايص امكانى است و رحمت واسعه خداونديش تمامى موجودات را احاطه نموده و جميع موجودات در دنيا مشمول رحمت رحمانى اويند، و رحمت رحيمى خود را در آخرت مخصوص بمؤمنين و اهل تقوى گردانيده
(توضيح)
خداوند ابتداء نمود كلام خود را باسم «اللَّه» زيرا بقاء و ثباتى براى چيزى تصور ندارد مگر بوجهه الكريم چنانچه از رسول اكرم (ص) است در حديث صحيح
«كل امر ذى بال لم يبدء فيه باسم اللَّه فهو أبتر»[23]
روايت از حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام است، كه (تمام اسرار خداوند در كتب آسمانى است، و آنچه در كتب آسمانى است مندرج در قرآن است، و آنچه در قرآن است مندرج گرديده در سوره فاتحه، و آنچه در سوره فاتحه مندرج گرديده در بسم اللَّه است، و آنچه در بسم اللَّه است مندرج در باء بسم اللَّه است، و من آن نقطه باء بسم اللَّه ميباشم ابن عباس رئيس مفسرين چنين روايت ميكند كه مولى امير المؤمنين عليه السّلام از اول شب تا آخر شب راجع بباء بسم اللَّه حديث ميفرمود كه من اندكى از آن را مي فهميدم و فرمود قسم بخدا اگر بخواهم باء بسم اللَّه را تفسير نمايم«لا وقرت سبعين بعيرا»[24] از باء بسم اللَّه توضيح كلام آن بزرگوار كه فرمود (من نقطه باء بسم اللَّه ميباشم يعنى من جامع قرآنم و كلام اللَّه ناطقم) اول نقطه وجود كه از سماء قدرت ازلى بارض ممكنات نزول نمود.
حقيقت محمدى (ص) و نور احمدى بود چنانچه فرمود: «اول ما خلق اللَّه نورى» و در جاى ديگر «اول ما خلق اللَّه القلم» در جاى ديگر«اول ما خلق اللَّه العقل»
«عباراتنا شتى و حسنك واحد و كل الى ذاك الجمال نشير»
خلاصه در هر مرتبهاى از مراتب خلقت اول پيدايش و ظهور آن يك امر وحدانى بسيط بوده، در عالم عقول و اول ما خلق اللَّه همان حقيقت محمدى (ص)، در مرتبه نفوس نفس علوى (ع)، در مرتبه طبيعت جوهر بسيط هيولى و ماده، تا برسد بمرتبه الفاظ، كه از نقطه بسيط آغاز ميگردد، و از نقطه خط، از خط بيست و نه حروف (هجاء)، از تركيب حروف هجاء كلمه، از كلمه كلام، و سخن گو بتوسط كلام ما فى الضمير خود را ارائه ميدهد و شايد اشاره باين باشد كه منم قرآن ناطق، و حقيقت كلام اللَّه كه از نفس رحمانى و فيض سبحانى در عالم خلقت تظاهر نمودهام و منم نقطه جامعه كلام اللَّه و تمام معانى كتب الهى در كمون وجود من مندرج است.
در روايتى فرموده (نازل نشد آيهاى از آسمان در دريا، و نه در خشگى و نه در شب، و نه در روز، و نه در كوه، و نه در بيابان، و نه در سفر، و نه در حضر مگر آنكه من ميدانم در چه وقت نازل گرديده و راجع بچه امرى فرود آمده، و من ميدانم ظاهر آن را، و باطن آن را، تفسير آن را و تأويل آن را) و امثال اين روايات بسيار است كه دلالت دارد بر اينكه تمام علوم قرآن مندرج در قلب آن بزرگوار است پس جا دارد كه بفرمايد (تمام قرآن مندرج در باء بسم اللَّه است و من آن نقطه باء ميباشم) تعبير بنقطه شايد از جهت وحدت و حقيقت ذات مقدس اوست، و اينكه آن حضرت بعد از رسول اكرم (ص) اول ما خلق اللَّه است، پيغمبر اكرم (ص) فرمود (من و على در ابتداء خلقت يك نور بوديم و تسبيح و تهليل حق تعالى را ميكرديم تا آنكه آن نور دو قسمت گرديد نيمى در صلب عبد اللَّه قرار گرفت، نيمى در صلب ابو طالب) در تفسير على بن ابراهيم از صادق آل محمد (ص) است كه (باء) بهاء اللَّه (جمال)، «سين» سناء اللَّه (رفعت و بزرگى)، «ميم» ملك اللَّه (سلطنت و بزرگى) است.
(بيان اللَّه واله)
بين علماى تفسير گفتار بسيارى است كه آيا اسم مخصوصى كه دلالت كند بر ذات واجب الوجود در لغت وضع شده يا نه؟
جماعتى گويند بازاء ذات مقدس او نميتوان نامى نهاد، ذاتى كه ادراك آن ممكن نيست چگونه توان او را باسمى ناميد و چه فائده بر آن مترتب ميگردد زيرا نخستين بايستى مسمى را در نظر گرفت سپس بمناسبتى اسمى بر وى نهاد در پاسخ گفته شده آرى شكى نيست كه ادراك تام و تمام منوط باحاطه تامه است و هرگز ممكن نيست محاط احاطه كند بمحيط خودو حق جل و علا محيط بر همه چيز است چگونه ممكن است محيط در فهم محاط بگنجد هرگز ممكن نيست، اين است كه كسى نتواند او را بكنه و حقيقت ادراك نمايد مگر خودش.
لكن عدم ادراك ذات منافى با وضع اسم نيست، اگر بهيچ وجه راهى براى شناسايى آن ذات مقدس نبود البته صحيح نبود اسمى براى وى قرار داد ولى وقتى آثار بديع و صنايع عجيب او در اطوار عالم نمايان است چگونه نميتوان بازاء نمايشات و آثار و صفات و افعال او اسمى و نامى وضع نمود خصوصا واضع خود اوست كه مدرك بذات خود است اين است كه گويند «اسماء اللَّه توقيفى است» كه آنچه را خودش وضع نموده بايستى ماها او را بهمان اسم بخوانيم و شايد نامى كه خودش وضع نموده نام مخصوصى است كه ديگرى راشامل نگردد، و بنا بر آنكه صحيح باشد اسم مخصوص براى آن ذات يگانه وضع نمودن اسم اعظم است زيرا كه شرف علم و ذكر بمناسبت معلوم و مذكور است و اگر اتفاقا از مقربان كسى پيدا شود كه اطلاع پيدا نمايد بر اسم اعظم و معنى آن بر وى تجلى كند و مكشوف گردد دور نيست كه چنين كسى عالم گردد باسرار كاينات و عوالم جسمانيات و روحانيات منقاد و مطيع امر وى گردند و همين است سرّ كرامات و خوارق عاداتى كه از انبياء و اولياء بروز مينموده و نيز در اينكه اسم اعظم چيست بين علماء و دانشمندان گفتارى است كسى گويد «ذو الجلال و الاكرام است» ديگرى گفته «الحى القيوم است» و هر يك شاهدى از حديث نبوى آوردهاند، ديگرى گفته تمام اسماء الهى اسم اعظم است زيرا كه اسم اعظم نسبى است كسى كه دل خود را از غير صاف گرداند، و از محرمات اجتناب نمايد و از جاده مستقيم شريعت منحرف نگردد هر اسمى كه گويد نسبت بوى همان اسم اعظم است علماى كلام گويند «اللَّه» علم و اسم است براى ذات واجب الوجود و باقى اسماء اللَّه اوصاف و نعوت آن ذات يگانهاند و شاهد بر آن اين است كه در زمان جاهليت اعراب خدا را «اللَّه» ميگفتند و خداوند برسولش خبر ميدهد كلام آنها را وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ [25] سوره عنكبوت آيه 61، و اسم ذات شريفترين اسماء اللَّه است زيرا كه تمام صفات مندرج در ذات است و نيز اين كلمه دوازده هزار و پانصد و شصت جاى قرآن گفته شده همين دليل بر شرافت اين اسم مبارك است از جناب پيغمبر اسلام (ص) چنين نقل ميكنند كه اسم اعظم در اين دو آيه مندرج است وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ[26] سوره بقره آيه 158، و در اول سوره آل عمران اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ
الْحَيُّ الْقَيُّومُ [27] آنچه بنظر قاصر ميرسد اين است كه اسم اعظم مشترك بين اين دو آيه يكى اله است و ديگرى هو پس بنا بر اين حديث اسم اعظم «اللَّه» است كه مأخوذ است از (اله) يا (هو) كه اشاره بآن موجودى است كه غايب از حواس است و در روايتى بحضرت سجاد (ع) نسبت ميدهند كه از خدا خواستم اسم اعظم را بمن تعليم كند در خواب بمن نمودند كه بگو
«اللّهمّ انّى اسئلك باسمك يا اللَّه يا اللَّه يا اللَّه يا اللَّه يا اللَّه الّذي لا اله الّا هو ربّ العرش العظيم»
در روايت ديگر دارد كه حضرت رسول (ص) فرموده بهترين نامهاى خداوند در سه سوره است در سوره بقره اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ و در اول آل عمران اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ و در (طه) وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ بدلالت اين حديث بهترين نامهاى خداوند «الحىّ القيّوم» ميشود زيرا در هر سه آيه ذكر شده و بنا بر آنچه تفسير شده «الحىّ» زندهاى است كه مردن ندارد و فعال و دراك است «قيّوم» قائم بذات خود و آنچه موجود است قائم بوى است و علماى تفسير در معنى «آله» چند وجه گفتهاند كه يكى از معانى آن تحيّر ميشود و بين علماى كلام گفتارى است كه آيا اللَّه مشتق است يا جامد عبرانى است يا سريانى لكن مشهور و معروف اين است كه اللَّه اسم معبود بحقى است كه جامع تمام صفات كمال و جلال و داراى كل بهاء و كمال بوده باشد و گويند اله ابتداء اسم جنس بوده براى هر معبودى و بعد بكثرت استعمال اختصاص پيدا نموده بمعبود حق جل و علا يعنى واجب الوجود در كتاب كافى است كه هشام بن حكم از صادق آل محمد (ص) سؤال نمود از اسماء اللَّه و اشتقاق آنها و اينكه اللَّه مشتق از چيست در پاسخ فرمود «اى هشام اللَّه مشتق است از اله و اله اقتضاء ميكند مألوه را (يعنى الهيت بدون معبوديت تحقق نپذيرد) و اسم غير مسمى است كسى كه عبادت كند اسم را بدون مسمى كافر است و چيزى را عبادت نكرده و كسى كه عبادت كند اسم و معنى را آن هم كافر است و دو چيز را عبادت نموده و كسى كه فقط معنى را عبادت كند او موحد است و «هو» اشاره بآن وجود مطلق متشخص بذات و متعين بوجود است و آن هويتى است كه غائب از حواس و خالى از اوصاف و متعين بذات خود است بدون وصفى و صفتى كه غير ذات اعتبار شود و اين اسم مخصوص بمقربين است كه در مقام مناجات معبود خود را باين اسم بخوانند زيرا كه در نظر شهود اين برگزيدگان موجود حقيقى نيست مگر اوو بس وآنچه غير او است نظر آن مقربان اعدام و لا شىء مينمايد زيرا كه ممكنند و ممكن در حد ذات و حقيقت خود شيئيت وجودى ندارد پس آنها حق را بدون قيدى و وصفى و صفتى كه امتياز
دهد او را از غير ستايش مينمايند زيرا كثرتى بنظر آنها نميآيد كه محتاج بمميز باشد اين است كه او را با لفظ «هو» ميخوانند لكن كسانى كه باين حد از شهود و عرفان نرسيدهاند نتوانند خدا را مجرداز تمام اوصاف و صفات و اسماء ستايش نمايند و رو باو آورند آنها بايستى خدا را باسم «اللَّه» خوانند زيرا كسانى كه خدا را موجودى دانند و خلق را موجوداتى البته در مقام مناجات بايستى حق را باوصافى بخوانند كه مميز او و مخصوص بوى باشد كه امتياز دهد او را از غير و آن لفظ «اللَّه» است كه علم و اسم است براى معبودى كه جامع تمامى كمالات و مستجمع جميع اوصاف نيكو است و گفتهاند در لفظ «اللَّه» و در لفظ «هو» اسرار و نكات و آثارى مندرج است كه كسى كه با خلوص نيت مداومت نمايد بر آن دو اسم ممكن است پرتو نور هويت و ظهور هستى حق سبحانه بر قلب او تابد و اشياء را از نظر بصيرت وى دور گرداند و بجز هويت حق تعالى در نظر شهود او چيزى نماند و از أمير المؤمنين على (ع) است كه «خضر نبى را در خواب ديدم و باو گفتم بمن بياموز چيزى كه بدشمنان ظفر يابم فرمود يا على بگو:
«يا هو يا من لا هو الا هو»
چون بسمع همايون حضرت رسالت رسانيدم فرمود يا على اين اسم اعظم بوده كه بتو آموخته و در روز بدر هميشه اين كلام را مكرر ميكردم تا آنكه ظفر يافتم و گفتهاند از جمله اذكار بسيار معتبر اين است «يا هو يا من هو يا من لا هو الا هو يا اول يا ابد يا دهر يا ديهار يا ديهور يا لا اله الا هو» خلاصه «اللَّه» يا مأخوذ از «اله» بفتح همزه و كسر لام است كه بمعنى تحير و دهشت است كه عقلاء متحيرند در حقيقت ذات خداونديش و يا مأخوذ از «اله» بفتح همزه و لام است بمعنى معبود بحق و ديگرى گفته «اللَّه» از «اله» بمعنى سكون است زيرا كه بذكر حق تعالى قلوب مطمئن ميگردد «الا بذكر اللَّه تطمئنّ القلوب» و چنانچه گفتهاند از خصوصيات مواد اين مبارك اسم اين است كه«اللَّه» چهار حرف است و هر يك باعتبارى دلالت بر ذات احدى دارند اگر همزه از آن بردارى باقى ميماند (اللَّه) لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و اگر يكى دو لام را بر دارى باقى ميماند «له» لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و اگر لام دوم را نيز بردارى ميشود (هاء) مضمومه «هو» قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و در تلفظ حرف «واو» در «هو» زياد ميشود و اينجا بزرگى و عظمت اين نام مبارك معلوم ميشود چنانچه احاديث در فضيلت آن نيز بسيار است (الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) دو صفت و دو اسمند مأخوذ از رحمت واسعه خداوندى رحمن صيغه مبالغه است دلالت دارد بر كثرت رحمت و رحيم صفت مشبهه است دلالت دارد بر ثبات و بقاء و رحمت دائمى حق تعالى و رحمت بمعنى لغوى آن رقت قلبى است كه مقتضى احسان ميشود و گاهى رقت قلب پديد ميگردد بدون اينكه احسانى بشود و گاهى بعكس احسان ميشود بدون رقت قلب اين است كه در روايات دارد كه رحمت خداوند همان فضل و احسان اوست بدون رقت قلب و رحمت انسان رقت قلب و عاطفه وى است و خداوند رقت و عاطفه را مركوزى قلب بشر قرار داده و خود متفرد گرديده بصفت احسان و رحمان و رحيم بر وزن «ندمان و نديم» است و رحمن اسمى است مخصوص بحق تعالى شامل غير نميشود مگر از جهت مظهريت زيرا كه تمامى موجودات مشمول رحمت واسعه خداوندى اويند و رحمت رحمانى اوست كه احاطه نموده بر تمام اشياء وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ سوره اعراف آيه 155 أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ [28] سوره فرقان آيه 47 و قول معصوم عليه السّلام است.
«اللهم انى اسئلك باسمك الذى بسطت الخيرات»[29]
و رحمت باين معنى صحيح نيست نسبت بكسى داده شود مگر بحق تعالى زيرا اوست كه رحمت او فرا گرفته هر چيزى را و بآن اشعه رحمت رحمانى وى است كه تمامى موجودات را بزيور وجود آراسته و همه را مينوازد و روزى ميدهد و همه در سايه رحمت رحمانى غير متناهى او نشو و ارتقاء مينمايند و اين قسم از رحمت او سبحانه نسبت بتمام موجودات مساوى است:
انسان، حيوان، جن ملك، فلك، مؤمن، كافر، متقى، فاسق، همه و همه از جوى بار رحمت واسعه او آب مينوشند، و همه را دست الطاف رحمانيش مينوازد
چنان گسترانيده شد خوان دوست بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست
آرى اول فيض سبحانى كه از سماء قدرت ازلى بر ارض ممكنات تابيده همان رحمت واسعه رحمانى او است كه ممكنات را از نيستى و عدم بوجود آورده
همه را او نوازد و سازد گر چه از خود بديگرى نپردازد
لكن «رحيم» بر غير خداوند هم گفته ميشود زيرا كه رحيم كسى را گويند كه عاطفه قلبى او و احسانش بسيار باشد پس از اين بيان معلوم شد كه «رحمن و رحيم» دو اسم از اسماء خداوند ذو الجلال ميباشند و هر دو بمعنى فضل و احسان و كرم غير متناهى اوست لكن رحمت رحمانى او فرا گرفته تمام موجودات را و هر موجودى بقدر استعداد و فراخور خود از آن رحمت نصيبى دارد بلكه ميتوان گفت وجود موجودات بعينه همان رحمت رحمانى اوست و رحمت رحيمى او مخصوص باشخاص با ايمان و با تقوى ميباشد و ديگران را از اين رحمت خاص نصيبى نيست پس اشخاص صالح نيكوكار هم از رحمت رحمانى حق تعالى برخوردارند و هم از رحمت رحيمى او فائزند اين است كه آنها در نعيم جاودانى متنعماند و در ظل حمايت حق تعالى هميشه محفوظند در مجمع البيان از پيغمبر اكرم (ص) است «كه براى خداى عز و جل يكصد رحمت است و از صد نود و نه آن مخصوص ببندگان خالص خداست كه در قيامت شامل آنها ميگردد و از صد يكى را در دنيا بين تمام خلق خود قسمت نموده در تفسير روح البيان از پيغمبر اكرم (ص) چنين روايت ميكند (كه در شب معراج تمام درجات و مراتب بهشت را بمن نمودند ديدم در آن چهار نهر جارى بود: آب، شير، خمر، عسل، (شايد اشاره بآن چهار نهرى است كه در قرآن بيان فرموده مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ سوره محمد آيه 16 وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى آيه 17 از جبرئيل پرسيدم اين نهرها از كجا مىآيد و بكجا ميرود پاسخ داد كه همه آنها بحوض كوثر ميريزد ولى منشأ جريان آنها را نميدانم، پس از آنكه از خدا طلب نمودم بمن بنمايد محل جريان آبها را، ملكى نازل شد و بمن سلام نمود و گفت يا محمد (ص) چشم خود را بر هم گذار چشم خود را بر هم گذاردم پس از آن چشم خود را باز نمودم ديدم درختى و قبهاى از در بيضاء و آن قبه درى داشت از ياقوت احمر و قفلى بآن در بود كه اگرجن و انس جمع ميشدند و روى آن مىنشستند مثل طائرى بودند كه بالاى كوهى نشسته باشد ديدم آن نهرهاى چهار گانه از زير آن قبه جارى است وقتى خواستم از آنجا بر گردم ملك بمن گفت چرا داخل قبه نميشوى گفتم چطور داخل شوم در صورتى كه قفل بر آن نهاده ملك گفت كليد آن «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» است آن گاه ديدم نهرها از چهار طرف قبه جريان دارد و بر چهار طرف قبه نوشته شده «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ديدم نهر آب جارى است از ميم، بسم اللَّه، و نهر شير از هاء اللَّه، و نهر خمر از ميم رحمن، و نهر عسل از ميم رحيم پس دانستم كه منشأ جريان آبها بسم اللَّه است پس از آن مصدر جلال خداوندى خطاب شد يا محمد (ص) هر كس از امت تو مرا باين اسم ياد كند با قلبى كه از رياء خالى باشد وى را از اين آبها سيراب ميگردانم صاحب بحر الحقائق گفته آب اشاره بدل زنده بعلم است «و من الماء كل شىء حى» و اين اشاره بباقى ماندن فطرت اصليهاى است كه به بت پرستى و هواى نفسانى و بدعت و كج روى تغيير نكرده باشد (يعنى بهمان صفاء و لطافت فطرت اوليه باقى باشد) و خمر جوشش محبت الهى است: و عسل مصفى كنايه از حلاوت و شيرينى قرب خداوندى است در كتاب تهذيب از امام جعفر صادق (ع) و در كتاب عيون از امام رضا عليه السّلام چنين اخبار مينمايد كه «بسم اللَّه، نزديكتر است باسم اعظم از سياهى چشم بسفيدى آن»[30]
[1] - تفسير صافى ج 1 ص 52
[2] -سوره مائده آيه 16
[3] -سوره اعراف آیه 156
[4] - سوره یونس آیه 38
[5] - سوره هود آیه 13
[6] - سوره توبه آیه 86
[7] - سوره نور آیه 1
[8] -سوره زخرف آیه 87
[9] - سوره انعام آیه 136
[10] -سوره آل عمران آیه 42
[11] - سوره فرقان آیه 1
[12] - سوره اعراف آیه 80
[13] -سوره غافر آیه 16
[14] - عيون اخبار الرضا ج 1 ب 26 ح 19 و معانى الاخبار ص 3
[15] - تهذيب ج 2 ص 289 ح 15 و عيون اخبار الرضا ج 2 ب 30 ح 11 و تفسير عياشى ج 1 ص 21 ح 13
[16] -عیون اخیار الرضا ج 1 ص 235ب 28ح59
[17] -سنن دارقطنی ج1ص309ح17
[18] -خصال و بحار ج 92ص236ح28و مجمع البیان ج1ص19
[19] -خصال و بحار ج 92ص238ح39
[20] -صحیح مسلم ج 4ص112
[21] -سنن ابی داود ج 1 ص 209ج 788
[22] - بطرق خاصه از امام باقر (ع) نقل شده كه رسول اللَّه اول و آخر سوره را بسم اللَّه مىدانست
[23] -هر امر بزرگی که ابتداء او باسم الله نشود قطع می گرددو به ثمر نمی رسد .
[24] - اين قدر معانى بيان ميكردم براى باء بسم اللَّه كه اگر مىنوشتند بقدرى ميشد كه بايستى بار هفتاد شتر نمايند
[25] -و اگر سوال کنی از کقار چه کسی خلقت نموده آسمانها و زمین را و مسخر نموده خورشید و ماه را هر آینه البته گویند خدا
[26] -اله و خدای شما یکی است و نیست الهی مگر او رحم کننده و مهربان است
[27] -خدایی است که نیست الهی مگر او که زنده و پاینده است
[28] -آیا ندیدی و نظر نگردی بسوی پروردگار خود که چگونه کشیده
[29] -خدایا از تو سوال میکنم باسم آن چنان که پهن نموده ا ی به آن اسم خیرات را
[30] -مخزن العرفان في تفسيرالقرآن
پایگاه مقالات