هر مكتبي در محتوي و هويت خويش تركيبي است از اصول و مباني علمي و عملي و نمادهايي كه از نظر آن مكتب به شعائر و مظاهر متمائز و متشخّصه‏ي آن مكتب تعبير مي‏شود.

در «لسان العرب» درباره‏ي لفظ شعار گويد:

و الشّعارُ: ما وَلَي شَعَرَ جَسَدِ الانسان دونَ ما سِواهُ من الثّيابِ، ... و الدّثار: الثّوب الّذي فوقَ الشِّعار ... و في حديث الأنصار: أنتم الشّعارُ و النّاس الدِّثار؛ أي أنتُم الخاصّةُ و البطانه[1]

«شِعار به كسر شين به لباس زير كه چسبيده و مماسّ با بدن است گفته مي‏شود؛ به خلاف دِثار كه به لباس رو اطلاق مي‏شود. و در حديث چنين آمده است: شما اي جماعة الانصار شعار هستيد و سائر مردم دِثار؛ يعني شما جماعت انصار از زمره‏ي اصحاب خاصّ و سرّ مي‏باشيد.»

... و الشّعار: العلامةُ في الحرب و غيرها. و شِعار العساكِر: أن يَسِموا لَها علامةً ينصبونها ليعرفَ الرَّجل بها رُفْقَتَه ... و شعارُ القوم: علامتُهم في السّفر ... و الشّعار: العلامة[2]

«شعار به علامت در جنگ و غير آن گفته مي‏شود. و شعار لشكر علامتي بود كه لشكريان نصب مي‏كردند تا سربازانِ خودي را از دشمن بازشناسند. و شعار قوم به علامتي گفته مي‏شود كه آنها با خود در سفر حمل مي‏كنند (مانند پرچم و غيره)»

الشعار (بالكسر): جلُّ الفرس و ... العلامة في الحرب و السفر و هو ما ينادي به بعض القوم بعضاً للتعارف ...

... شعار الحج (بالكسر): مناسكُه و علاماتُه و يقال «العيد شِعارٌ من شعائر الاسلام»[3]

«شعار به كسر به زين اسب و علامتي است در جنگ و سفر و چيزي است كه خوانده مي‏شود، بوسيله‏ي آن گروهي از مردم گروه ديگر را مي‏شناسند (وسيله‏ي شناخت گروه)، شعار حج، مناسك و آداب و علامت حج است و گفته مي‏شود: عيد شعاري است از شعائر اسلام»

در «لغت‏نامه‏ي دهخدا» گويد:

شعار: نشان و علامت. نشانه‏ي گروهي از مردم كه بوسيله‏ي آن يكديگر را مي‏شناسند. نشان و علامت سلطان يا اسير، يا خرقه‏اي چون علم سياه و سفيد، و يا كلمه‏ها كه طريقه و آئين او را نمودار سازد.

عرب‏هاي زمان جاهليّت در ميدان كارزار شعارهايي مي‏دادند كه مناسب با اوضاع روز بود؛ مثلاً در جنگ احد سپاهيان اسلام يا آل عبادالله و سپاهيان مخالف اسلام به نام دو بت خود عزّي و هُبَل فرياد مي‏زدند.

پيغمبر اكرم شعار مهاجرين را يا بني‏عبدالله، و شعار اوس و خزرج (انصار) را بني عبدالله و يا بني عبيدالله قرار داد؛ و سپاهيان اسلام را خليل‏الله[4] مي‏خواندند، و بعداً نيز به مقتضيات روز شعارهايي ساخته و به كار مي‏بردند ...

شعار افكندن: رسم و آئين طرح كردن؛ و شعار ساختن: راه و رسم و علامت خود قرار دادن، سنّت كردن ...[5]

بيانات لغويّين و موارد استعمال اين كلمه مشخص شد كه به خصوصيّات فرهنگي و آداب خاصّ يك ملّت كه آنان را از سائر ملل و اقوام متمايز و شاخص مي‏سازد، شعار گفته مي‏شود.

شعار اسلام عبارت است از احكام و قوانين مدوّنه در اين دين حنيف كه مانند آن در ساير اديان وضع نشده است؛ چنانچه شعار مكتب تشيّع پيروي از امام معصومu و تسليم و تفويض اختيار و اراده‏ي خود به او و تمكين اراده و مشيّت او در تمام شوائب وجودي، اعمّ از تكوين و تشريع مي‏باشد.

بديهي است كه اقوام و ملل تا زماني كه بر سنّت‏ها و شعارهاي خود پافشاري و اصرار ورزند هويّت فرهنگي آنها محفوظ مانده، راه نفوذ دخالت فرهنگ‏ها و سيره و سنّت‏هاي ساير اقوام بر حريم و محدوده‏ي اعتقادات و سلوك آنها بسته خواهد ماند؛ و اگر به واسطه‏ي اهمال و تسامح و تساهل مفتون و شيفته‏ي آداب و روش سايرين گردند، ديري نخواهد گذشت كه اثري از هويّت و كيان آن ملت باقي نمانده، در آداب و رسوم اقوام ديگر ذوب و حلّ خواهد شد.

البته پرواضح است كه هر ادب و سلوكي پسنديده و محمود نيست؛ و اگر انسان آداب و سنّت‏هاي يك جامعه را نتواند در مضمار و مضامين و موازين عقل و شرع قرار دهد؛ بايد آن را ترك نموده و از سنّت و روش عقلاني و ممضاي شرع پيروي نمايد.

رسول خداr مي‏فرمايند: «بُعِثتُ لِاُتَمِّمَ مكارمَ الأخلاق»[6]

يعني «من برانگيخته شدم تا فضائل و كرامت‏ها و ارزش‏هاي والاي انساني را به نقطه‏ي اوج برسانم».

در مكتب تشيّع حقيقت انكارناپذير و محوري ولايت و امامت ائمّه‏ي معصومين ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ به عنوان قوام، و يا به تعبير رساتر فصل منوّع و صورت محصّل دين مبين اسلام به حساب مي‏آيد. در اين مكتب گرچه اطاعت منحصراً از امام معصومu ممضي و پذيرفته و صحيح است و اخذ احكام از غير امام معصومu باطل و مردود است، ولي مسأله صرفاً به احكام شرعي فرعي منحصر نيست؛ اخذ احكام از امام معصومu جاي خود را دارد ولي مطلب بالاتر از اين است، در مكتب شيعه، امام همه‏چيز يك فرد متشيّع است، و بدون امام اصلاً هويّتي براي مكتب وجود ندارد.

رجوع شيعه به امام معصومu نه به عنوان يك مرجع براي احكام و عالم به احكام و فقه و تشريع است، بلكه به اين جهت است كه امامu ناموس عالم خلقت و حقيقت فيض منزَل الهي و واسطه‏ي بين حقّ و خلق در مراتب وجود و متولّي نظام عالم كون و مربّي نفوس به سمت كمال و نقطه‏ي اتّصال ما با پروردگار ماست و در برابر يك همچنين حقيقتي بايد فاني و محو شد و سر تسليم در برابر خواست و مشيّت او فرود آورد، و همچون عبد كه هيچ اراده و اختياري از خود ندارد آن هم در قبال مولي، اين‏چنين بود.

اگر فردي امام معصوم را فقط در حدّ يك مبيّن احكام تكليفيّه كه از پيامبر اكرمr نقل مي‏كند بداند، او را در حدّ يك راوي حديث قرار داده است؛ با اين تفاوت كه راوي حديث ممكن است  كه در نقل روايت دچار سهو و خطا گردد، ولي امامu در اين مورد بخصوص مرتكب سهو و نسيان نمي‏شود! و اين فرد نمي‏تواند مدّعي تشيّع باشد.

بر اين اساس ابوحنيفه اگر بيايد و بر فرض در بيان مسائل و احكام اشتباه نكند و مسائل را بطور صحيح در ميان مردم قرار دهد امّا همينكه در مقابل امام صادقu مجلس درس راه مي‏اندازد و خود را در قبال حضور و وجود حضرت مطرح مي‏كند، از زمره‏ي شيعيان خارج و در صف مخالفين و معاندين قرار گرفته است؛ زيرا به ولايت امام كه اصل و اساس عبوديّت است معتقد نگشته است.

از اينجاست كه مي‏بينيم بسياري از عبّاد و زهّاد و اهل صلاح با وجود زهد و تقوي ظاهري و آثار صلاح در حركت و ممشاي آنها، همچون جناب نفيسه خاتون كه گويند شصت دوره قرآن را بر سر قبر خويش قرائت نموده است، ولي چون ولايت و امامت حضرت صادقu را نپذيرفته است ما او را در زمره‏ي شيعيان به حساب نمي‏آوريم و امر او را به خداي سبحان واگذار مي‏نماييم.

بنابراين هويّت و كيان مكتب تشيّع در تسليم و انقياد مطلق از امام معصومu است؛ به نحوي كه انسان هيچ وجودي و اثري در قبال وجود و اثر او مدّنظر قرار ندهد، و ولايت و اراده‏ي او را در جميع شوائب وجود و حيات بر سليقه و اختيار خود ترجيح دهد و خود را مندكّ و فاني در ولايت و سلطه‏ي او قرار دهد؛ وجودي جز وجود او را نبيند و خواستي جز خواست و اراده‏ي او نداشته باشد، و از هر فرصتي جهت تحكيم پيوند و علقه‏ي خود با امام خود بهره ببرد و فقط در سويداي دل و وجودش امامu مطرح باشد و غير او را از قلب خود بيرون براند. در اين صورت حقيقت تشيّع در اين شخص متبلور گشته و در زمره‏ي شيعيان امامu درخواهد آمد. و إلّا اگر چنين حالتي را در خود متحقق گرداند و از سليقه و آراء شخصي خود، ولو به ظاهر موجّه و متشرّع پيروي نمايد عمر خود را به تباهي و به بطالت بسرآورده، دست خود را از وصول به ذيل عنايت و الطاف حق كوتاه گردانيده، و هو في الاخرة لمن الخاسرين. بناءً عليهذا بر هر فرد شيعه لازم و واجب است كه شعار تشيّع و شاخصه‏هاي گهربار اين مكتب حيات‏بخش را هر چه بيشتر و بهتر آشكار نمايد.

به طور نمونه واقعه‏ي غدير را كه روز تاجگذاري اميرمؤمنان علي بن ابيطالبu به تاج ولايت و امامت است كه شعار تشيع و از شاخصه‏هاي گهربار اين مكتب است را ارج بگذارد، و در إعلان و اظهار و تبليغ و تشكيل محافل و مجالس سرور و وعظ و ارشاد و تقديم هدايا براي دوستان و خويشان كوتاهي نكند، به يك روز و يك شب بسنده ننمايد؛ بلكه چند روز را به اين موضوع مهم اختصاص دهد. و يا نسبت به ساير اعياد اسلامي، ايام مواليد و شهادت حضرات معصومين ـ عليهم السلام ـ جهد بليغ داشته باشد و از هر فرصتي براي احياء ذكر و تبليغ مرام و تجديد ياد و ذكر آن بزرگواران استفاده ببرد.


 

 

فصل دوم: معناي لغوي و اصطلاحي دين

 

قبل از ورود به بحث، لازم است به مقدّماتي در آغاز اشاره نماييم كه دانستن اين مقدّمات بر هر مسلماني لازم است و اين مقدّمات مستلزم آن است كه همه بر آن اتفاق‏نظر داشته باشند و ناگزير از دانستن آن باشند.

هر انساني اعم از مسلمان و غيرمسلمان بايد ديني داشته باشند و اصولاً انسان‏ها در هر قوم و قبيله‏اي كه باشند يك ديني دارند و در اين ميان اسلام ديني است جامع و كامل و ناسخ ساير اديان و شرائع؛ پيش از بحث از اكمال و جامع بودن اسلام، لازم است كه بدانيم دين يعني چه؟ و امّت و ملّت به چه معناست؟

دين در لغت به معناي جزاء و طاعت است؛ ملك يوم الدين (اي الجزاء) و لااكراه في الدين (اي في الطاعة)، زيرا طاعت يك امر قلبي است و اگر انسان طالب طاعت در قلب است بايد اخلاص داشته باشد و نمي‏توانيم كسي را مجبور به طاعت كنيم.

امّا در اصطلاح شريعت، دين و ملّت به يك معناست، با اندك تفاوتي كه به اعتبار طاعت و انقياد مي‏گويند دين؛ و به اعتبار اينكه مربوط به انسان‏هاست مي‏گويند ملّت.

الملّة: كالدّين، و هو اسمٌ لما شَرَعَ الله تعالي لعباده علي لسان الانبياء لِيَتَوَصَّلوا به الي جوارِ الله، و الفرقُ بينها و بين الدّينِ أنّ الملّةَ لاتضاف الي النبيِّ عليه الصلوه و السلام الذي تُسْنَد اليه نحو (فاتبعوا ملّة ابراهيم؛ آل‏عمران/ 95) ... و لاتكاد توجد مضافةً الي الله، و لا الي آحادِ اُمَّةِ النَّبيِّ صلي الله عليه و آله و سلم، و لاتُسْتَعْمل إلّا في جملة الشّرايع دونَ آحادها، لايقالُ، مِلَّة الله و لايقال؛ مِلَّتي و مِلَّة زيدٍ، كما يقال دينُ الله و دينُ زيدٍ. و لايقال: الصلوةُ مِلَّةُ الله ...[7]

 

در لغت‏نامه‏ي دهخدا نيز چنين آمده است:

ملّت: دين و كيش و آئين و مذهب، جمع ملل كه اشتقاقش از امللت الكتاب است. دين و ملّت دو نام‏اند كه خداوند آنها را شرع قرار داد بين بندگان بر لسان انبياء.[8]

در آيات فراواني دين به معناي اسلام به كار برده مي‏شود. «افغير دين الله يبغون (دين الله: اسلام)»

و «هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق (دين الحق: اسلام)»

در اين آيات از معناي لغوي استفاده نشده بلكه از معناي اصطلاحي كه به معناي اسلام است استفاده شده است.

در مجموع، دين مجموعه‏ي قوانيني است كه در شريعت آمده است. دين، شريعت الهيّه است كه كلّ آن حول سه محور نازل شده است: اصول اعتقادات، فروع دين و اخلاقيّات.

اصول اعتقادات عبارت است از توحيد، صفات پروردگار، ملائكه، نبوّت، امامت، معاد و ... و فروع دين نيز به ظاهر مسلمان مي‏پردازد و اخلاقيات نيز مكارم اخلاق را بيان مي‏كند.

اسلام هم به باطن و هم به ظاهر و هم به ذوقيّات مي‏پردازد. محور اعتقادي، محور عملي و محور اخلاقي، لذا در شريعت هم در رابطه برون آدمي مطلب داريم و هم درباره‏ي درون او و اگر در هر مرتبه‏اي كه باشيم، مستلزم به اجراي آن مطالب باشيم.

علّامه طباطبايي مي‏فرمايند: «دين عبارت است از قوانيني كه شامل ظاهر و باطن مي‏شود و متصدّي و متكفّل سعادت در دنيا و برزخ و قيامت و عالم اسماء و صفات است حتي انسان اگر در مرحله‏ي فناء هم باشد باز هم اسلام براي او برنامه دارد».[9]

لذا جامعه‏اي كه به دين پاي‏بند نباشد واقع‏بيني و روشنفكري را از دست مي‏دهد و عمر گرانمايه‏ي خود را در گمراهي و ظاهربيني مي گذراند. عقل را زير پا گذاشته چون حيوانات كوتاه‏نظر و بي‏خرد زندگي مي‏كند؛ دچار زشتي اخلاق و پستي كردار مي‏شود و بدين ترتيب از امتيازات انساني محروم مي‏گردد. چنين جامعه‏اي گذشته از اينكه بسعادت ابدي و كمال نهايي خود نمي‏رسد در زندگي كوتاه و زودگذر اين جهان هم نتايج شوم و ناگوار انحرافات و كجروي‏هاي خود را خواهد ديد. و دير يا زود چوب غفلت خود را خواهد خورد. و به روشني خواهد فهميد كه تنها راه سعادت همان دين بوده است و سرانجام از كردار خود پشيمان خواهد شد.


 

 

فصل سوم: معناي لغوي و اصطلاحي اسلام

 

اسلام، دين تسليم و گردنگذاري است كه از مادّه‏ي «سِلْم» مي‏آيد. سِلم و سلامت يعني عريان بودن از آفات ظاهري و باطني، سلامتِ واقعي آن است كه در بهشت باشي، زيرا در آنجا بقاء است و فناء نيست، عزّت است و ذلّت نمي‏باشد. الإسلام: الطاعة و الانقياد و التسليم لِأمر الآمِر و نهيِه بلااعتراض و ...

... دين مشهور و استعمالُه بمعني المسلمين مجازٌ علي معني اهل الاسلام[10]

سلام هم اسمي از اسماء الله است، سلام عليكم يعني من از خدا مي‏خواهم كه تو را به مقام سلام خود برساند، از اين جهت كه هيچ ضرري از جانب مخلوقين به خدا نمي‏رسد.[11]

دين اسلام آثار نيكوي خود را به طور مساوي به همه كس و هر جامعه‏اي مي‏بخشد و بزرگ و كوچك، دانا و نادان؛ مرد و زن، سفيدپوست و سياه‏پوست؛ شرقي و غربي بدون تفاوت مي‏توانند از فوائد و مزاياي اين آئين پاك برخوردار شوند ونيازمندي‏هاي خود را به نحو احسن و اكمل رفع نمايند؛ زيرا دين اسلام معارف و مقررات خود را روي پايه‏ي آفرينش گذاشته و نيازمندي‏هاي انسان را منظور داشته و به رفع آنها مي‏پردازد و فطرت و ساختمان انسان نيز در همه‏ي افراد مختلف و نژادهاي متفاوت و زمان‏ها يكسان است.

زيرا بديهي است كه جامعه‏ي انساني از خاور گرفته تا باختر، يك خانواده‏ي نوعي است؛ يعني همه از نوع انسانند و بزرگ و كوچك، مرد و زن، دانا و نادان و ... آن اعضاء و افراد اين خانواده هستند و در اصول و اركان ساختمان انساني شريكند و نيازمندي‏هاي افراد مختلف و نژادهاي متفاوت؛ مشابه است و آيندگان بشر نيز فرزندان و زادگان همين خانواده‏اند و قطعاً وارث حوائج و نيازمندي‏هاي اينان مي‏باشند.

درنتيجه، اسلام آئيني است كه به رفع نيازمندي‏هاي واقعي و فطري انسان مي‏پردازد و براي همه‏ كافي و براي هميشه زنده است. به همين سبب خداي متعال اسلام را دين فطري مي‏نامد و مردم را به زنده نگاهداشتن فطرت انساني دعوت مي‏نمايد و بزرگان دين فرموده‏اند: «اسلام ديني است كه به انسان سخت‏گيري نمي‏كند».

خداي متعال با اينكه اسلام را روي اساس فطرت بنانهاده است و در نتيجه، كليات آن براي همگان قابل فهم و ادراك مي‏باشد، ريشه‏ها و پايه‏هاي اصلي معارف و مقررات آن را در كتاب آسماني به پيغمبر گرامي خود حضرت محمدr نازل و بيان فرموده است و آن كتاب آسماني قرآن كريم مي‏باشد. آئين مقدس اسلام آخرين دين آسماني است و به همين جهت كامل‏ترين اديان مي‏باشد، و با آمدن اين دين، اديان قبلي منسوخ شده است؛ زيرا با وجود كامل ديگر نيازي به ناقص نمي‏باشد.

اين كمال، رستگاري و سعادت هنگامي به روي جهانيان گسترده مي‏شود كه جامعه‏هاي انساني، دوره‏هاي خامي و ناتواني فكري خود را گذرانيده و براي به دست آوردن كمال انسانيّت آماده شده و شايستگي دريافت معارف و مطالب عالي و بلندپايه‏ي الهي و به كار بستن آنها را به دست آورده باشد. از اين رو اسلام حقايق و معارفي را كه در خور فهم انسان واقع‏بين است و نيز اخلاق پسنديده‏اي را كه امتياز انسان به آنست و دستورهايي را كه به همه‏ي كارهاي زندگي فردي و اجتماعي انسان سر و سامان مي‏دهد را براي بشر آورده و او را به عملي ساختن آنها توصيه مي‏كند.

اكمال اسلام بدين جهت است كه هر چه را كه مردم لازم دارند، در دين بدان اشاره شده است تا امت اسلام نيازي به ساير امم نداشته باشند و اگر كسي به اكمليّت اسلام معتقد نباشد به خداوند و رسولش مظنون شده است.

«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً» لذا دين اسلام كامل است.

آن‏طور كه مشاهده مي‏فرماييد، خداوند در اينجا مي‏فرمايد: «رضيت لكم الاسلام دينا» يعني من تا قبل از اين ابلاغ تو از اين دين راضي نبودم و در دين شما يك خلأ و نقصاني وجود داشت كه با معرفي اميرالمؤمنينu به عنوان ولايت آن خلأ پر شد و موجبات رضايت پروردگار گرديد. بنابراين تمامي وسايل مورد نياز براي رسيدن به كمال در اين دين مهيّاست.

امّا بعضي از مسايل، موضوعشان اصلاً نبوده است كه بخواهد در قرآن بيان شود، يعني گنجايش فهم در آن زمان طوري نبوده كه خداوند بخواهد مسائلي را از قبيل اينترنت و سفرهاي فضائي و ... بيان نمايد. در ضمن بعضي از مسائل، مطرح كردنش بر صلاح نبوده است و اگر بگوييم كه امامu از آن خبر نداشته اين جهل است و ما هيچ از معرفت امام نفهميده‏ايم![12]

بناءً عليهذا اسلام براي عموم مردم نازل شده است هم از لحاظ طولي و هم از لحاظ عرضي، يعني براي مردم زمان خود وملل طول تاريخ نازل شده است. خداوند متعال مي‏فرمايد: «هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليُظْهره علي الدين كلّه و كفي بالله شهيدا»[13] و «يا ايّها النّبيُّ انّا ارسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً».[14] از اين آيات استفاده مي‏شود كه پيامبر توحيد را آورده و شرك را ردّ نموده و عبوديّت ديگران را نهي كرده است و برتري را به تقوي داده است. از اين رو اميرالمؤمنينu مي‏فرمايد: «سزاوارترين مردم به پيامبر آگاه‏ترين آنان است به آنچه كه پيامبر از جانب حق آورده است، در اينحال دوست محمدr كسي است كه از او اطاعت كند و لو اتّصال رحيميّت‏اش دور باشد و دشمن حضرت كسي است كه عصيان پيامبر را كند ولو فرزندش باشد».[15] لذا با اين تفاسير، اسلام باعظمت بسيار مسير هدايت را به مردم نشان داده و ما نمي‏توانيم در آن دست‏اندازي كنيم و حقّ نداريم چيزي را بدان اضافه كنيم.


 

 

فصل چهارم: بدعت

 

بدعت يكي از گناهان كبيره است كه حرمت آن از ضروريّات مذهب است.

(البدعة في المذهب): ايراد قولٍ لم يسنَّن قائلها و فاعلها فيه بصاحب الشريعه و أما ثلها المقدّمه و اصولها المتقنه: ما روي عن الرسولr: «كلّ محدثة بدعَةٍ ضلالةٌ و كلّ ضلالةٍ في النار».[16]

البدعةُ: ما اخترِع علي غيرمثال سابقٍ ثم غلبت علي ما هو زياده في الدين أو نقصان منه بعد الاكمال[17]

در لغت‏نامه‏ي دهخدا هم چنين آمده است:

بدعة: چيز نو پيدا و بي‏سابقه، آئين نو، رسم تازه

بدعة آوردن: چيزي نو و بي‏سابقه آوردن، راه و رسمي تازه نهادن.[18]

لذا آنچه را كه از قول خداوند و پيامبر (قرآن و عترت) به گوش ما نرسيده باشد، حرام است كه آن را انجام دهيم، بدعت را از اين جهت بدعت مي‏گويند كه شخص آن را اختراع كرده و ابداع نموده باشد.

قال رسول اللهr: عملٌ قليلٌ في سنةٍ خيرٌ من عملٍ كثيرٍ في بدعةٍ.[19]

قال عليu: من مشي إلي صاحب بدعة فوقّره فقد سعي في هدم الإسلام.[20]

قال الصادقu: من تبسّم في وجه مبتدع فقد اعان علي هدم دينه.[21]

روايات در مورد بدعت بسيار فراوان است و نشان‏دهنده‏ي اهميت اين مطلب مي‏باشد.

 

بدعت چيست؟

بدعت آن است كه پس از رسول خداr پيدا شده و نصّي درباره‏ي آن نرسيده، نه به طور خصوص و نه به عموم و يا بطور عموم و يا خصوص از آن نهي نشده است و آنچه در عمومات وارد است بدعت نيست. مثل ساختن مدرسه و امثال آن كه در عمومات سكني دادن به مؤمن و كمك  به او وارد است و همچنين نظير انشاء بعض كتب علمي و تأليفات كه كمك به علوم شرعي است، يا مانند لباس‏هايي كه در زمان پيغمبر نبوده و خوراك‏هاي تازه كه همه در عموم استحباب زينت وارد و از آن هم نهي نشده است. بلي، آنچه به عنوان عموم لباس يا غذا باشد اگر خصوصيّتي به آن بدهند و بگويند با نحو خاصّ مورد امر مطلوب شارع است، بدعت مي‏شود. چنان‏كه نماز كه بهترين اعمال است و در هر حال انجامش مستحب است اگر چند ركعت مخصوص بر وجه مخصوص يا در وقت مخصوص معيّن شود بدعت است. چنان‏چه كسي بگويد در فلان وقت به خصوص هفتاد بار الله اكبر گفتن مستحب يا واجب است بدون اينكه دليل معتبري داشته باشد، بدعت است.

شهيد اول رحمة الله مي‏فرمايد: آنچه پس از پيغمبرr پديدار گشته بر پنج قسم است: واجب، حرام، مستحب، مكروه و مباح و بدعت امور تازه‏اي است كه حرام باشد، بدين شرح:

1ـ واجب: چون تدوين قرآن و اخبار هرگاه بيم تلف آنها برود؛ زيرا تبليغ ديانت به آينده‏ها واجب است.

2ـ حرام: آن بدعتي است كه دليل تحريم، آن را بگيرد؛ چون تقديم غيرامام معصوم بر امام معصوم و غصب مناصب ويژه‏ي ايشان و دست‏اندازي واليان جور به اموال مسلمانان و جلوگيري آنان از متسحقّ و جنگ با اهل حقّ و تبعيد ايشان و كشتار بر پايه‏ي بدگماني و غسل در جاي مسح و مسح بر غيرپوست بدن و نوشيدن بسياري از نوشابه‏هاي مسكر و جماعت در نافله و اذان دوم روز جمعه و حرام كردن متعه‏ي حج و متعه‏ي زن و شورش بر امام و دادن ارث به دوران و منع خمس از اهل آن و هزاران بدعت ديگر.

3ـ مستحب: آن هر عملي است كه ادلّه‏ي استحباب آن را بگيرد مانند ساختن مدرسه و خانه‏ها.

4ـ مكروه: آن چيزي است كه دليل كراهة آن را بگيرد مانند زيادي تسبيح حضرت زهرا سلام الله عليها و كاستن از آن

5ـ مباح: آن در مورد ادلّه‏ي اباحه است مانند غربال كردن آرد.[22]

علّامه‏ي مجلسي پس از بيان مقدّمه‏اي مي‏فرمايد بدعت عبارت است از اين كه امري را كه خداوند حرام فرموده حلال كنند يا امري را كه مكروه كرده، مكروه نكنند و ... گرچه به اعتبار خصوصيّتي  باشد. مثل آنكه خداوند فرموده است نماز در همه وقت مستحب است و اگر كسي به اين عنوان نماز بخواند كه چون وقت سنّت است و اين هم يك وقتي است از آن وقت‏ها پس من در اين وقت نماز مي‏كنم، ثواب دارد و اگر دو ركعت نماز در وقت غروب آفتاب بخواند به عنوان اينكه در خصوص اين وقت، خدا اين نماز را از من خواسته است بدعت مي‏شود و حرام است و از بدترين معاصي است ...[23]

بنابراين خلاصه‏ي معني بدعت تغيير دادن دين الهي و با رأي و عقل ناقص خود چيزي بر آن افزودن يا از آن كم كردن است چه در اصول و چه در فروع. امام صادقu مي‏فرمايد: «حلال محمدr حلالٌ ابداً الي يوم القيامة و حرامُه حرام ابداً الي يوم القيامة لايكون غيره و لايجييءُ غيره».[24] لذا آنچه به عنوان فرهنگ اسلامي پذيرفته شده بايد آن را معيار خويش قرار دهيم و حق نداريم چيزي را بدان اضافه كنيم. فرهنگ شيعه يك فرهنگ جاافتاده است و تعريفي كه از آن مي‏شود اينست كه، آداب و روش مخصوص كه براي يك  ملت به عنوان سيره جا بيافتد، فرهنگ ناميده مي‏شود و اسلام نيز براي ايجاد چنين فرهنگي آمده است و فرهنگي كه بخواهد در مقابل فرهنگ اسلام بماند، بدعت است.

افتخار و مباهات بر نژاد مذموم است؛ زيرا نژاد امري اختياري نيست و انسان بصير بايد افتخارش بر علم و تقوي و جهاد در راه تكامل و وصول به مصالح حقيقيّه و نفسانيّه خود باشد. پيامبرr همان‏طور كه به اعراب هشدار مي‏دهد: «بر اين قدرت تكويني و قوّت استعدادي نژادتان تفاخر نكنيد!» با همان زبان به تمام اهل عالم همين هشدار را در مواطن و مقتضيات خودشان مي‏دهد.

در اواخر قرن اول و اوايل قرن دوم هجري جماعتي در ايران پيدا شدند كه به عنوان ايراني و اصالت آن، در برابر نژاد و خون عرب قيام نمودند. اين قيام گرچه ابتدائش به عنوان عدالت‏خواهي و رفع ستم تحميلي نژادي بود و ممدوح بود وليكن كم‏كم به صورت شعوبي‏گري يعني اصالت نژاد ايران در برابر خون و نژاد عرب درآمد و اين بسيار زشت و نامطلوب بود. عيناً مانند همين ملّي‏گراياني كه امروزه به عنوان حفظ مليّت و نژاد و زبان فارسي و احياء لغات زند و اوستا، و به روي صحنه آوردن اعياد ملّي ايراني، در برابر اتّحاد اسلام وحفظ حريم وحدت مقدّس آن سنگ بر سينه مي‏كوبند.

آنچه را كه اينان از قبيل كسروي، بديع‏الزمان فروزانفر، علي دشتي، سعيد نفيسي و ... مي‏گفتند و مي‏گويند اين است كه: فرهنگ ما فرهنگي است 2500 ساله و ما نبايد فرهنگ آباء و اجداد خود را فراموش كنيم. ما اسلام را به عنوان يك ايدئولوژي قبول داريم ولي فرهنگ اسلام را آن‏طور كه با فرهنگ ملّي ما (زرتشتي‏ها) مطابق باشد، قبول داريم و اگر فرهنگ اسلام بخواهد در جايي تجاوزي به فرهنگ اصيل ما بكند آن را كنار مي‏گذاريم.[25]

قرآن فاتحه‏ي مباهات و فخريّه‏ي به استخوان‏هاي پوسيده‏ي نياكان را خوانده است؛ و با نزول سوره‏ي الهكُمُ التّكاثر حتي زُرتُمُ المقابِر ديگر كدام انسان عاقلي است كه به اوهام و موسومات بگرود، و به نام و اعتبار پدران مرده و عظام پوسيده‏ي آنها در ميان قبرها خوشدل گردد؟ تكاثر به معناي طلبيدن كثرت و زيادي است. يعني كثرت‏طلبي و زيادت‏خواهي، شما را از راه و روش مستقيم و توجّه به حقّ بازداشت، و اين معني در طول امتداد حياتتان ادامه داشت تا مرگ شما رسيد و قبرهاي خود را مشاهده نموديد!

در شأن نزول اين سوره بعضي از مفسّران آورده‏اند كه: قبايل عرب با خود فخريّه مي‏كردند و هر كدام جمعيّتش بيشتر بود بدان مباهات مي‏نمود و خود را بر قبيله‏ي رقيب مقدّم مي‏دانست. تا چون شماره‏ي افراد زنده‏اي كه بدان مزيّت مي‏جستند به پايان رسيد، به گورستان مي‏رفتند و از شمارش افراد مرده نيز مدد مي‏جستند و با الحاق مردگان به زندگان مجموع افراد قبيله‏ي خويش را به حساب آوردند. فلهذا اين آيات نازل شد كه كثرت‏طلبي تا آن سر حدّ شما را غافل و زبون ساخت تا از بدن‏هاي پوسيده و استخوان‏هاي خاكسترشده‏ي در ميان قبور نيز به عنوان فخريّه و مباهات استمداد جستيد!

حضرت مولي الموحّدين اميرالمؤمنينu در خطبه‏ي 219 از نهج‏البلاغه درباره‏ي اين تكاثر مطالبي عجيب بيان مي‏كنند كه حقّاً اگر به كوه بخورد سزاوار است از هم پاشيده شود.

ما در زمان خود و در گذشته هر كس را ديديم كه خواست عجم را در برابر اسلام علم كند، و لغت پارسي را در برابر قرآن بنهد، با ذلّت و مسكنتي عجيب جان داده است. «فَاعْتَبِرُوا لِاُولِي الْاَبْصار»!


 

 

فصل پنجم: ملاك و معيار وجوب و تقديم در مسائل شرعي

 

اصليّت انسان، روح اوست و هر آنچه مانند تألّم، حزن، سرور و ... همه متعلّق به روح است؛ لذا مي‏دانيم كه اگر روح را از وجود انسان بگيريم، ديگر موجود زنده به حساب نمي‏آيد، از اين رو اگر جنيني كه داراي روح است را سقط كنند، ديه‏ي يك فرد كامل را دارد. روح در باطن وجودي انسان قرار گرفته و شخص بايد با اعمال خود آن را تسويه و تزكيه نمايد. همچنين اين را هم مي‏دانيم كه دين براي تكامل باطني افراد آمده است و كمال و تكامل انسان هم در لقاء پروردگار است و لقاء هم صورت نمي‏گيرد مگر اينكه به دستورات شرع عمل شود.

امر به معروف و نهي از منكر، نماز، روزه، تولّي، تبرّي و ... اينها و عمل به اينها منافعي براي انسان دارد كه عالي‏ترين آن منافع همان لقاء پروردگار است. احكام شرعي، اولين توجّهشان به باطن است، لذا در انتخاب رسولان مردم نمي‏توانند دخالتي داشته باشند؛ چراكه معياري در انتخاب ندارند و همينطور ملاك بسياري از احكام براي ما تبيين نشده و روشن نيست، و بايد پيامبر و امامي باشد تا آن را به ما بفهماند.

حكومت اسلام از عالم كثرت به عالم وحدت و از عالم دنيا به عالم وحي رفتن است و براي ما چاره‏اي نيست الّا اينكه احكام را تعبّداً بپذيريم و در احكام ولايت داشته باشيم؛ زيرا براي رسيدن به فلسفه‏ي احكام بايد مقدمات و مقامات پيامبر را طي كرد و به آن مقام رسيد، تا بتوان آن را ادراك نمود. اين مسأله هم امكان ندارد، لذا بايد ولايت حاكم باشد تا عمل به احكام صورت بگيرد. مانند پدري كه با زور و قوّه‏ي قهريّه فرزند را مجبور به خوردن دارو مي‏كند. كودك در اين حال از جور پدر مي‏نالد ولي نمي‏داند كه اين ظلم در اصل به سود او خواهد بود.

پيامبر هم حقيقت اعمال را در عالم توحيد ديده است و به فلسفه‏ي احكام آگاهي دارد و مي‏داند كه مثلاً نمازي كه در صبح انسان را بالا مي‏برد دو ركعت است و جهراً هم بايد خوانده شود، ولي نمي‏تواند آن را براي انسان‏ها بيان نمايد؛ زيرا آنها ادراك صحيح و دقيقي از مطالب ندارند، اين را هم بايد بدانيم كه پيامبر تمامي مطالب را از جانب پروردگار مي‏گويد و چيزي را به خود نسبت نمي‏دهد؛ زيرا اگر بخواهد دستي در اين مطالب ببرد و حكمي را از روي هوي و هوس تشريع نمايد، خداوند رگ حيات او را مي‏زند!

«و ما ينطق عن الهوي إن هو إلّا وحيٌ يوحي»[26]

بناءً عليهذا قرار دادن قرآن و اهل بيت هم به عنوان دو ثقل هدايت از جانب پروردگار بوده و از احكام تشريعي است. قال رسول اللهr: «انّي تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتي و لن‏يفترقا حتي يردا عليّ الحوض»[27]

كه عامّه و خاصّه آن را در كتاب‏هايشان ذكر كرده‏اند. لذا ملاك و معيار حكم دادن قرآن و اهل‏بيت مي‏باشند. البته مجتهدين علاوه بر گذراندن علوم موردنياز، براي رسيدن به مرحله‏ي فتوي دادن بايد اسفار اربعه را نيز بگذرانند، يعني اتصال به مبدأ پيدا كرده باشند. حضرت امام صادقu مي‏فرمايد: «جائز نيست مفتي، فتوي دهد، مگر اينكه در قلبش از خداوند استفتاء كرده باشد».

از اين رو براي رسيدن به اينكه آيا نوروز مورد ممضي و مرضي اسلام است، بايد سراغ دو ثقل گرانبها كه در اختيار ما قرار داده شده برويم و پس از اين مقدمات در آنجا سراغ مطلب خود را بگيريم كه آيا نوروز واجب است يا حرام يا مستحب، يا مباح و يا مكروه! زيرا گفته شد كه ملاك و معيار وجوب و تحريم و تقديم در مسائل شرعي قرآن ولسان روايات كه مفسّر حقيقي قرآن هستند، مي‏باشد.

در قرآن كريم صراحتاً به مسأله‏ي عيد اشاره شده و ملاك آن هم دراختيار انسان‏ها قرار داده شده است. لذا ما در بخش دوم از اين مقاله به بحث عيد و جايگاه و ملاك آن مي‏پردازيم.



[1] . لسان العرب، ج 4، ص 412.

[2] . همان، ص 413.

[3] . اقرب الموارد، ج 3، صص 66 و 67.

[4] . در لغت‏نامه دهخدا چنين آمده است ولي گويا يا خيل الله صحيح مي‏باشد.

[5] . لغت‏نامه‏ي دهخدا، كلمه‏ي شعار

[6] . مكارم الاخلاق، ص 8؛ تفسير مجمع البيان، ج 9 و 10، ص 333.

[7] . مفردات راغب، ماده‏ي مَلّ

[8] . لغت‏نامه دهخدا.

[9] .آموزش دين، علامه طباطبايي.

[10] . اقرب الموارد، ج 2، ص 707.

[11] . الميزان، ج 1، تفسير آيه 31 سوره‏ي بقره.

[12] . معرفت ما نسبت به امامu همانند شناخت و معرفت به يك شخص بزرگ، منتهي قدري برتر است. و گمان‏ها بر آن است كه امام در مقام آمريّت و ناهويّت همچو يك فرد عادي با مشاعر و ادراكات عادي ولي مأذون من قبل الله تعالي مي‏باشد و نمي‏دانيم كه اصلاً مسأله ادراك و شعور و علم و انشاء از ناحيه‏ي امام با آنچه كه ما خوانديم و مي‏دانيم و فرض مي‏كنيم ماهيةً و هويةً مخالف است، امام در وادي ديگري است و ما در وادي ديگر؟

[13] . فتح/ 28.       

[14] . احزاب/ 45.

[15] . نهج‏البلاغه، حكمت 18.

[16] . مفردات راغب، ماده بدع

[17] . اقرب الموارد، ج 1، ص 151.

[18] . لغت‏نامه دهخدا، ماده بدعة.

[19] . ميزان الحكمة، ج 1، باب البدعة.

[20] . وسائل الشيعه، باب امر به معروف.

[21] . سفينة البحار، ج 1، ص 63.

[22] . كتاب قواعد، ص 256.

[23] . عين الحيوة، ص 233.

[24] . اصول كافي، كتاب فضل العلم، باب 20.

[25] . گفتار اين اشخاص و در كل ملّي‏گراها، انسان را به ياد آن سخناني كه وزير مستعمرات انگليس به مستر همفر جاسوس زبردست خود، زده بود مي‏اندازد كه؛ براي اينكه ما بتوانيم مسلمانان را از بين ببريد بايد آنها را تشويق به مليّت خودشان بكنيم و بگوييم كه اي ايراني‏ها! شما چرا با اين تمدّن كهن و ديرين زير سلطه‏ي عرب‏هاي باديه‏نشين و سوسمارخور درآمده‏ايد و همين‏طور به كردها و عرب‏ها و ساير اقوام. تا بدين شكل يك نفاق و تشتّتي بين آنها راه بيافتد و اينان دچار اختلافات قومي و قبيله‏اي نشوند و نتوانند با هم تعامل برقرار كنند. (خاطرات خواندني مستر همفر)

[26] . نجم/ 3 و 4.

[27] . عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 62.