شبهات شفاعت
بخش هشتم : «شبهات شفاعت »
شبهاتي كه د رمورد مسئله شفاعت مطرح شده است ،يك قسم آن شبهات عمومي است كه درباره شفاعت مي باشد و اين شبهات هم غالباً شبهاتي عقلي است كه معضي از وهابيون با طرح كردن اين نوع شبهات قصد دارند كه امكان عقلي آن را محال بشمارند . قسم ديگر هم شبهاتي است كه از طرف وهابيون طرح شده است ،ما در اين فصل، اول به شبهات عمومي پرداخته و هر كدام از آن ها را پاسخ داده و در فصل دوم دلائل وهابيون را طرح كرده و آنها را رد مي كنيم .
فصل اول : «شبهات عمومي »
ما در اين فصل به شبهاتي كه عموماً اين شبهات از طرف گونه هاي مختلف مردم مطرح مي شود پاسخ
مي دهيم و با پاسخ دادن به اين شبهات امكان عقلي آن را اثبات مي كنيم ولي براي ضرورت وقوع آن از ادّله نقلي استمداد مي جوييم[1]چرا كه ضرورت وقوع آن با دليل عقلي ممكن نيست .
شبهه اول :وعده شفاعت موجب تجري و گستاخي مردم در ارتكاب گناهان و پيمودن كژ راهه ها مي شود . اين شبهه را مي توان با 2 بيان پاسخ داد :
پاسخ اول : اگر اميد به مغفرت و آمرزش كه نتيجه اعتقاد به شفاعت است موجب تجري است پس بايد در مورد مسئله قبول «توبه» ، «اميد به رحمت الهي » و «تكفير گناهان»اين تجري و گستاخي صدق كند . بلكه اگر شفاعت را به معناي غلط تفسير كنيم باعث تجري و گستاخي خواهد شد لكن شفاعت به معناي صحيح كه در پي شرايط خاصي به وجود مي آيد هرگز موجب تشويق گناه و دعوت تجري نمي شود در توضيح بايد گفت :قبول توبه مشروط به شرائطي است كه اولاً تحصيل آن ها كار مشكلي است مانند برگشت حقوق مردم به خودشان و ثانياً وقوع مرگ وقت خاصي ندارد تا انسان خاطرش آسوده باشد كه قبل از مرگ توبه مي كند ثالثاً يكي از شرائط پذيرش توبه پشيماني حقيقي خواهد داشت؟! در مورد تكفير سيئات هم همين طور است چرا كه هيچ كس نمي تواند به طور اطمينان ادعا كند كه تا آخر عمرش مرتكب گناهان كبيره نخواهد شد . شفاعت هم مانند اين ها داراي شرائطي است.
مثلاً يكي از شروطش ايمان است ،همانا نگهداشتن ايمان با انجام گناهان كبيره كار مشكلي است ،چرا كه انجام گناهان كبيره واستمداد بر انجام آنها دل انسان را تاريك كرده و سرانجام ممكن است او را به كفر و
بي ايماني و حداقل شك و ترديد بياندازد . از اين جهت خداوند مردم را بين خوف و رجاءقرار داده است تا مردم از خوف بيش از حدّ به گناه كبيره اي چون «يأس از رحمت الهي »مبتلا نشوند و يا اميدي كه موجب گستاخي آنهاست به آنها رو نياورد تا دچار گناهان كبيره ديگري چون «امن از مكر الهي »نشوند .
پاسخ دوم :وعده شفاعت در صورتي موجب جرات بر معصيت مي شود كه بدون هيچ نوع ابهامي و ترديدي نويد داده شود در صورتي كه خداوند در قرآن به صورت مشروط همراه با ابهام به اين مسئله پرداخته است اين ابهام ها از اين قرارند :
1-همان طور كه گذشت ،شفاعت مشروط به اذن خداست و بايد شفاعت شونده مورد رضايت پروردگار باشد و هيچ كس نمي تواند يقين كند كه خداوند به عزيران درگاهش اذن مي دهد كه از او شفاعت كنند تا در پرتو اين اطمينان وسيله جرات و سر كشي آنها فراهم شد .
2-در موضوع شفاعت از نظر مجرم و نوع جرم نيز ابهام قرار داده شده است اگر خداوند در قرآ» به طور مشخص جرم يا گروه خاصي را مشمول شفاعت الهي معين مي كرد ، اين باعث جري شدن مردم به گناه مي شد در حالي كه خداوند در مورد اين مسئله ابهام قرار داده است . همانا آيه اي كه مي گويد :
« إن الله لا يغفر أن يشرك به ويغفر مادون ذالك لمن يشاء»
ترجمه : « همانا خداوند كسي كه شرك به او بورزد نمي آمرزد . و مي بخشد غير از او هر كسي را كه بخواهد »
در اين جا خداوند به نحو موجبه كليه وعده نداده است كه همه كساني كه به شرك مبتلا نباشد شفاعت
مي شوند بلكه فقط گفته است شفاعت شوندگان از بين صاحبان گناهان كبيره است ، بدون تعيين نوع گناه و بدون مشخص كردن گناه كاران. همان طور كه از قيد «لمن يشاء»فهميده مي شود چرا كه معلوم نيست از من ميلياردها انسان مومن و موحد چه كساني مصداق «لمن يشاء »قرار مي گيرند . به بيان ديگر مرتكب گناهان كبيره قابل عفو و بخشودگي است . به اين معني است كه امكان بخشودگي دارد نه فعليت .
3-از نظر هنگانه و زمان وقوع شفاعت هم ابهام وجود دارد و از آيات قرآن كريم بر نمي آيد كه هنگامه شفاعت دقيقا چه زماني است و قرآن در اين زمينه زياني ابهام آميز دارد در حالي كه روز قيامت روزي است كه داراي مواقف گوناگوني است كه هول و هراس برخي ازي آنها كمتر از دردهاي عذاب نيست و هيچ گناهكاري نمي تواند يقين كند كه در چه موقع شفاعت خواهد شد ،علاوه بر آن در احاديث داريم كه ائمه معصومين عليهم السلام حساب جهان برزخ را به خود مردم واگذار كرده است .
شبهه دوم : لازمه صحت شفاعت اين است كه خداي متعال تحت تاثير شفاعت كنند گان قرار گيرد و علم و ارادة او تحت تاثير آنها قرار گيرد و در نتيجه اين مي شود كه خداوند غير عادل هم شود چرا كه اگر حكم اول او عادلانه بود پس حكم ديگر او بر خلاف حكم اول است ، غير عادلانه و اگر حكم اول او غير عادلانه و حكم دوم او عادلانه بود دليل بر اين است كه خداوند غير عادل است و يا اين كه اگر خداوند را عادل بدانيم دليل بر نا آگاهي خداوند مي كند .
پاسخ :با در نظر گرفتن معناي صحيح شفاعت روشن مي شود كه در علم خداوند دگرگوني حاصل نمي شود بلكه اگر دگرگوني هم باشد د رناحيه مجرم و گناهكار است . براي روشن شدن مطلب حال گناه كاري را در نظر بگيريد كه قبل ازپشيمان شدن مستحق عذاب مي باشد ولي بعد از پشيماني و عذر مشمول رحمت الهي قرار مي گيرد .
به بيان ديگر خداوند از ازل 2 راه داشته است كه هيچ كدام ناقض ديگري نيست و هر يك در موضوع خود صحيح است :
1-آن كه از داده ازلي خداوند بر اين تعلق گرفته است كه هر فرد گناهكار تا آنجا كه اين حالت براي او باشد به كيفر اعمال خود خواهد رسيد و مورد عذاب قرار مي گيرد 2- آن كه اراده ازلي و حكيمانه الهي بر اين تعلق گرفته است كه گناه كاري كه در او انقلاب روحي پديد آمده مورد رحمت و آمورزش الهي قرار گيرد ، سرچشمه اين گونه اختلافات حالات مجرم است كه تاعث مي شود اراده و علم فعلي خداوند (نه ذاتي او)عوض شود و همانا هر كدام از آنها در موضوع خود صحيح و عين عدل و دادگري مي باشد . به اين مثال توجه كنيد :
دانش آموزي كه در خرداد ماه تجديدي مي آورد اگر در تابستان آن را جبران كند آيا در هر دو حال به يك صورت با آن دانش آموز عمل مي كنيد؟ البته كه اين گونه نيست بلكه در هنگام تجديدي آوردن او را كيفر كرده و در هنگام جبران كردن او را ستايش مي كنيم ،در مورد شفاعت هم همين مسئله حكم فرماست ،چرا كه فرد گناه كار بدون در نظر گرفته حالات و ضمائم ديگر محكوم به كيفر مي باشد لكن همين كس در حالت ديگري به علت هول و هراس قيامت و دعاي حضرات معصوميه عليهم السلام محكوم به حكم ديگري مي شود و مورد شفاعت قرار مي گيرد و هر كدام از آنها در موضوع خود عين عدل و دادگري مي باشد و اگر بر خلاف اين حكم شود بر خلاف عدل و فضل او مي باشد .
نتيجه آن كه در اين جا علم ازلي و ذاتي او تغيير نكرده است بلكه معلوم ها و مرادها تعدد دارند و در نتيجه علم فعلي و اراده فعلي او تعدد بر مي دارند و هر اراده اي بر موضوع خود صحيح و عين عدل و دادگري است
شبهه سوم : از آيات شفاعت جز امكان شفاعت چيز ديگري استفاده نمي شود و هرگز آيات قرآن دلالت بر وقوع آن نمي كند چرا كه برخي ازآيات به طور كلي شفاعت را نفي مي كند و در برخي ديگر به اذن و ارتضاي خداوند مشروط شده است كه اين نوع استثناءهم دليل بر وقوع آن نمي كند چرا كه كراراً اين نوع استثناءها در نفي مطلق آمده است و استثناءها تحقق خارجي ندارند . مثلا آيات زير بر مطلب فوق دلالت دارد :
« سنقرئك فلا تسني ، الا ما شاء الله »[2]
ترجمه : «به زودي قرآن را براي تو مي خوانيم وفراموش نمي كني مگر آن چه كه خدا خواهد.
«خالدين فيها مادامت السموات والارض إلا ما شاء ربك »[3]
ترجمه : «اهل بهشت در آن قرار دارند تا آسمان و زمين بر پاست مگر وقتي كه پروردگارت بخواهد »
وقتي اين آيات استثناءات آنها تحقق پيدا نمي كند ديگر چه دارد استثناءات آيات شفاعت هم دلالت بر وقوع آنها نداشته باشد .
پاسخ :مانع آياتي كه شفاعت را در روز رستاخيز نفي مي كند همان طور كه قبلا گذشت در مقام رد كردن شفاعت مورد نظر يهوديان و بت پرستان عرب مي باشد اما درباره اين كه چرا كه اين استثناءات دلالت بر وقوع دارد بايد گفت :اولا با نگاهي به قواعد عربي و بررسي موارد كاربرد «إلا»مشخص مي شود كه در آيات شفاعت استثناءات دلالت بر وقوع دارند مگر آن كه قرينه اي باشد به اين كه صرفاً دلالت بر امكان داشته باشد مانند آياتي كه اشكال كننده به آن استناد كرده است كه اگر قرائن روائيه و نقلي نبود هر آينه اين استثناءات دلالت بر وقوع مي داشت . ثانيا اصولا بحث درباره امكان و امتناع چيزي يك بحث فلسفي است و حمل آيات قرآن بر چنين معناي دور از ذهن هاي عمومي از نظر اصول تفسير نادرست است البته مگر آن كه اساس بحث را امتناع چيزي تشكيل دهد مانند نفي شريك براي خداوند و همانا قرآن كتاب هدايت ، زندگي و تربيت است و بحث كردن درباره امكان و امتناع چيزي خارج هدف آن مي باشد . ثالثاً خداوند به علت آثار سازنده اي كه شفاعت دارد بحث شفاعت را به ميان كشيده است حالا اگر بگوييم امكان شفاعت مي باشد ولكن وقوع آن معلوم نيست آيا ديگر آن آثار سازنده را دارد ؟ رابعاًدر آيات شفاعت وقتي دقت مي كنيم مي بينيم كه شفاعت تحقق عيني خواهد داشت مثلاً در آيه «لا يشفعون الا امن ارتضي »[4]وقتي دقتمي كنيم مي بينم كه شفاعت به رضايت خدا به صورت فعل ماضي مشروط شده است و اين دلالت بر تحقق آن دارد چرا كه در قواعد عربي است كه اگر فعلي در آينده تحقّقش يقيني باشد به صورت فعل ماضي دلالت بر وقوع شفاعت دارد . افزون بر همه اين ها رواياتي است كه بر وقوع شفاعت دلالت دارد و واقعاً بي انصافي است كه آيات و روايات وارده را فقط دال بر امكان شفاعت بدانيم .
شبهه چهارم :مقصود از شفاعتي كه در قرآن مطرح شده نجات مومنان در پرتو تبليغ پيامبران است .
پاسخ :درگذشته گقتيم كه يكي ايز معتني شفاعت همين است لكن شفاعت در قرآن به اين نوع شفاعت معني كرد صحيح نمي باشد و هيچ گونه دليلي درباره آن نداريم و آن را رد كرديم و در اين جا اضافه
مي كنيم اگر واقعاً معني شفاعت در قرآن مطلب فوق باشد ديگر چرا قرآن نويد مي دهد كه خداوند گناه كاران را به جزكساني كه مشرك نباشند بدون بوبه مي آمورزد ؟آيا اين نوع شفاعت كه آمرزش الهي است با تفسير آن ها درباره شفاعت سازكار است ؟
شيهه پنچم :لازمه شفاعت اين است كه شفاعت كننده مهربان تر از خداي مهربان است چرا كه اگر آنها شفاعت نمي كردند عذاب الهي براي آنها استمرار داشت .
پاسخ :دلسوزي و رحمت شفاعت كنندگان پرتويي از رحمت الهي است چرا كه خداي متعال است كه اجازه شفاعت به آن ها داده است و در حقيقت تجلي رحمت او است كه در بندگان شايسته به ظهور پيوسته است مانند وسايل ديگري مثل توبه و دعا كه آنها هم براي قضاء حوائج و آمرزش گناهان قرار داده است .
شيهه ششم :فرق نهادن بين مجرمان و جرم ها از نظر به هم زدن مرز بندگي يكسان و يك نواختند لكن نوع جرم ها و مجرمان كاملاً با يكديگر تفاوت دارد . انسان عاقل هيچ وقت شخصي را كه فقط يك دستمال كاغذي دزديده با كسي كه بك اتومبيل گران قيمت را مي دزدد يكي نمي داند . در مورد شفاعت هم همين حكم است.
آيا خداوند عادل كافراني را كه به هيچ وجه سر تسليم در برابر خداوند فرود نياورده اند با كساني كه ايمان به خدا دارند و تا حدودي سر تسليم در برابر حضرت حق فرود آورده اند يكي بداند ؟بنابراين نوع تقاوت ها به هيچ وجه غير منطقي و نا سازگار با عدالت پروردگار نيست .
شبهه هفتم :سنت و روش خدا بر اين جاري شده كه افعال خود را بي استثناءئ و يك نواخت اجراءكند و در آيات قرآن كريم است كه سنت خداوند تغيير نمي كند.
« فلن تجد لسنه الله تبديلاً ولن تجد لسنه الله تحويلاً»[5]
ترجمه : «براي سنت و روش هاي خدا ، تبديل و تحويلي نيست »
بنابراين يخشيدن برخي از مجرم ها يك نوع تغيير در سنت الهي است .
پاسخ :مغفرت و رحمت الهي كه تحت شرائط خاصي بوجود مي آيد خود يك ياز سنن الهي است كه در عرض سنن ديگر خداوند كه از جمله عذاب برخي از بندگان است ، قرار مي گيرد و هر كدام از آنها در جاي خود يكي از سنت هاي الهي است و هيچ كدام استثناءبراي ديگري نمي باشد و معني اين كه سنت هاي خداوند تغيير پذير نمي باشند منظور اين نيست كه هميشه خدا يك كار انجام دهد و دليلي در اين باره نداريم بلكه دليلي بر خلاف آن داريم چرا كه از سنت هاي خداست كه بر اساس اسماءحسنايش عمل كند ، اوصافي چون «رئوف» «رحيم» «قاهر» «منتقم»و ... كه عمل كردن خداوند به همگي آنها در جار خود يكي اين سنت هاي خداست .
شبهه هشتم : شفاعت با اصلي كه قرآن مطرح كرده و سعادت هر كس را وابسته به عمل خودش دانسته و فرموده« : «أن ليس الانسان إلا ماسعي »[6] ترجمه :«اينكه براي آدمي جز آن چه به سعي و عمل خود انجام داده ثواب و جزائي نخواهد بود »منافات دارد .
پاسخ : سعي و كوشش شخث براي رسيدن به خوسبختي گاهي مستقيم است و گاهي به طور غير مستقيم و با فراهم كردن مقدمات و وسايط . بنابراين شخصي كه مورد شفاعت قرار مي گيرد هم سعي و كوششي در راه سعادت انجام داده است ،هر چند سعي او ناقص بوده است و همين هم باهث شد دچار عذاب هاي برزخي و عرصات قيامت شود . ولي به هر حال ريشه ايمان را در خود ايجاد كرده است و تا پايان عمر آن را حفظ كرده است به خاطر همين تلاش ،او هم مصداق آيه شريفه خواهد شد .
شبهه نهم :همانا شفاعت يك نوع وسيله تراشي و پارتي بازي است كه شامل حال بعضي از مجرمين كه پارتي قوي دارند،مي شوند .
پاسخ :هر گاه حقيقت شفاعت اين باشد كه گناهكار از پيش خود وسيله اي بيابد و او نيز دردرگاه الهي به علت نفوذي كه دارد عفو و بخشش رابراي مجرم پديد آورد . اين همان پارتي بازي است كه در دستگاه هاي دنيوي ديده مي شود و ساحت پاك الهي از اين نوع شفاعت منزه است . همان طور كه در قرآن هم اين نوع شفاعت باطل رد شده است . چرا كه شفاعت دنيوي آن است كه فرد گناه كاري بر شفيعي كه شفاعت اخروي و الهي بر خلاف آن است چرا كه :
اولاً : در شفاعت اخروي كار در دست خداست و او است كه شفيع را بر مي انگيزاند و اگر در قرآن كريم دستور مي دهد به پيامبر اكرم مراجعه شود كه از او درخواست آمرزش كنيد، اين هم امر خداست كه اين چنين كنيم و اگر دستور او نبود اين كار انجام نمي داديم و اگر اين كار را انجام مي داديم تاثيري نداشت .
ثانيا ً: در شفاعت هاي اخروي شفيع تحت تأثير مقام ربوبي قرار مي گيرد .
ثالثاً: در شفاعت هاي اخروي تبعيض د رقانون به وجود نمي آيد و شفيع نمي تواند جلو قانون الهي را بگيرد و شفيع از خدا نمي خواهد پا روي قوانين كيفري خود بگذارد و يا آن كه از او نمي خواهد كه از مقام مولويت خود و عبوديت بنده صرف نظر كند و يا اين كه از تكليف خود صرف نظر كرده و در اين مورد آن را منسوخ كند بلكه شفاعت كننده با قبول همه اين جهات متوسل به صفاتي چون ، رحمت و رأفت و... كه مستلزم بخشش و اغماض است مي شود و يا به صفاتي كه در بنده است و مقتضي ترحم است متوسل مي شود مانند مذلت و كوچكي و فقر و پريشاني حال او ... با اين بيان فهميده مي شود كه كار شفاعت اخروي و الهي اين است كه يك رشته عوامل مؤثر در رفع عقاب بر عوامل ايجاب كننده آن حكومت مي كند البته به نحوي كه موضوعي را از حكمي خارج كرده و داخل در حكم ديگري كنيم نه آن كه حكم شامل آن شود ولي بوسيله ايجاد ضد آن، آن را از كار انداز دو در نتيجه تبعيض در قانون اله بوجود مي آيد . (دقت كنيد) و اگر گروهي ازي شفاعت محروم مي مانند به علت آن است كه آن است كه آن چنان از خدا دور شده اند كه ديگر قابليت تطهير ندارند نه به خاطر آن كه پارتي قوي در آخرت ندارند و يا خداوند بي جهت آن ها را عذاب مي كند . بر خلاف شفاعت دنيوي كه فقط قانوندر افراد ضعيفي كه پارتي قوي ندارند اجراءمي شود .
فصل دوم : «شبهات وهابيون »
درباره مسئله شفاعت دو گروه با دو قطب متضاد به مخالفت مي پردازند ،دسته اي كه طرز تفكر مادي دارند و شفاعت را عامل تحذير و خاموش كننده تلاش و كوشش مردم مي دانند كه پاسخ آن مشروحاً گذاشت دسته اي ديگر هم كه موسوم به وهابيت است در خواست شفاعت را از اولياءحق را ،نوعي شرك تلقي مي كنند كه در اين بخش د رمقام رد كردن شبهات آنها هستيم .
از زمان پيامبر گرامي اسلام تا زمان هاي بعد ، روش مسلمانان در خواست شفاعت از شافعين راستين چه در حال حيات و چه ممات بوده و هيچ دانشمند اسلامي آن را رد نكرده است تا اين كه در قرن هفتم هجري »ابن تيميد» با طرز تفكر خاصي به اين نوع در خواست ها رنگ شرك داده و آن را مخالف با توحيد دانست ، سه قرن بعد «محمد بن عبد الوهاب »مجدداً راه «ابن تيميد » را زنده كرد و به گونه اي شديد با مخالفان خود به مبارزه پرداخت . لازم به ذكر است وهابيها مانند ديگر مسلمانان اصل شفاعت را قبول دارند واصولاً هيچ گروه مسلماني نيست كه اصل شفاعت را قبول نداشته باشد اما مي گويند ما حق نداريم كه از شافعين طلب شفاعت كنيم بلكه آن را بايد از مالك شفاعت را ذكر مي كنيم و بعد از آن به دلائل آنها مي پردازيم .
دلائل ما بر استواري در خواست شفاعت 2 مطلب است كه با ثبوت آن دو ،مسئله كاملاً روشن خواهد شد :
1-در خواست شفاعت همان در خواست دعا است 2- در خواست دعا از افراد شايسته كار مستحبي
مي باشد .
اما مطلب اول همانا شفيعات پيامبر گرامي اسلام و اولياي او همان درخواست دعا آن ها نزد خداوند متعال است و آنها به علت مقامي كه نزد خدا دارند دعا يشان مورد استجابت پروردگار قرار مي گيرد . البته نمي توان گفت كه حقيقت شفاعت در تمام مواقف حشر همان دعا به درگاه الهي است لكن يكي از معاني روشن آن همان دعا مي باشد . ما در بخش ششم از بحث شفاعت كنندگان گفتيم كه دعا مومنان در حق مومنان ديگر در حقيقت شفاعت مي باشد مويد اين مطلب روايتي از اين عباس است كه از پيامبراكرم نقل مي كند :
«ما من رجل مسلم يموت فيقوم علي جنازته ازبعون رجلاً لا يشركون با الله شيئاًإلا شفعهم الله فيه »[7]
ترجمه : «هر گاه مسلمان بميرد و بر جنازه او چهل مرد كه شرك نمي ورزد نماز بگذارند خداوند شفاعت (دعاء)آنها درباره وي را مي پذيرد »
در اين حديث شريف دعا كننده به شافع معرض شده است و اين را مي رساند كه دعا كردن براي برادر مومن در حال ممات او در حقيقت شفاعت كردن از او مي باشد اما مطلب دوم ما گفتيم كه در خواست شفاعت همان در خواست دعا است و در خواست دعا براي مومنين يك كار مستحبي است چه رسد به نبي اكرم كه گل سر سبد عالم خلقت است و حتي وهابيها هم اين در خواست دعا را رد نكرده اند پس با اين بيان بايد بگوييم كه در خواست شفاعت هم اشكالي ندارد . توضيح آن كه آيات زيادي دلالت دارد كه در خواست دعا از پيامبر اكرم اشكالي ندارد نظير آيه :
«و لو انهم إذ ظلموا انفسهم جاووك فاستغفر و الله واستغفر لهم الرسول لوجد و الله تواباً رحيماً »[8]. همچنين سيره صحابه اين بوده كه در حال حيات و ممات از پيامبر اكرم كه بالاترين شفاعت را در روز قيامت دارد ،در خواست شفاعت مي كردند ،محدن معروف «ترمزي »نويسنده يكي ازا صحاب اهل تسنن از انس نقل مي كند :
«سالت النبي أن يشفع لي يوم القيامه فقال أن فاعل قلت فاين أطلبك فقلل علي الصراط »[9]
ترجمه : «از پيامبر در خواست كردم كه در روز قيامت در حق من شفاعت كند وي پذيرفت و گفت شفاعت خواهم كرد گفتم كجا تو را پيدا كنم فرمود كنار صراط »
ابن عباس مي گويد :هنگامي كه امير المومنين از غسل و كفن پيامبر فارغ شد روي او را باز آمده است .
«بابي انت و امي طبت حياً و طبت سياً... و اذكرنا عدد ربك ...»[10]
ترجمه : «پدرو ماردم فداي تو ،در حال حيات و ممات پاك و پاكيزه هستي ...از ما پيش پروردگار خود يادي بفرما .....»
با اين توضيحاتي كه داده شد مسئله كاملاً روشن مي گردد و مي فهميم كه اولاًد رخواست شفاعت همان در خواست دعا است و رد خواست دعا هم از پيامبر اكرم و اوصياي او چه در حال حيات و يا سمات اشكالي ندارد چرا كه وقتي در خواست دعا در حال حيات صحيح باشد ديگر چرا در حال ممات صحيح نباشد ؟ و در نتيجه در خواست شفاعت كه نوعي دعا است هم نبايد اشكالي داشته باشد .
بررسي دلائل وهابيها بر رد در خواست شفاعت .
1-اولين دليل آن ها بر رد در خواست شفاعت اين است كه آن ها در خواست شفاعت را هوعي شرك در عبادت مي شمارند و مي گويند كه در خواست شفاعت پرستش شفيع است در پاسخ آنها بايد بگوييم كه عبادت به هر نوع خضوع و احترامي گفته نمي شود بلكه به نهايت ذلت و تواضعي گفته مي شود كه طرف را «الله »و رب و كاردان جهان آفرينش بدانيم . بنابراين چه طور مي توان گفت : كه كساني كه از شفيعان درگاه الهي طلب شفاعت مي كنند را مشرك خواند در حالي كه آنان ،شفيعان را جز بندگان مقربي چيزي ديگري نمي دانند و آنها را نه خدا مي نامند و نه كارهاي خدايي را بدون اذن او و خود سرانه به آنها نسبت مي دهند . به عبارت بهتر آنها مي گويند :شفاعت فعل خداست و فعل خدا را از غير او خواست را قبول داريم ومي گوييم اگر كسي اين چنين كند دچار شرك در اوهيت و ربوبيت شده است لكن وهابيها در تشخيص مصداق اين اصل دچار اشتباه شده اند . توضيح آن كه اصولا ًهر يك از كارها نسبت به فاعلش 2 صورت دارد :
1-آن كه يك كار و فعل را يك فاعل بدون آن كه از كسي كسب قدرت كند و از ديگري اذن بگيرد انجام مي دهد.
2-آن كه همان كار را يك فاعل با كسب قدرت از شخص بالاتر و بوسيله اذن او اين فعل را انجام دهد . كار اول كاري الهي و كار دوم كاري غير الهي و بشري است و اين است ضابطه كلي در شناخت فعل الهي و غير الهي پس فعل الهي مطلقاً از قبيل شفاء،ارزاق و ... فعلي است كه فاعل در انجام آن نياز به ديگري نداشته باشد و فعل غير الهي فعلي است كه فاعل در انجام آن نياز به قدرت بالاتر از خود داشته باشد.
«حتي إذا جاءأحداكم الموت توفته رسلنا»[11]
ترجمه : «آنگاه كه مرگ يكي فرا رسيد،فرستادگان ما جان آنان را مي گيرند»
با اين بيان مشخص مي شود كه كساني كه از اولياءخدا طلب شفاعت مي كنند فعل به معناي نخست را از آنها نمي خواهند بلكه آنها فعل به معناي دوم يعني شفاعت ماذون و محدود و به عنوان يك حق اكتسابي از آنها در خواست مي كنند كه در اين صورت فعل غير الهي از بشري خواسته شده است و هر كس هر چه قدر از لحاظ آكاهي از معارف اسلامي درجه پايين باشد آنان را كارگر دانا جهان و كار پردازان دستگاه تكوين و تشريع نمي دانند و خلاصه آن كه در خواست شفاعت ماذون و محدود در خواست فعل بشر از خود بشر است نه در خواست فعل خدا از غير او .
2-دومين دليل ضعيف آنها بر رد در خواست كردن شفاعت اين است كه مي گويند بت پرستان حجاز از اين جهت كه از بت ها طلب شفاعت مي كردند ،خداوند آنها را مشرك خواند چنان كه آيه شريفه بر آن دلالت دارد:
«و بعبدون من دون الله ما لا يطرهم و لا ينفعهم و يقولون هولاء شفعاءنا عند الله »[12]
بنابراين شفاعت خواهي نوعي شرك و پرستش شفيع خواهد بود . در پاسخ به شبهه آنان بايد گفت:
اولا: هرگز آيه در مقام اين بيان نيست كه شفاعت خواهي آنان دليل بر مشرك بودن آنها ست بلكه از اين جهت آنان را مشرك خوانده است كه بت ها ي خود را مي پرستيدند والا اگر شفاعت خواهي نوعي شرك بود ديگر دليلي نداشت كه علاوه بر جمله «يقولون هولاء شفعاءنا»جمله »يعبدون»را بياورد و اين كه اين دو جمله عطف بر يكديگر شده دليل بر اين است كه موضوع پرستش بت ها غير از شفاعت خواهي آنان است ، بلكه پرستش بت ها نشانه مشرك بودن و شفاعت خواهي از بت ها نشانه احمق بودن آنهاست .
ثانياً :اصلا فرض كنيد كه علت مشرك بودن بت پرستان همان شفاعت خواهي آنان است لكن بايد توجه شود كه شفاعت خواهي بت پرستان از بت ها از زمين تا آسمان با شفاعت خواهي مسلمانان از اولياء حق فرق مي كند . بت پرستان بت ها را درامر آمرزش گناه و شفاعت ،مالكان شفاعت و صاحب اختيار درگاه الهي مي دانستند و خداوند را از اين امور منفصل مي كردند در حالي كه مسلمانان از شفيعان الهي به عنوان يك عبد ماذون در خواست شفاعت مي كنند و اگر بخواهيم شفاعت خواهي را نوعي شرك تلقي كنيم ، شفاعت خواهي بت پرستان از مصداق هاي آن است نه شفاعت خواهي مسلمانان كه نه تنها شرك نيست بلكه يكي ايز شئون توحيد است .
3-سومين دليل كه وهابيون به آن استناد كرده اند اين است كه در آيات قرآن كريم آمده كه در خواست حاجت از غير خدا حرام است :« فلا تدعو مع الله احداً »[13] «كسي را همراه خدا نخواند »هر گاه گفته شود كه دعوت غير خدا حرام است و ا زطرف ديگر اصل شفاعت مورد قبول باشد بايد بگوييم كه شفاعت را بايد از خدا خواست . گواه بر اين كه دعا نوعي عبادت و پرستش است اين آيه شريفه است «ادعوني استجب لكم إن الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين »[14]
ترجمه : «مرا بخوانيد تا اجابت كنم كساني كه از پرستش من كبر ورزند وارد دوزخ مي گردند»
و در كتاب هاي اخلاق وارد شده است : «الدعا مخ العباده»«دعا كردن مغز پرستش است».
جواب اشكال وهابيون اين است :
اولا :مقصود از دعا در «فلاتدعو»مطلق خواندن نيست بلكه منظور از آن تحريم دعوت پرستش غير خداست و اين است كه كسي را شريك خدا در پرستش و عبادت نكنيم گواه اين مطلب آيه 20 همين سوره است كه مي گويد «قل انما ادعو ربي و لا اشرك به احدا»[15] «بگو تنها پروردگارم را مي پرستم و كسي را شريك او قرار نمي دهم ».
ثانياً: دعا معناي وسيعي دارد كه گاهي به معناي عبادت به كار مي رود مانند آيه و حديثي كه مستدل به آن اشاره كرده و اين دليل نمي شود كه هميشه دعوت و دعا خواندن را به معناي عبادت به كار
مي رود مانند آيه و حديثي كه مستدل به آن اشاره كرد و اين دليل نمي شود كه هميشه دعوت و دعا خواندن را به معناي عبادت در نظر بگيريم و حتي در خواست حاجت و دعاء از كسي به شكل معقول را شرك بدانيم بلكه اگر در عرض حاجت به سوي شخصي اگر آن طرف را به عنوان يك فرد غير مستقل و نيازمند به خدا در همه شئون در نظر بگيريم به هيچ وجه دچار شرك نشده ايم و اشكالي هم پيش نمي آيد .
4-چهارمين دليل كه يكي از ضعيف ترين دلايل آنهاست اين است كه مي گوسند به حكم آيه :
«قل لله الشفاعه جيمعاً»[16] شفاعت حق مختص خداست و در اين صورت در خواست شفاعت از ديگران معنايي ندارد .
پاسخ اين است كه مقصود از آيه شريفه اين است كه شفاعت اصالتاً حق خداست و هيچ كس اصالتاً از اين حق بهره اين ندارد ،بت ها هم نه عقل و دركي دارند و نه از مالكيت چيزي برخوردارند به طريق اولي نه اصالتاً و نه ذاتاً از اين حق بهره اي ندارد لكن خداوند متعال به هر كس كه شايسته باشد اين مقام را به صورت عارضي به آنها مي دهد ، همان طور كه آياتي كه در اين زمينه بود در بخش دوم گذشت .
5-آخرين استدلال آنان اين است كه در خواست شفاعت از اولياي الهي در اين جهان در خواست شفاعت از يك فرد مرده است كه حس شنوايي ندارد همان طور كه آيه شريفه بر آ» دلالت دارد.
«انك لاتسمع الموتي و لا تسمع الصم الدعا اذا و لو مذبرين »[17]
ترجمه : «تو نمي تواني مردگان و كران را كه گوئي به سخن تو نمي دهند تفهيم كني (هدايت كني)»
قرآن در اين آيه مشركان را تشبيه به مردگان كرده و گفته همان همان طور كه مردگان قابل تفهيم نيستند مشركان هم قابليت تفهيم و هدايت ندارند و تو قادر نيستي آنها را هدايت كني و اگر مردگان قابليت سخن گفتن داشتند ديگر اين تشبيه ، تشبيه اشتباهي مي شد . آيه ديگر اين آيه شريفه است :
«انالله يسمع من يشاءو ما انت يهسمع من في القبور» [18]
ترجمه : «خداوند هر كس را بخواهد تفهيم مي كند و تو نمي تواني افرادي را كه در گور نهفته اند اسماع نمايي »
پاسخ اين است كه اگر درست توجه شود در اين جا مسئله «شرك»كنار مي رود و مسئله «بيهودگي » پيش مي آيد و اين در حقيقت به معناي پس گرفتن تمام ادعاهاي پيشين است اما آنان غافل اند از اين كه :
اولاً: بنابر دلائل نقلي اولياي الهي مي ورزند مي باشند «و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاًبل احياء عند ربهم يرزقون ». «افرادي كه در راه خدا كشته مي شوند مرده مي پنداريد بلكه آنان زندگانند كه در نزد خداي خود روزي داده مي شوند». همچنين دلائل عقلي تجرد نفس از ماده پس از جدايي از بدن و بي نيازي آن از جسد مادي ايجاب مي كند كه روح انساني پس از مرگ باقي مي باشد و از حيات و ادراك خاصي برخودار باشد و فلاسفه بزرگ با دلائل ده گانه عقلي بقاء روح را ثابت كرده اند .
ثانياً هدف از اين آيات اين است كه به پيامبر بگويد كه تو مستقلاً بدون استمداد از لطف الهي
نمي تواني مردگان را نداري . نه اين كه آيه مقصودش اين باشد كه تو مطلقا قدرت هدايت و تفهيم را نداري حتي در صورتي كه خد ا بخواهد بوسيله تو ديگران را هدايت و تفهيم كند . گواه روشن بر معناي مقصود جمله اي است كه در خود آيه دوم آمده است چرا كه در اين آيه پيش از آن كه بگويد «و ما انت بمسمع من في القبور »مي فرمايد «ان الله يسمع من يشاء»
ثالثاً :بر فرض كه گفتار ايراد كننده صحيح باشد لكن بايد توجه شود كه نتيجه آن در نهايت اين
مي شود كه مردگان و جسد هاي در قبرها قابل تفهيم نيستند نه روح مي وزنده آنها كه باقي مي باشدند و در حقيقت بايد گفت طرف خطال ما آن ارواح پاك و زنده اي است كه با اجساد برزخي در جهان برزخ زندگي مي كنند كه سخن مي گويند و طلب شفاعت هم از خداوند مي كنند . اگر ما سلام
مي كنيم و يا طلب شفاعت مي كنيم ، سر و كارها با آن ارواح پاك و زنده است نه اجساد نهفته در خاك .
[1] - نساء- آيه 116
[2] - اعلي – آيه 26
[3] - هود – آيه 107
[4] - أنبياء- آيه 28
[5] - فاطر – آيه 43
[6] - نجم – آيه 39
[7] - صحيح مسلم – جلد – 3 – صفحه 54
[8] - نساء – آيه 64
[9] - ينن ترمزي – جلد 4 – صفحه 42
[10] - نهج البلاغه – خطبه 230
[11] - انعام – آيه 61
[12] - يونس – آيه 18
[13] - جن- آيه 18
[14] - غافر- آيه 60
[15] جن- آيه 20
[16] - زمر – آيه 44
[17] - نمل – آيه 80
[18] - فاطر – آيه 22
پایگاه مقالات