ردّ غيبت و دفاع از برادر دينى
ردّ غيبت و دفاع از برادر دينى :
در مسأله غيبت چهار تكليف وجود دارد كه ما به بيان هريك از آنها مي پردازيم كه سه مورد از
آنها در مباحث گذشته از چشمان مبارك شما سپري شد و حال به مورد چهارم كه در خصوص د فاع
از حيثيت برادر مؤمن در : حرمت غيبت 2. حرمت گوش كردن به آن 3. نهى از منكر 4. دفاع از حيثيت
برادر مؤمن و حفظ آبروى او. يعنى در مورد غيبت علاوه بر لزوم نهى از منكر و جلوگيرى از وقوع
جرم (به طور مطلق) ردّ غيبت و دفاع از آبروى برادر دينى واجب است. به عبارت ديگر، هر چند
گوش نكردن غيبت و بى اعتنايى به سخنان غيبت كننده به عنوان يكى از مصاديق نهى از منكر واجب
است اما اين مقدار كافى نيست بلكه بر هر فرد لازم است كه از برادران دينى خود دفاع كند و در حفظ
آبروى آنها بكوشد.
يعنى بر هر مسلمانى لازم است انتقادها و عيبهايى را كه به برادر دينىاش وارد مىشود با توجيه صحيح
و خداپسندانه دفع كند و زمينه رشد شايعه پراكنيها و اشاعه فحشاء را از بين ببرد تا ديگر كسى جرأت
نكند بدون حساب و كتاب در باره مؤمنان به شايعه سازى بپردازد و حيثيت آنها را در معرض تهمت
و افترا وغيبت قرار دهد، زيرا خداوند عزيز و مهربان عزّت و عظمت و سربلندى مؤمنان را مىخواهد
و عواملى كه اين ارزشها را تهديد مىكند دشمن مىدارد و بدين جهت دستور داده است كه مسلمانان
با ايمان در برابر اين گونه عوامل مخرّب بىتفاوت نباشند و با شكستن سكوت به هيچ كس اجازه ندهند
كه با شايعه سازى و اشاعه فحشاء و غيبت ، محيط زيست اجتماعى را آلوده و حيثيت مؤمنان را
لكهدار كند و با شايعات بى اساس، حسّ اعتماد عمومى را متزلزل سازد. بعضى گمان كردهاند كه ردّ
غيبت همان نهى از منكر است كه همه ملزمند در تمام موارد گناه از وقوع جرم و تكرار گناه جلوگيرى
كنند، ولى چنانكه گفته شد مسأله
ردّ غيبت از مقوله ديگرى است و تنها جلوگيرى و نهى از غيبت كافى نيست بلكه بايد كارى كرد تا آب
رفته به جوى باز گردد و از شخص غيبت شده اعاده حيثيت شود.
مرحوم شيخ انصارى مىفرمايد:
و الظّاهر انّ الرد غير النهى عن الغيبة و المراد به الانتصار للغايب بما يناسب تلك الغيبة فان كان عيبا دنيويا
انتصر له بان العيب ليس الا ما عاب اللّه به من المعاصى التي من اكبرها ذكرك اخاك بما لم يعبه اللّه به و
إن كان عيبا دينيا وجّهه بمحامل تخرجه عن المعصية.«» ظاهر اين است كه ردّ غيبت غير از نهى از غيبت
است بلكه مقصود از ردّ غيبت اين است كه از غيبت شونده دفاع كند و او را يارى نمايد، بدين معنى كه
اگر غيبت مربوط به امور دنيوى باشد، بايد با گفتن اينكه اينها عيب نيست بلكه عيب آن چيزى است كه
خداى متعال از آن نهى فرموده و از جمله گناهانى كه خدا نهى فرموده اين است كه برادرت را به چيزى
كه خداوند آن را عيب ندانسته ياد كنى [به او گوشزد نمايى كه غيبت كردن تو عيب است] و اگر آن عيب
غيبت ................................................................................................... صفحه 25
دينى باشد [مثل اينكه بگويد فلان شخص فلان گناه را انجام داده است] بايد به گونهاى آن را توجيه كند
كه از عنوان گناه خارج شود. [مثلا اگر به نامحرمى نگاه كرد بگويد شايد خيال مىكرده يكى از محارم او
است يا اگر ترك نماز كرده بگويد شايد فراموش كرده يا در جاى ديگر و وقت ديگر نمازش را بجاى
آورده است و امثال آن از محملهاى درست]. به اين جهت شيخ انصارى در دنباله بحث مىفرمايد:
فان لم يقبل التوجيه انتصر له بان المؤمن قد يبتلى بالمعصية فينبغى ان يستغفر له و يهتم له لا أن تعير عليه
و انّ تعييرك اياه لعله اعظم عند اللّه من معصيته و نحو ذلك. [1] پس اگر قابل توجيه نباشد بايد به طريق
ديگرى او [: غيبت شونده] را يارى كند [مثلا بگويد مؤمن كه معصوم نيست، گاهى مرتكب خطا مىشود].
و شايسته است انسان براى او طلب مغفرت نمايد نه اينكه او را سرزنش و رسوا كند. چه بسا گناه توبيخ
و سرزنش تو از گناه آن مؤمن نزد خدا بيشتر باشد.
((((((به هر حال، انسان تا مىتواند بايد غيبت برادر دينى را رد كرده و از وى دفاع نمايد.)))))))
غيبت ................................................................................................... صفحه26
انگيزههاى غيبت :
علت غيبت كردن به سينههاى پر از حسد و خشم نسبت به ديگران باز مىگردد، و اگر اين دو صفت را
انسان در خود بكشد، غيبتش نسبت به مردم بسيار كمتر مىگردد. (3) پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله
و سلم فرمود: دوزخ درى دارد كه كسى وارد آن نمىشود، مگر آن كس كه كينه خود را عملى ساخته
باشد. و فرمود: هر كس در حال قدرت، خشم خود را فرو برد، خداوند او را در انتخاب حور
العين آزاد مىگذارد و هر چه خواست مىتواند انتخاب نمايد. «1» (5) در كتابهاى آسمانى گذشته
چنين آمده بود: اى فرزند آدم در هنگام خشم مرا ياد كن تا من هم در هنگام خشم تو را ياد كنم و تو
را با ديگران هلاك نكنم. لازم است انسان خردمند به جاى پرداختن به ديگران، به امور خود و معاش
و فرزندان خود بپردازد، در اين صورت از ديگران غيبت نخواهد كرد، و در جايى كه اشتغال انسان به
غير از ذكر خدا، خسارت محسوب مىگردد، تكليف غيبت معلوم است، (كه چه زيان بزرگى نصيب
اومىگردد). و فرمود: چيزى كه مردم را در آتش واژگون مىكند، آيا غير از گفتههاى زبان است؟! در
اين باره همين بس كه فرمود:لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ
النَّاسِ ((در بسيارى از سخنان در گوشى (و جلسات محرمانه) آنها خير و سودى نيست؛ مگر كسى كه
(به اين وسيله) امر به كمك به ديگران، يا كار نيك، يا اصلاح در ميان مردم كند.
خداوند سخن گفتن را جز در اين گونه موارد، بىخير دانسته، و با بيان راهنمايىهاى لازم، نهايت مهر را
در حقّ بندگان خود روا داشته، اگر چه پند نمىگيرند.
و حال انگيزه غيبت را از قول بزرگان ديگر با توضيح بيشتر بيان مي كنم :
بدان كه باعث غيبت غالبا يا غضب است يا كينه يا حسد، و در اين صورت از رذائل قوه غضب
است، و انگيزههاى ديگرى نيز دارد:
1 - مسخرگى و استهزاء: كه اين عمل همچنان كه در حضور انجام مىگيرد در غياب نيز واقعمىشود،
و منشأ آن را قبلا شناختى.
2- بازى و شوخى و مطايبه: كه از كسى كه سخنى بر سبيل تعجّب و تقليد و محاكات ياد شود
تا مردم بخندند. و اينكه انگيزه هزل و مزاح چيست خواهد آمد، و اين حالت متعلّق به قوه شهويّه
است.
3 - افتخار جوئى و مباهات: كه به وسيله ذكر نقص ديگرى خود را بالا ببرد، و مثلا بگويد: فلان
كس چيزى نمىداند. و غرضش در ضمن اين گفتار اثبات فضل و برترى خويش باشد. واضح
است كه منشأ اين عمل تكبّر يا حسد است، و از رذائل قوه غضب به شمار مىرود.
4 - نسبت دادن يكى از كارهاى زشت به شخص ديگر، كه با ذكر آن بخواهد خود را از آن برى
و پاك نشان دهد، و حال آنكه بر اوست كه خود را از آن تبرئه كند، و متعرض ديگرى كه
غيبت ................................................................................................... صفحه27
آن را انجام داده نشود. و گاه ديگرى را به عنوان شريك خود در آن كار ياد مىكند، تا بدين
وسيله خود را در اين كار معذور بنمايد. و چه بسا كه منشأ اين عمل كوچكى نفس خباثت آن است.
5 - رفاقت و هماهنگى با همنشينان و همسران، براى اينكه از وى تنفّر پيدا نكنند و با او
سر سنگين نشوند، و از اين رو با آنان در اظهار عيوب مسلمانان و ذكر بديهاى آنها همراه و
همداستان مىشود، به اين گمان كه اين كار در مقام مصاحبت لازم است، پس خود و آنان را
هلاك مىسازد. و انگيزه اين گونه غيبت نيز كوچكى و ضعف نفس است.
6 - آگاهى به اينكه كسى مىخواهد بديها و زشتيهاى حال او را در نزد شخص بزرگى ياد كند،
يا به ضرر وى شهادت دهد، پس براى اينكه كلام و شهادت او را از اثر بيندازد پيشدستى مىكند
و به اظهار دشمنى با وى و يا به تقبيح او مىپردازد. و چه بسا در آغاز چيزهائى را كه قطعا در او
هست بگويد، به طورى كه بر شنوندگان ثابت شود، تا بعدا بر او دروغ بندد، و اين دروغ او
به وسيله سخن راست اول پذيرفته گردد، و از آن سخن راست استشهاد كند و بگويد: من به
دروغ عادت ندارم، و همچنان كه آنچه از حالات او قبلا گفتم درست بود، اين نيز درست است.
منشأ اين عمل نيز ترس و ضعف نفس است.
7 - مهربانى و دلسوزى، به اين معنى كه به سبب گرفتارى و ابتلايى كه براى كسى پيش آمده
است اندوهگين گردد و بگويد: بيچاره فلان كه با كار زشت خود مرا محزون و غمگين ساخته،
و يا خوارى و اهانتى كه به او شد بر من گران آمد و در اين غم و اندوه صادق باشد، ولى با ذكر
نام و اظهار عيب وى غيبتكننده به شمار مىآيد، زيرا اندوهگين شدن او بدون ذكر نام و عيب
وى ممكن بود، اما شيطان او را در غيبت افكند تا ثواب اندوه و دلسوزى او را از بين ببرد.
8 - شگفتى كردن از صدور كار زشت و منكر و خشم نمودن بر او براى خدا، به اينكه منكرى را از
انسانى ببيند يا بشنود، و در نزد جماعتى بگويد: عجب است از فلانى كه چنين منكرى را مرتكب شود
يا از او به خشم آيد و خشم خود و نام و كار ناپسند او را اظهار كند، وى اگر چه در تعجّب از آن كار
زشت و خشم بر او صادق
باشد لكن آنچه لازم بود تعجّب از وى و خشم بر اوست، نه اينكه نام او را در نزد كسى كه از كار
ناپسند وى بىخبر بوده اظهار نمايد، بلكه مىبايست غضب خود را بر او به وسيله نهى از منكر و امر
به معروف آشكار كند بدون اينكه آن را براى ديگرى ظاهر سازد، پس چون شيطان او را به بدگوئى
وى كشانيد غيبت كننده گرديد، و ثواب تعجّب و خشم او از ميان رفت، و از جائى كه نمىداند
گناهكار شد.
درك اين سه نوع غيبت اخير دشوار است، زيرا بيشتر مردم مىپندارند كه رحمت و تعجّب و غضب
اگر براى خدا باشد عذرى است براى ذكر نام كسى [به بدى]، و اين پندار خطاى محض است،
غيبت ................................................................................................... صفحه 28
زيرا موجب رخصت، حاجات مخصوصى است كه از ذكر نام چارهاى نيست و در غير آن موارد
جايز نيست.
روايت است كه: «در عصر پيامبر اكرم (ص) مردى بر جمعى كه نشسته بودند مىگذشت، يكى از
آنان گفت: من اين مرد را براى خدا دشمن دارم، آن گروه گفتند:
به خدا قسم كه سخن بدى گفتى و ما به او خبر مىدهيم، و به وى خبر دادند. آن مرد به خدمت
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد و سخن او را باز گفت. پيغمبر صلى اللّه عليه و آله
و سلّم او را خواست و از آنچه درباره وى گفته بود پرسيد. مرد گفت: آرى، چنين گفتم. رسول
خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: چرا با او دشمنى مىكنى؟ گفت: من همسايه اويم و از حال
او آگاهم، به خدا قسم نديدم كه جز نماز واجب هرگز نمازى بگزارد آن مرد گفت: يا رسول اللّه،
از وى بپرس آيا ديده است كه من نماز واجب را از وقت خود به تأخير اندازم يا بد وضو بسازم
و ركوع و سجود را درست انجام ندهم؟ پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيد، مرد گفت: نه،
سپس گفت: به خدا نديدم جز ماه رمضان، كه هر نيكوكار و بدكارى روزه مىگيرد، هرگز در ماه
ديگر روزه بگيرد آن مرد گفت: يا رسول اللّه، از وى بپرس آيا ديده است كه من در روز رمضان افطار
كرده باشم يا چيزى از حق آن فرو گذاشته باشم؟ پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيد و وى
گفت: نه. باز گفت: به خدا هيچ گاه نديدم كه به سائل و فقيرى چيزى بدهد و نديدم كه چيزى از
مال خود انفاق كند مگر اين زكاتى كه نيكوكار و بدكار آن را ادا مىكنند مرد گفت: از او بپرس آيا
ديده است كه چيزى از آن كم گذاشته باشم يا با خواهان آن چانه زده باشم؟ گفت: نه؟
آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به آن مرد فرمود: برخيز كه شايد او از تو بهتر باشد».
و شكى نيست كه منكر شمردن آن گروه كار وى را بعد از شنيدن سخنش كه براى خدا با او دشمنى
مىكنم، دليل است بر اينكه آشكار كردن منكرى كه از شخصى نسبت به ديگرى صادر شده است
جايز نيست، اگرچه در مقام غضب و بغض براى خدا باشد.
.
غيبت ................................................................................................... صفحه29
كفاره غيبت :
كفّاره غيبت بعد از توبه و پشيمانى براى آنكه ذمّهاش از حق خداوند بيرون رود اين است كه از
عهده حقّ شخصى كه غيبت او را كرده برآيد. و راهش اين است كه اگر از دنيا رفته و يا در دسترس
او نيست، براى او بسيار استغفار و دعا كند، تا اين دعا و طلب آمرزش در قيامت از حسنات وى به شمار
رود و جبران سيّئه غيبت را بنمايد. و اگر زنده و در دسترس او باشد و از غيبت با خبر نشده، و در
شنيدش احتمال دشمنى و فتنه رود، برايش بسيار دعا و طلب آمرزش نمايد و وى را با خبر نكند، و اگر
خبر آن به او رسيده و يا نشنيده ولى در اظهار آن احتمال فتنه و عداوت نمىرود، از او حلّيّت بطلبد و عذرخواهى كند و اظهار تأسّف نمايد و در ستايش و دوستى وى مبالغه كند و به اين شيوه چندان ادامه
دهد تا دلش خوش شود و حلالش كند، و اگر قلبا راضى نشد و حلال ننمود همين عذرخواهى و اظهار
دوستى حسنهاى است كه در قيامت برابر سيّئه غيبت قرار مىگيرد.
و دليل اين بيان قول امام صادق عليه السّلام است: «اگر غيبت كردى و به گوش آن غيبت شده رسيد، از
او حلّيّت بخواه، و اگر نشنيده به او مرسان و استغفار كن» ، و اين براى آنست كه در حلّيّت خواستن
در صورتى كه به گوش او نرسيده فتنه انگيزى و كينه توزى است، و كسى كه با خبر نشده در حكم كسى
است كه به او دسترسى نيست يا در گذشته يا غايب است، و بنا بر اين قول پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و
آله و سلّم: «كفّاره غيبت كسى اين است كه براى او استغفار كنى»، بر صورتى حمل مىشود كه به وى
دسترسى نباشد، و يا اگر در دسترس باشد آگاهانيدن و حلّيّت خواستن موجب فتنه انگيزى و عداوت
گردد. و نيز اين قول آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلّم: «هر كه از برادرش مظلمهاى در آبرو يا
مال به گردن دارد، از او حلّيّت بخواهد پيش از آنكه روزى بيايد كه درم و دينارى نيست، از حسنات او
برگيرند، و اگر حسناتى نداشته باشد از سيّئات آن شخص بردارند و بر سيّئات او افزايند»، بر اين صورت
حمل مىشود كه به گوشش رسيده يا اگر نرسيده اعلام و استحلال موجب فتنه و عداوت نخواهد شد.
غيبت ................................................................................................... صفحه30
معالجه غيبت و طرقه توبه آن :
" غيبت" مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجا به صورت يك بيمارى روانى در مىآيد، به گونهاى
كه غيبت كننده از كار خود لذت مىبرد، و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد احساس رضا
و خشنودى مىكند، و اين يكى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است.
اينجا است كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزههاى درونى غيبت كه در اعماق روح او
است و به اين گناه دامن مىزند بپردازد، انگيزههايى همچون بخل و حسد و كينهتوزى وعداوت
و خود برتر بينى.بايد از طريق خودسازى، و تفكر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتائج شومى
كه ببار مىآورد، و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگيها را از جان و دل بشويد، تا بتواند
زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد كه ما به توضيح بيشتر اين معلجه غيبت مي پردازيم.
راه معالجه و ترك غيبت اين است كه آدمى اولا مفاسد و عقوبتهاى اخروى آن را به ياد آورد، و ثانيا
مفاسد و بديهاى آن را در دنيا متذكّر باشد، زيرا گاهى غيبت كسى كه از او غيبت مىشود به او
مىرسد، و اين منشأ عداوت و يا باعث زيادتى دشمنى و بغض وى مىگردد، و در مقام اهانت
و اذيّت او برمىآيد، و بسا ممكن است كار به جائى منجر شود كه چاره آن نتوان كرد، از قبيل زدن
و كشتن و مانند اينها. ثالثا فوائد اضداد آن را كه به آنها اشاره خواهيم كرد به خاطر آورد. و
بعد از اينها مراقب زبان خود باشد، و پيش از آنكه بخواهد زبان به گفتار بگشايد در آن بينديشد،
كه هر گاه متضمّن غيبت است خاموش باشد، و به اين شيوه و لو به تكلّف و سختى ادامه دهد، تا
ميل آشكار و نهان به غيبت از دلش بيرون رود.
اين راه اجمالى معالجه غيبت است. امّا راه عمده و تفصيلى علاج آن اين است كه اسباب و
انگيزههاى مذكور آن ريشهكن شود، و قبلا علاج خشم و كينه و حسد و استهزاء [كه از عوامل
غيبت به شمار مىروند] ذكر شد، و راه معالجه هزل و شوخى و فخر فروشى و مباهات [كه
بعضى ديگر از عوامل غيبتاند] خواهد آمد.
امّا پاك و منزّه شمردن خود با نسبت دادن كار زشتى كه از خود او سر زده به ديگرى [به اين نحو
كه بگويد من نكردهام و فلانكس كرده]، معالجه آن اين است كه بداند در معرض غضب خالق
قرارگرفتن سختتر و شديدتر است از اينكه در معرض دشمنى مخلوق قرار گيرد، و كسى كه غيبت
مىكند قطعا در معرض خشم و دشمنى خدا واقع مىشود، و نمىداند كه از خشم و ناخشنودى
مردم رهائى خواهد داشت يا نه، پس با عمل خود ذم و سخط خداوند را هم اكنون حاصل
مىكند، و منتظر دفع ذم مردم در آينده مىماند، و اين نهايت نادانى و واماندگى و بىبهره بودن است.
و امّا غيبت كردن ديگرى به اين بهانه كه وى نيز فلان كار قبيح را مرتكب شده از اين جهت كه
غيبت ................................................................................................... صفحه 31
عذرى براى خودش باشد، مثلا بگويد من حرام خوردم، چون فلان شخص نيز حرام خورد، و
مال سلطان را قبول كردم، زيرا فلانى نيز پذيرفت، با اينكه او از من داناتر است ، شكّى نيست كه
اين جهل و سفاهت و عذر بدتر از گناه است، زيرا عذر خود را پيروى از كسى كه نبايد به او
اقتداء كند قرار داده است. از كسى كه با خدا مخالفت مىكند هر كه باشد نبايد پيروى كرد، كه اگر
كسى داخل آتش شود و او بتواند داخل نشود آيا در دخول به آتش از وى پيروى مىكند؟ و اگر
داخل شود سفيهى احمق به شمار مىآيد، و فعلش گناه و عذرش كودنى و حماقت است، و بنا براين
ميان دو معصيت و حماقت را جمع كرده، و همانند گوسفندى است كه چون ببيند بز پيشاهنگ گله
خود را از كوه پرت كرد او نيز خود را به دره اندازد، و اگر اين گوسفند زبان مىداشت و عذر كارش
اين بود كه بز پيشاهنگ كه از من زيرك تر بود خود را به دره افكند پس من هم چنين كردم، همين
غيبت كننده كه عذر مىآورد به او مىخندد، با اينكه حال او مانند حال گوسفند است ولى به خود
نمىخندد.
و شگفت اينكه بعضى از اشقياى عوام، كه دلهاشان آشيانه شيطان گشته، و عمرشان در گناهان صرف
شده، و آنقدر از مظلمه مردم بر گردنشان جمع آمده كه ديگر اميد خلاصى ندارند، نفس خبيثشان
تمايل دارد كه معاد و حساب و حشر و عقابى نباشد، و چون شيطان اين ميل را در دل آنها يافته،از
كمين بيرون آمده، و به وسوسه آنان پرداخته و انواع شك و شبهه در دلشان انداخته، تا آنجا كه
عقايدشان را سست و ضعيف و تباه ساخته، و در مقام عذر تراشى از اعمال ناشايست خود به آنها
چنين القاء مىكند كه به آنچه در دل دارند و مىخواهند تصريح نكنند، از ترس اينكه احكام مرتد و
كافر درباره آنها اجرا شود. و از تلبيس و تزويرى هم كه دارند و از آنجا كه شيطنت چنان بر آنها چيره
است كه به نقص و گناه خود اعتراف نمىكنند شيطان وادارشان مىكند كه از اعمال ناشايست خويش
عذر تراشى كنند و بگويند كه بعضى از علما همين اعمال ما را مرتكب شده و از مثل اين كارها
اجتناب نمىكنند، مانند رياست طلبى و گرفتن اموال حرام. و نمىدانند كه اين عذرها ناشى از جهل
و خباثت آنهاست.
باعث اين اعمال زشت و ناشايست شما كفر و بىاعتقادى به احوال آخرت است. و اگر ايمان شما را
بر طرف نكرده، بلكه ايمانتان ثابت است، بايد به مقتضاى ايمان خود عمل كنيد، بىآنكه به سبب عمل
ديگرى هر كه باشد در شما تزلزلى پديد آيد. پس عمل فلان شخص چه دليل و حجّتى مىتواند
باشد، با آنكه معتقديد كه وى بر باطل است؟ و نيز مىگوئيم: اگر انگيزه اعمال ناشايست شما عمل
بعضى از علماست، چرا به وى اقتداء كردهايد با آنكه او از علماى آخرت نيست و به حقيقت علم
پى نبرده است؟ و اگر شما در انتساب به وى راست گوئيد، او كه علم را وسيله رسيدن به دنيا قرار
غيبت ................................................................................................... صفحه 32
داده و پارهاى از علوم دنيوى را تحصيل كرده تا بدان وسيله به اسباب دنيوى دست يابد، و چنين
شخصى در نزد خردمندان دانشمند به شمار نمىآيد، بلكه نام عالم بر خود نهاده و خود را داخل علما
كرده است. و چرا به علماى آخرت كه به تمام وجود خود از دنيا و حطام آن روى گردانند اقتداء
نمىكنيد؟ و انكار وجود امثال ايشان با اينكه در اطراف زمين بسيارند نهايت لجاج و عناد است.
و گيريم راست گوئيد و چنين علمائى نباشند، چرا به سلسله انبيا و اوليا اقتداء نمىكنيد، و حال
آنكه به اتّفاق همگان اعلم مردمند، و حقيقت علم فقط در نزد ايشان يافت مىشود؟ و اگر منكر
اعلم بودن و عصمت ايشان از گناهان باشند، و آنان را همچون خود پندارند، كفرى كه در باطن
پنهان كردهاند آشكار مىشود.
و امّا اگر انگيزه غيبت موافقت و همزبانى با رفيقان و همنشينان است، معالجه آن اين است كه به ياد
داشته باشد كه اگر خشنودى مخلوق را بر خشنودى خالق برگزيند گرفتار خشم و سخط خداوند
خواهد شد، و مؤمن چگونه راضى مىشود كه رضا و خشنودى پروردگار خود را براى رضا و
خشنودى بعضى از مردم پست و فرومايه ترك كند؟ و آيا اين جز به اين معنى است كه خداى تعالى
در نزد او بىمقدارتر از آن اراذل است؟ و حال آنكه اين حال با ايمان منافات دارد.
و امّا اگر غيبت به اين گمان است كه شخصى مىخواهد در نزد بزرگى از او مذمّت كند يا شهادتى
به ضرر وى بدهد و او به غيبت پيشدستى مىكند تا اثر سخن او را از بين ببرد، علاج اين گونه
غيبت اين است كه بداند:
اوّلا : مجرّد گمان و احتمال مستلزم وقوع نيست، و ممكن است آن شخص از او بدگوئى نكند
يا شهادتى به ضرر وى ندهد. و بنا بر اين مؤاخذه و تلافى به محض توهّم و خيال با ديانت و
ايمان منافات دارد. ثانيا : اينكه لازمه سخن او موجب از ميان رفتن اثر كلام كسى است كه از
او غيبت مىكند توهّمى بيش نيست، ولى دشمنى خدا به سبب غيبت امرى يقينى است، و ارتكاب
چنين گناهى به مجرّد چنان توهّمى عين جهل و حماقت است.
ثالثا: فعل آن شخص يعنى بدگوئى و شهادت وى در نزد آن بزرگ با فرض اينكه واقع شود معلوم
نيست ضررى برساند، زيرا چه بسا كه آن محتشم باور نكند و شهادت وى را شرعا نپذيرد، پس
بدگوئى و غيبت وى و كشيدن بار گناهان او بىآنكه يقين حاصل شود كه وى سبب اذيّت شده
است نادانى و خسران است.
و امّا ترحّم و دلسوزى بر گناه كسى و يا تعجّب از وى و يا غضب براى خدا بر او، هر چند اين
همه نيكو و پسنديده است، شرطش اين است كه آميخته به غيبت نباشد، و امّا اگر با غيبت همراه
باشد، پاداش و اجرش از ميان مىرود و گناهش باقى مىماند. علاج اين نوع غيبت اين است كه
غيبت ................................................................................................... صفحه 33
بينديشد كه انگيزه ترحّم و تعجّب و غضب همانا ايمان و حمايت از دين است، و چون با غيبت
همراه باشد به دين و ايمان زيان مىرساند، و هيچ يك از اين امور سهگانه مستلزم غيبت نيست و
مىتواند بدون آن نيز تحقّق يابد، پس مقتضاى ايمان و حمايت از دين اين است كه ترحّم و
تعجّب و غضب براى خدا باشد، و در عين حال غيبت و آشكار ساختن گناه و عيب را ترك
نمايد، تا مأجور باشد بىآنكه مرتكب گناهى شود.
سپس در مقام توبه بر آيد، و از آنجا كه غيبت جنبه" حق الناس" دارد اگر دسترسى به صاحب
غيبت دارد و مشكل تازهاى ايجاد نمىكند، از او عذر خواهى كند، هر چند بصورت سر بسته
باشد، مثلا بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بيخبرى از شما غيبت كردهام مرا ببخش، و شرح
بيشترىندهد، مبادا عامل فساد تازهاى شود.و اگر دسترسى به طرف ندارد يا او را نمىشناسد، يا
از دنيا رفته است، براى او استغفار كند، و عمل نيك انجام دهد، شايد به بركت آن خداوند متعال
وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد.
پایگاه مقالات