عدم امکان مساوات زن و مرد در جمیع جهات

با توجه به مطالبی که گفته شد، بدیهی است که از لحاظ خلقت، بین زن و مرد نمیتواند تساوی باشد. و این اختلاف در خلقت نتیجتا اختلاف در مسئولیتها را به دنبال خواهد داشت.

اگر قرار بود زن و مرد در جمیع جهات مساوی باشند، دیگر وجود یک جنس کافی بود و نیازی به جنس دیگر نبود.

کسانی که ادعای تساوی حقوق بین زن و مرد را دارند ادعایشان به همان میزان غیر منطقی است که ادعای کسانی که تساوی مطلق بین زن و مرد در جمیع جهات و حتی حمل و شیر دادن را خواستارند غیر منطقی است. هر کدام از زن و مرد با توجه به توانمندیهایی که خداوند به آنها داده است برای وظیفه ای خلق شده اند.

زن و مرد هر دو مخلوق خدا هستند و خدا به هیچ یک  ظلمی نکرده است. بلکه به هر یک استعداداتی داده است و به همان میزان برای آنها  وظیفه ای مشخص کرده است. 

اعتراضی که در مسأله حقوق زن و مرد شده است این است که چرا زنان در طول تاریخ از مقامات اجتماعی و رهبری انسانها محروم بوده اند و این مقام مخصوص مردان بوده است؟ و حتی در تاریخ انبیاء و هدایت افراد هم مشاهده میشود که حتی یک زن هم این مقام را دارا نبوده است. فقط مردها نبی و امام و جانشین یک پیامبر یا امام بوده اند. در فقه اسلام نیز زنان از رهبری دینی یا قضاوت یا جنگ و جهاد نهی تحریمی شده اند.

در کتاب آیات النساء در جواب این اعتراض چنین آمده است:

«در جواب این اعتراضات میگوئیم که انتخاب شدن به یک مقام و شایستگی پیدا کردن برای احترامات مخصوص به آن مقام دو معنا دارد. اول -  وصول یک انسان به مقام نبوت و امامت و یا سلطنت و برخورداری از امتیازات و احترامات مربوط به آن مقام دوم – شغل رهبری و امامت و یا قضاوت و سلطنت. در اینجا بایستی بگوئیم حقوق و امتیازات مربوط به مقام از شغل امامت  و نبوت جداست. خداوند همان احترامات و مقاماتی که برای مردان مقرر کرده است و همان حقوق و امتیازاتی که برای مردان صاحب مقام قائل شده برای زنانی که در آن مقام قرار گرفته اند قائل شده است، تفاوتی که در اینجا به وجود آمده مربوط به شغل و کاری است که به صاحبان رتبه و مقام داده میشود.

در اینجا باید بگوئیم که بین حضرت مریم و عیسی و موسی و سایر پیامبران از نظر رتبه و مقام و حقوق و مزایای دیگر و درجات بهشتی و شایستگی احترامات فرق و تفاوتی نیست. پیغمبران در هر جای بهشت قرار بگیرند حضرت مریم نیز در همان مقام قرار میگیرد و به همان میزان که خداوند پیغمبران را به خود نزدیک میکند و به آنها علم و حکمت و نشان لیاقت میدهد، زنانی مانند مریم را نیز به همان رتبه و مقام میرساند. در این مسائل بین زن و مرد تفاوتی وجود ندارد که خداوند به یک مرد با استعداد و با ایمان نشان و درجه لیاقت مرحمت کند و زنی را که در همان استعداد و ایمان قرار گرفته از آن درجه و مقام محروم کند، زن و مرد به یک میزان قرب به خدا پیدا میکند و به درجات بهشتی نائل میشوند.

و لیکن از نظر کار و شغل با هم تفاوت دارند. نمونه کامل این تفاوت شغلی و تساوی رتبه و مقام در تاریخ اسلام، حضرت زهرا و امیرالمؤمنین علیهما السلام اند. این زن و شوهر از نظر علم و حکمت و از نظر قرب به خدا و درجات بهشتی و از نظر ایمان و تقوا و ارتباط به خدا و فرشتگان در یک درجه اند، حقوق و مزایایی که در اثر ایمان و تقوا و علم و حکمت  به علی بن ابیطالب تعلق میگیرد، به حضرت زهرا هم تعلق میگیرد . همان عزت و احترامی که خداوند به علی ابن ابیطالب اختصاص داده به حضرت زهرا هم اختصاص یافته است، در تمام مراتب قرب به خدا و درجات ایمان و مزایای مربوط به آن مساوی هستند، فقط با یکدیگر تفاوت شغلی دارند، کارهای بیرونی منزل از قبیل جنگ و جهاد و ارتباط با مردم و هدایت و رهبری آنها شغل علی ابن ابیطالب است و کارهای داخلی زادن و تربیت فرزندان شغل حضرت زهرا است.

همینطور که این زن و شوهر با یکدیگر تفاوت شغلی و تساوی حقوقی و مقامی دارند، تمام زنان و مردان تاریخ که با یکدیگر در یک درجه از ایمان و تقوا باشند از حقوق و مزایای مربوط به آن درجه به یک میزان برخوردارند ولی در اجتماع هر کدام از آنها شغل مربوط به خود را پیدا میکنند. پس میتوانیم بگوئیم در تمام مراتب حقوقی و قرب و مقام و نشان و درجه و استفاده از مزایای مربوط به آن، زن و مرد مساوی هستند و لیکن از نظر شغل و کاری که به آنها واگذار میشود با یکدیگر تفاوت دارند. نتیجه بحث اینکه در قانون اسلام مرد و زن از تساوی کامل حقوق و مقامی برخوردارند فقط در شغل و کار با مردان تفاوت دارند.»[1]

حضرت آیت اللـه شهید مطهری نیز در کتاب نظام حقوق زن در اسلام بررسی کرده اند که لازمه اشتراک زن و مرد در حیثیت انسانی و برابری آنها از لحاظ انسانیت، برابری آنها در حقوق انسانی است، اما اینکه حقوق هر دو مشابه هم باشند صحیح نیست. حقوق این دو برابر است ولی مشابه نیست. به علت جامع بودن بحث، خواننده محترم را به اصل این کتاب ارجاع میدهیم (نظام حقوق زن ص 143 به بعد)  و این مقاله برای نقل این مطالب گنجایش ندارد.

در تفسیر نمونه، عدم امکان مساوات زن و مرد در جمیع جهات، عین عدالت و عین واقع نگری بیان شده است:

«با توجه به اختلاف دامنه دارى كه بين نيروهاى جسمى و روحى زن و مرد وجود دارد، جنس زن براى انجام وظايفى متفاوت با مرد آفريده شده و به همين دليل احساسات متفاوتى دارد قانون آفرينش، وظيفه حساس مادرى و پرورش نسلهاى نيرومند را بر عهده او گذارده، به همين دليل سهم بيشترى از عواطف و احساسات به او داده است، در حالى كه طبق اين قانون، وظايف خشن و سنگين‏تر اجتماعى بر عهده جنس مرد گذارده شده، و سهم بيشترى از تفكر به او اختصاص يافته بنا بر اين اگر بخواهيم عدالت را اجرا كنيم بايد پاره‏اى از وظايف اجتماعى كه نياز بيشترى به انديشه و مقاومت و تحمل شدائد دارد بر عهده مردان گذارده شود، و وظايفى كه عواطف و احساسات بيشترى را مى‏طلبد بر عهده زنان، و به همين دليل مديريت خانواده بر عهده مرد، و معاونت آن بر عهده زن گذارده شده است و به هر حال اين مانع از آن نخواهد بود كه زنان در اجتماع، كارها و وظايفى را كه با ساختمان جسم و جان آنها مى‏سازد، عهده دار شوند، و در كنار انجام وظيفه مادرى، وظايف حساس ديگرى را نيز انجام دهند.

و نيز اين تفاوت مانع از آن نخواهد بود كه از نظر مقامات معنوى و دانش و تقوا، گروهى از زنان از بسيارى از مردان پيشرفته‏تر باشند.

اينكه بعضى از روشنفكران اصرار دارند كه اين دو جنس را مساوى در همه چيز قلمداد كنند، اصرارى است كه با واقعيتها هرگز نمى‏سازد، و مطالعات مختلف علمى آن را انكار مى‏كند، حتى در جوامعى كه شعار مساوات و برابرى در تمام جهات، همه جا را پر كرده، عملا غير آن ديده مى‏شود، مثلا مديريت سياسى و نظامى تمام جوامع بشرى- جز در موارد استثنايى همه در دست مردان است، حتى در جوامع غربى كه شعار اصلى شعار مساوات است، اين معنى به وضوح ديده مى‏شود.

به هر حال قوانينى همچون بودن حق طلاق، يا رجوع در عده يا قضاوت به دست مردان، (جز در موارد خاصى كه به زن يا حاكم شرع حق طلاق داده مى‏شود) از همين جا سرچشمه مى‏گيرد، و نتيجه مستقيم همين واقعيت است.»[2]

در تفسیر کوثر نیز حقوق بین زن و مرد، از روی عدالت دانسته شده است نه از روی مساوات. و این به خاطر طبیعت زن و نظام آفرینش اوست که با مرد تفاوتهایی دارد.[3]

آیت اللـه مکارم شیرازی در شرح نهج البلاغه خود، اشاره به عدم پذیرش عملی تساوی حقوق زن و مرد در عوالم غربی کرده اند و میفرمایند که در حقوقی که به زن و مرد داده میشود باید استعدادهای هر یک ملاحظه شود و حقوقی که به آنها داده میشود جهت شکوفایی این استعدادها باید باشد:

«امّا يك نكته را نمى‏توان انكار كرد كه به هر حال زن و مرد از تمام جهات يكسان نيستند و آنهايى كه شعار مساوات يا احيانا شعار برترى زن را بر مرد سر مى‏دهند، خودشان در عمل طور ديگرى رفتار مى‏كنند. هيچ رئيس جمهورى را-  كه شعار مساوات مى‏دهد-  پيدا نمى‏كنيم كه وزيران خود را به طور مساوى از ميان زنان و مردان انتخاب كند و همچنين مديران كلّ در تقسيم پست‏هاى معاونت، معمولا چنين برنامه‏اى را ندارند، حتّى در كشورهاى غربى و كشورهاى لائيك و غير مذهبى آنچه به حق و به صداقت و واقع بينى نزديكتر است و از رياكارى و تظاهر دور، اين است كه: ما اين دو جنس را با تمام شايستگى‏هاى خدادادشان، به خوبى بشناسيم و عدالت را در ميان آنها برقرار سازيم تا هر يك از آن دو، بتوانند استعداد خدادادشان را شكوفا كنند و از نيروهاى خلّاقى كه بالقوّه در وجود آنها است هم خودشان و هم جامعه بهره بگيرند. اين بهترين تعبيرى است كه مى‏توان در اين زمينه داشت.»[4]

حضرت علامه طباطبایی رضوان اللـه تعالی علیه در تفسیر المیزان بیان کرده اند که همانطور که در حقوق اجتماعی باید شأن افراد از حاکم و کارگر و ... حفظ شود، در حقوق بین زن و مرد هم باید شأن زن و مرد حفظ شود و حقوقی که به نفع هر کدام از آنهاست و حقوقی که به ضرر آنهاست باید با توجه به شأن هر کدام باشد و اشاره دارند به اشتباهی که جوامع منحرف در تساوی حقوق زن و مرد کرده اند و ملاحظه شأن زن و مرد را نکرده اند:

«يكى از احكام چنين اجتماعى (جامعه منحرف) اين است كه تمامى افراد و اجزاى اجتماع در هر حكمى برابر و مساوى باشند و در نتيجه احكامى كه عليه آنان است برابر باشد با احكامى كه به نفع ايشان است، البته اين تساوى را بايد با حفظ وزنى كه افراد در اجتماع دارند رعايت كرد، آن فردى كه تاثير در كمال و رشد اجتماع در شؤون مختلف حيات اجتماع دارد، بايد با فردى كه آن مقدار تاثير را ندارد، فرق داشته باشد، مثلا بايد براى شخصى كه حاكم بر اجتماع است حكومتش محفوظ شود، و براى عالم، علمش و براى جاهل جهلش، و براى كارگر نيرومند، نيرومندى‏اش، و براى ضعيف، ضعفش در نظر گرفته شود، آن گاه تساوى را در بين آنان اعمال كرد، و حق هر صاحب حقى را به او داد، و اسلام بنا بر همين اساس احكام له و عليه زن را جعل كرده، آنچه از احكام كه له و به نفع او است با آنچه كه عليه و بر ضد او است مساوى ساخته، و در عين حال وزنى را هم كه زن در زندگى اجتماعى دارد، و تاثيرى كه در زندگى زناشويى و بقاى نسل دارد در نظر گرفته است، و معتقد است كه مردان در اين زندگى زناشويى يك درجه عالى بر زنان برترى دارند و منظور از درجه، همان برترى و منزلت است.»[5]

امور کثیری که مرد و زن در آن مساوی اند

با توجه به تفاوتهایی که زن و مرد با یکدیگر در خلقت و بالتبع در حقوق دارند، اگر به بررسی جهات تساوی زن و مرد در زمینه حقوقی و سایر مسائل بپردازیم، به نتایج جالبی میرسیم. جهات تساوی زن و مرد در مقایسه با جهات تفاوت، بیشتر است. آن تفاوتی هم که وجود دارد برای چرخش حیات است و مختص به عالم دنیاست و در عالم مثال این تفاوتها کمتر است، تا اینکه در عالم ملکوت به بالا و در عالم قیامت، مردی و زنی مطرح نمیشود، و هر دو به عنوان انسان مطرحند. اگر چه جنبه فعلی برای مرد و انفعالی برای زن در قیامت و عالم ملکوت به بالا هم هست و لیکن این موجب ارزش یکی بر دیگری نمیشود. یکی که مظهر جلال الهی است، جنبه فعلی دارد و دیگری که مظهر جمال و لطف الهی است، جنبه انفعالی دارد. که توضیح بیشتر این مسأله در این مقاله نمیگنجد.

اما صرف نظر از عالم قیامت که تفاوتها از بین میرود، در همین عالم دنیا و طی مسیر به سمت خداوند، در خیلی از امور، زن و مرد یکسانند.

در اکثر تفاسیر که قوامیت مرد بر زن مطرح شده است، موارد سرپرستی بیان شده است، و در غیر این موارد، زن و مرد در حقوق مساوی اند.

علامه جعفری به تساوی زن و مرد در انسانیت از منظر قرآن اشاره میکند:

«همه آن آيات قرآنى كه ملاك ارزشها را در باره انسان بيان ميكند، بهيچ وجه اختصاصى به مرد ندارد. ملاك ارزشها در قرآن كار و كوشش با هدف‏گيريهاى انسانى است و عنوانى كه شايسته اين ارزش مطرح شده است، انسان است، نه مرد بالخصوص و نه زن بالخصوص. نمونه‏اى از اين آيات چنين است: وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏ (و نيست براى انسان مگر كوششى كه كرده است و قطعا كوشش او بزودى ديده خواهد شد).

حتى نمى‏توان يك آيه در قرآن پيدا كرد كه براى مرد در برابر زن ارزش انسانى خاصى را اثبات كند. »[6]

شیخ علی التمیمی نیز در سخنرانی خود در دانشگاه مک گیل کانادا به این مسأله اشاره کرده است:

«زنان به همان اندازه مردان در بشریت سهیم هستند؛ هدفی همانند مردان در روی زمین دارند؛ و همچنین پاداشی برابر با مردان در انتظار آنان است. این هدفی است که آنان به عنوان انسان و به صورت جمعی برای رسیدن به آن تلاش میکنند. و این امر همان گونه که گفتم، گسستی از سنتهای دینی پیشین و مفاهیم اجتماعی و سیاسی رایج در میان فلاسفه پیش از اسلام میباشد. در نتیجه این امر، ما در می یابیم که اسلام حقوقی برای زنان قرار داده است که ما امروزه آنها را مسلم و قطعی میدانیم، اما قریب 1400 سال پیش، خداوند آنها را به مردان و زنان ارزانی داشته است. این حقوق همانند حق مالکیت، طبق خواسته های خود، تا وقتی بر اساس قوانین دین اسلام باشد، که هم در مورد مردان و هم در مورد زنان صدق میکند و حق برخورداری از آنچه ما آن را حقوق سیاسی مینامیم مانند حق مشارکت در یک معامله، حقوقی هستند که نسبتا در همین اواخر، در غرب به آنها پرداخته شده است.»[7]

وی در سخنرانی خود به بخشی از حقوقی که اسلام، زن و مرد را در آن حقوق مساوی قرار داده است اشاره کرده است:

«یکی از حقوق ارائه شده از سوی اسلام در زمان حضرت محمد صلی اللـه علیه و آله این بود که اگر زنی با یک جنگجوی دشمن از سپاهیا ن غیر مسلمان پیمانی ببندد، پیمان وی همانند یکی از بانوان صحابه حضرت محمد صلی اللـه علیه و آله خواهد بود.»[8]  

سپس به اشتراک زن و مرد در انجام حج، در اقامه نمازهای عید، در قراردادهای اجتماعی، در عقاید و اطاعت از خداوند و حضرت محمد صلی اللـه علیه و آله اشاره کرده است.[9] 

و در آخر سخنرانی خود بر این که بین جنس زن و مرد در اسلام تضادی وجود ندارد تصریح میکند:

«هر چند زنان و مردان با یکدیگر تفاوت دارند، اما با یکدیگر تضاد ندارند؛ تضادی که بنیان بسیاری از اندیشه های غربی، بخصوص عقاید فمنیستی میباشد. یکی از عقاید فمنیستی این است که بین زنان و مردان کشمکش وجود دارد و شاهد جنگ جنسیتها هستیم. این گونه عقاید گاه به صورت عناوین مشهور بیان میشوند. این کشمکش در اسلام وجود ندارد. زنان و مردان دوشادوش همدیگر کار میکنند، دقیقا همان گونه که شب و روز تغییر میکنند و شما در طول روز و شب به حیات خود ادامه میدهید. در روزِ تنها نمیتوان زندگی کرد؛ همانگونه در شبِ تنها نیز نمیتوان زندگی کرد. به همین سان، زنان و مردان با یکدیگر در تضاد نیستند و با یکدیگر رقابت نمیکنند، بلکه دارای هدف و مقصدی یکسان میباشند که همان انسان بودن است. آنها نقشهای متفاوتی دارند، اما این نقشها مکمل و لازم و ملزوم یکدیگرند تا در انسان بودن، نه تنها در این جهان، بلکه در آن جهان توفیقی حاصل شود و این توفیق هدف نهایی مسلمانان است.»[10]

عدم تساوی مرد و زن در بعض حقوق، تشریف و تکریم است نه محرومیت

در تفسیر خسروی آمده است که تفاوت زن در بعض موارد، محرومیت برای زن نیست:

«از خرد دور است كه گفته شود مرد با زن در خلقت و طبيعت مساوى و برابر است، بلكه زن براى نگاهدارى خانه و اداره امور داخلى خلق شده است و مرد براى كوشش و عمل و زحمات خارج كه تهيه روزى زندگانى را نمايد، و اين گفتار نه براى كاستن از شأن زن يا طعنى بر كفايت و عقل و دانش اوست، بلكه تشريف و تكريمى براى اوست كه او را حافظ امور زندگانى و تربيت نسل و مهيا ساختن طفل و بناى خاندان و تكوين امّت و ملّت قرار داده‏اند و اگر هم ضرورت معيشت اقتضا كند اشتغال او بپاره‏اى از أعمال و وظايف مردان بشرط آنكه دين و اخلاق كاملا مورد رعايت و منظور نظر آنها باشد و موجب فتنه و تحريك جوانان نگردد هيچ مانعى نخواهد داشت.»[11]

عبارت "تکریم زن" در بیان این تفاوتها خیلی مهم است و نباید تعبیر به "محرومیت زن" کرد. حجاب تکریم زن است نه محرومیت او از کشف حجاب و کشف زینتها. و سایر حقوقی که از زن سلب شده است در حقیقت سلب نشده است بلکه جهت تکریم و تشریف زن است.

در زمان رژیم ستمشاهی که مبارزات علما علیه طاغوت، آغاز شده بود، یکی از مراجع در اعلامیه خود اعلام کرده بود که اسلام زن را از مزایای اجتماعی محروم کرده است و نباید در کارهای اجتماعی دخالت کند و امثال این عبارات. این اعلامیه ها در کنار درب دانشگاه نصب میشد و جوانان دانشگاهی از حزب معاندین، کنار این اعلامیه مینوشتند: زن مساوی است با سگ، یعنی اعلامیه مفادش این است.

حضرت علامه طهرانی در مورد جوابی که به ایشان نوشته اند ضمن قدردانی از زحمات ایشان چنین بیان کرده اند:

«بنده یک کاغذ خیلی مفصل برای ایشان نوشتم که اصلا زن در اسلام مقام بزرگی دارد، و خودتان هم معتقدید و میدانید تعبیر به اینکه اسلام زن را محروم کرده است، صحیح نیست. شما باید بگوئید: اسلام به زن حق داده است، حجاب حق زن است، یعنی اسلام به زن اجازه داده تا حجاب داشته باشد؛ و صورت خود را از نامحرمان بپوشاند، نه اینکه حق اولیه زن بی حجابی است، و اسلام گفته حجاب داشته باش؛ خواسته است او را از حقش منع کند.

همچنین خانه داری و تربیت اولاد و تنظیم امر منزل، و در سایه نشستن، این حق اولیه زن است که خدا به زن داده؛ و با آن ظرافت و لطافت و احساسات و وظائف مادری که مهمترین و اساسیترین وظیفه اوست، او را امر نکرده که از منزل بیرون برو و کار کن، آهنگری کن، جهاد کن، بلکه گفته مردها بروند و آن کارهای سنگین را انجام دهند تا زن به حق خودش برسد.

پس نباید بگوئیم اسلام زن را منعل کرده و محروم کرده از این که برود در بیرون کار کند و در گیر و دارها و مخاصمات و زد و خوردها شرکت کند، ما باید بگوییم که: اسلام به زن حق را داده است تا در خانه بنشیند و کارهای مناسب خلقت خودش را انجام دهد؛ و واقع مطلب هم همین است. و لیکن از همین اختلاف تعبیر سوء استفاده میکنند، و میگویند: بنابراین حالا که اسلام ما را منع کرده پس برویم سراغ یک دین دیگر که منع نکرده باشد مارا؛ تمام این دخترهای دانشگاهی یک چنین اعلامیه ای دستشان بود که اسلام زن را منع کرده؛ لذا میگفتند: ای آقا اسلام مال مرتجعین است؛ مال کهنه پرستهاست؛ ما برویم سراغ یک کسی که ما را منع نکرده باشد. چرا این تعبیر را نکنیم که: اسلام به زن حق اولیه اش را برگردانده است؟ از آن به بعد دیگر اعلامیه های آیت اللـه ... تغییر کرد و در هیچ یک از آنها نظیر این جهات دیده نمی شد.»[12]

 

 

 

 

 

 

فصل دوم : غلبه عواطف و احساسات بر عقلانیت زن(نقص عقل)

تعابير متون ديني راجع به نقص و سستي عقل زن

از جمله تعبيراتي كه در متون ديني از ناحيه ائمه راجع به زن آمده است، و موجب بروز سؤالهاي زيادي شده است و شبهه برانگيز بوده است، تعبير به نقصان عقل زن است. كه مهمترين و بيشترين اين روايات و عبارات از سوي حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام صادر شده است كه در نهج البلاغه ذكر شده است.

از جمله فرمايشات حضرت، خطبه 79 نهج البلاغه است (بنا بر نسخ ديگر خطبه 78 يا 80) كه بعد از جنگ جمل حضرت در بيان موقعيت و توان زنان بيان فرموده‌اند. متن خطبه را به خاطر اهميت موضوع دوباره نقل ميكنيم:

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ نَوَاقِصُ الْعُقُولِ فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ وَ لَا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَر.[13]

اى مردم، زنها از ايمان وارث و خرد كم بهره هستند، امّا نقصان ايمانشان‏ بجهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهاى حيض، و جهت نقصان خردشان آن است كه (در اسلام) گواهى دو زن بجاى گواهى يك مرد است، و از جهت نقصان نصيب و بهره هم ارث آنها نصف ارث مردان مى‏باشد، پس از زنهاى بد پرهيز كنيد، و از خوبانشان بر حذر باشيد، و در گفتار و كردار پسنديده از آنها پيروى نكنيد.تا در گفتار و كردار ناشايسته طمع نكنند (و شما را بانجام آن وادار ننمايند).

اگر سخن حضرت تحليل شود مشخص ميشود كه اين كلام واقعا معجزه است و جز از خود حضرت نميتواند صادر شود.

روي اين خطبه بحثهاي زيادي شده است. بعضي در سند اين خطبه و صحت انتساب اين خطبه به حضرت تشكيك كرده‌اند. بعضي كلام امام را تحريف معنوي كرده‌اند و تمام سعيشان اين است كه كلام امام را برگردانند، تا بعضي ها خوششان بيايد و مبادا كسي نسبت به حضرت امير نظر سوئي پيدا كند. ميخواهند علي عليه‌السلام را مقدس كنند، ميخواهند يك علي خوب و قشنگ و بزك كرده كه با همه كس و هر مكتب و مرامي جور در بيايد، معرفي كنند. در حالي كه علي عليه السلام كسي است كه حقيقت را ميگويد، هر كس ميخواهد،

بپذيرد، نميخواهد، نپذيرد.

بر فرض كه ما اين روايت را بدون سند دانستيم، با روايات متعدده ديگر چه كار ميكنيم كه مضمونشان مانند مضمون همين روايت است!؟

خود حضرت امير عليه السلام در خطبه 156 راجع به عائشه با اشاره به سستي عقل زنان ميفرمايند:

وَ أَمَّا فُلَانَةُ فَأَدْرَكَهَا رَأْيُ النِّسَاءِ وَ ضِغْنٌ غَلَا فِي صَدْرِهَا كَمِرْجَلِ الْقَيْنِ.[14]

امّا آن زن (عايشه) انديشه زنانه بر او دست يافت و كينه و دشمنى در سينه‏اش به جوش آمد مانند كوره آهنگرى كه به جوش مى‏آيد.

و در نامه 14 نهج البلاغه ميفرمايند:

وَ لَا تَهِيجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَكُمْ فَإِنَّهُنَّ ضَعِيفَاتُ الْقُوَى وَ الْأَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ.[15]

با آزار رساندن به زنان خشم ايشان را فروزان ننماييد اگر چه آبرويتان را ببرند و اميرتان را دشنام دهند چرا كه از جهت نيرو و جان و خرد ضعيف و سست مى‏باشند.

و در جاي ديگري از نامه 31 نهج البلاغه ميفرمايند:

وَ إِيَّاكَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْيَهُنَّ إِلَى أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْنٍ.[16]

 و بپرهيز از مشورت با زنها زيرا كه رأى آنها سست و تصميمشان ناتوان است.

خطاب حضرت امير با عائشه ولي روي سخنش با همه زنان است

در اين خطبه، خطاب حضرت با عائشه لعنة اللـه عليها است، اما روي سخنش با همه زنان است براي هميشه. فقط اختصاص به عائشه ندارد و فقط مخصوص زنان زمان حضرت امير نيست؛ بلكه براي همه زنان و براي هميشه است. چنانكه آيت اللـه طالقاني در شرح نهج البلاغه خود به اين مسأله اشاره كرده‌اند.[17]

سستي عقل زن تكويني و از  ذاتيات زن است

درباره معناي كلام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و يا ديگر معصومين عليهم السلام كه راجع به نقص و سستي عقل زن بياناتي كرده‌اند، سخنان زيادي گفته شده است.

اول بايد بررسي كرد كه آيا سستي عقل زن كه در متون ديني آمده است، مثل ضعف بدني زن نسبت به مرد از امور تكويني و ذاتي زن است يا اينكه امري اكتسابي است و شرايط اجتماعي و تربيتي در اين مسأله دخيل است. در قسمتهاي قبل اين رساله بررسي شد كه فضيلتهايي كه مرد دارد ذاتي اوست نه اعتباري و نظام عالم هستي بر اين مسأله استوار است.

ان شاءاللـه با بررسي معانی و اقوال مختلفی که راجع به مسأله سستي عقل زن است، روشن خواهد شد كه مسأله سستي عقل زن امري تكويني و ذاتي زن است و اصلا لازمه چرخش حيات اين است كه زن چنين باشد. و چگونه ممكن است كه خداوند چيزي را كه لازمه حيات زن و مرد و جامعه انساني است،به آنان عطا نكرده باشد و اين مسأله را به دوش خودشان بگذارد تا با ايجاد شرايط اجتماعي مناسب زمينه جايگيري زن و مرد در جاي مناسب خود در جامعه بشريت فراهم آورند!؟ وقتي كه اين مسأله لازمه حيات اجتماعي بشريت است، چگونه بشريت بتواند جامعه تشكيل دهد تا زمينه اين مسأله را هم فراهم كنند!؟

معنا و قول اول راجع به نقص عقل زن

بعضی میگویند که عقل رد کلام حضرت، به معنای قوه حافظه است. وم منظور حضرت از نقص عقل زنان، نسیان و فراموشی است که به سبب کم حافظه بودن زنان است. النساء نواقص العقول یعنی زنان حافظه شان کمتر از مردان است.

وجه استدلال

استدلال این افراد در تعریف عقل به قوه حافظه و تعریف نقص عقل به نسیان و فراموشی،آیه البقرة : 282  است : 

واسْتَشْهِدُوا شَهيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى‏.[18]

(و دو گواه از مردان و آشنايان به گواهى بگيريد، و اگر به دو مرد دسترسى نبود، يك مرد و دو زن از گواهانى كه خود شما ديانت و تقوايشان را مى‏پسنديد، تا اگر يكى از آن دو يادش رفت ديگرى به ياد او بياورد.)

 که در باب قضایا و محاکم است. در آیه آمده است که برای شهادت، باید دو شاهد مرد باشند. و در صورتی که یک شاهد مرد بیشتر پیدا نشد، یک مرد و دو زن بعنوان شاهد، در محکمه حاضر شوند: فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ

برای اینکه اگر یکی از دو زن دچار فراموشی شد، دیگری او را به تذکر بیاورد: أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى‏.

این افراد میگویند که «أن تضل» نه به معنای «گمراهی» بلکه به معنای «نسی» و «فراموشی» است. یعنی اگر یکی از زنان دچار نسیان و فراموشی شد، زن دیگر به او یادآوری کند.

اشکال

اشکالی که بر این قول وارد است این است که:

اولا – حقیقتا با بررسی مصادیق مختلف، مشاهده میشود که زن و مرد در قوه حافظه با هم تفاوتی ندارند. و بلکه میتوان گفت که زن در قوه حافظه از مرد بالاتر است چرا که کمتر با مسائل مختلف درگیر است و مشغولیت ذهنی کمتری دارد.

ثانیا – در هیچ جای قرآن «ضلالت» به معنای «نسیان» به کار نرفته است. چرا این افراد که در این آیه، ضلالت را به معنای نسیان میگیرند، در سایر موارد این معنا را برای ضلالت نمیگیرند، بلکه معنای گمراهی را اختیار میکنند!؟ آیات مختلفی در قرآن کریم آمده است که اگر ضلالت به گمراهی معنا نشود، معنا فاسد میشود. آیا الذین یشترون الضلاله به معنای یشترون النسیان است!؟

اگر میخواهند معنای دیگری غیر از معنای حقیقی ضلالت برداشت کنند، باید یک دلیلی، یا یک قرینه ای بیاورند بر معنای غیر حقیقی خود. و الا اصل این است که الفاظ در معنای حقیقی خود استعمال شوند.

ثالثا – در جای دیگری در قرآن کریم داریم که خود ضلالت در کنار نسیان استعمال شده است و هر کدام به معنای حقیقی خود استعمال شده اند:

قَالَ فَمَا بَالُ الْقُرُونِ الْأُولىَ‏ * قَالَ عِلْمُهَا عِندَ رَبىّ‏ِ فىِ كِتَابٍ  لَّا يَضِلُّ رَبىّ‏ِ وَ لَا يَنسىَ.[19]

(گفت: حال اقوامى كه از اين پيش مى‏زيسته‏اند چيست؟ گفت: علم آن در كتابى است نزد پروردگار من. پروردگار من نه خطا مى‏كند و نه فراموش.)

اگر ضلالت به معنای نسیان است، چه معنا دارد که در آیه شریفه هم ضلالت و هم نسیان در کنار هم استفاده شوند؟

علاوه بر این موارد با بررسی موقعیتی که موجب شد تا حضرت امیر بر سستی عقل زنان اشاره کند، مشاهده میکنیم که آیا واقعا آنچه که قائله جنگ جمل و شترسواری عائشه را به دنبال داشت، نسیان و فراموشی عائشه بود؟ آیا انصافا آنجا که حضرت میفرمایند که با زنان مشورت نکنید برای فراموشی و نسیان زنان است؟

پس معنای ضلالت در آیه شهادت نه به معنای نسیان و فراموشی، بلکه به معنای گمراهی است و معنای آیه این میشود که اگر یک زن در مقام اداء شهادت به واسطه بعضی مسائل و به واسطه غلبه عواطف و احساسات بر عقلانیت و به واسطه درک نکردن درست واقعیت، گمراه شد، آن زن دیگر به او متذکر شود.

معنا و قول دوم راجع به نقص عقل زن

عده ای دیگر از طریق تقسیم بندی عقل به عقل نظری و عقل عملی وارده شده اند.

وجه استدلال

عقل عبارت است از عقل نظری و عقل عملی. یعنی انسان در مدرکات خود و در مسائلی که روی آنها تحقیق میکند، از دو نیرو بهره میگیرد: عقل نظری و عقل عملی.

حضرت علامه جعفری در ترجمه و تفسیر نهج البلاغه خود این قول را اختیار کرده اند و در توضیح عقل نظری و عقل عملی میفرمایند:

«يك تقسيم قابل پذيرش در فعاليت‏هاى عقلانى از دوران‏هاى قديم معرفت و جهان بينى، در جو افكار قابل توجه شرق و غرب، مطرح شده و تقريبا با اتفاق نظر مقبول تلقى شده است. آن تقسيم عبارتست از 1-  عقل نظرى، 2-  عقل عملى.»[20]

عقل نظری

ایشان عقل نظری را نیرویی میدانند که فقط منطق و قیاسات منطقی را استنتاج میکند و از ضمیمه کردن قضایا (ولو قضایای نادرست) به نتیجه ای میرسد و دیگر کاری به صحت و سقم قضیه ندارد. کاری با واقعیتها و ارزشها ندارد:

«عقل نظرى [عبارت است از] همان فعاليت استنتاج هدف‏ها يا وصول به آنها با انتخاب واحدها و قضايا و وسايلى كه مى‏توانند براى رسيدن به هدف‏ها كمك نمايند، بدون اين كه واقعيت يا ارزش آن هدفها و وسايل را تضمين نمايند. منطق صورى و رياضى كه عاليترين جلوه فعاليت‏هاى عقل نظرى مى‏باشند، هرگز متكفل واقعيت و ارزش هدف‏ها و وسائل خود نيستند. بعنوان مثال: وقتى كه مى‏گوئيم: انسان سنگ است و هيچ سنگى تناسل نمى‏كند پس انسان تناسل نمى‏كند. از نظر منطقى كه ابزار فعاليت عقل نظريست كاملا صحيح است، ولى مقدمه اول كه عبارتست از «انسان سنگ است» خلاف واقع است. يعنى قضيه‏اى كه براى نتيجه «انسان تناسل نمى‏كند» استخدام شده است، غلط است‏.

همچنين اگر عددى را كه در واقع 7 است، 2 فرض نموده و آنرا در 2 ضرب كنيد، نتيجه 4 كاملا صحيح است. آنچه كه غلط است يكى از واحدهاى عمل رياضى مزبور است كه عبارت است از 2 كه در واقع 7 بوده و شما آنرا 2 فرض نموده‏ايد. بدين ترتيب عقل نظرى كه همواره با ابزار منطق فعاليت ميكند، كارى با واقعيت ندارد، چنانكه هيچ كارى با ارزشها هم ندارد.»[21]

ایشان معتقدند که حتی عقل نظری میتواند ضرورت وجود عدالت را برای جامعه ای منتفی کند:

«وقتى كه شما با تفكرات منطقى و عمل رياضى به اين نتيجه مى‏رسيد كه آزادى يا عدالت در فلان جامعه را با اين مقدمات مى‏توان منفى كرد، تنظيم واحدها و قضايا و انتخاب وسايل را براى بدست آوردن هدف مطلوب خود با روش منطقى محض كه ابزار كار عقل نظرى است، انجام داده‏ايد، آنچه كه غلط و ضد انسانى است، جبر و ستم را هدف قرار دادن است، نه تنظيم مقدمات و شكل ترتيب و انتخاب وسائل. در حقيقت عقل نظرى محض بنائى ساختمان را تعليم مى‏دهد كه آجرها چگونه روى هم قرار بگيرد، مقاومت مصالح در چه حدودى ضرورت دارد، پى‏ريزى ساختمان به چه مقدار سيمان و آهك و سنگ و آهن احتياج دارد اما اين كه اين ساختمان جايگاهى براى تعليم و تربيت و احياى انسانها خواهد بود، يا كشتارگاهى براى انسانها عقل نظرى محض كارى با اين مسائل ندارد. همواره عقل نظرى بر آنچه كه از پيش صحيح فرض شده است، حكم صادر ميكند، و كارى با آن ندارد كه صحيح از نظر چه كسى صحيح در چه شرايط صحيح از روى كدامين واقعيت‏ها.»[22]

ایشان ظهور مکاتب مختلف و منحرف را نتیجه عقل نظری میدانند:

«بهمين جهت بوده است كه منطق‏دانان حرفه‏اى، حتى كسانى كه ابتكاراتى را در منطق بوجود آورده‏اند، فقط از آن جهت كه منطق مى‏دانند و بر همه راههاى فعاليت عقل نظرى آشنا هستند، جهان شناسان و انسان شناسان واقعى نبوده‏اند، زيرا واقعيت‏ها و ارزشها غير از شناخت و قدرت بر تنظيم‏بندى فرمولها بر مبناى وسايل صحيح فرض شده، ميباشد.

اين همان عقل نظرى است كه صدها مكتب و عقيده را ساخته و پرداخته و در طول تاريخ انسانها را روياروى هم قرار داده، كره خاكى ما را به شكل كشتارگاه در آورده است.»[23]

و این در حالی است که همه خود را بر حق میدانند و استدلالات خود را دارند:

«اگر از هر يك حاميان اين مكتب‏ها بپرسيد كه شما ادعاهاى خود را چگونه اثبات مى‏كنيد بى‏درنگ به منطق و عقل نظرى محض تكيه خواهد كرد. اگر شما به ارسطو بگوئيد: شما وجود هيولى را با كدامين دليل اثبات مى‏كنيد او نخواهد گفت: شب هيولى را در خواب ديده‏ام، بلكه خواهد گفت: من با دليل منطق عقل وجود هيولى را اثبات ميكنم. اگر به منكرين وجود هيولى بگوئيد: شما با چه دليلى مى‏گوئيد: هيولى وجود ندارد، نخواهند گفت كه من در عالم خيالات بودم، هيولى را نديدم، بلكه هم دلايل منطقى عقلى ارسطو را با استدلال منطق عقلى رد خواهد كرد و هم براى نفى هيولى بر دليل مزبور تكيه خواهد كرد. اين همان مسئله است كه حتى روان آرام دكارت را مضطرب ساخته است. او مى‏گويد: «از فلسفه چيزى نمى‏گويم، جز اين كه مى‏ديدم با آنكه از چندين قرن نفوس ممتاز بدان سرگرم بوده‏اند، هيچ قضيه‏اى از آن نيست كه موضوع مباحثه و مجادله و بنا بر اين مشكوك نباشد و به خود آن چنان غرور نداشتم كه اميدوار باشم در اين باب برخوردارتر از ديگران شوم و چون ملاحظه كردم كه در هر مبحث چندين رأى مختلف مى‏توان يافت كه هر يك از آنها را جمعى از فضلا طرفدارند در صورتى كه البته رأى صواب و حقيقت يكى بيش نيست»»[24]

ایشان با توجه به مطالبی که گفته شد، بیان میکنند که نتیجتا، ارزش قابل توجهی برای عقل نظری وجود ندارد:

«بدين ترتيب چون هيچ يك از ارباب مكاتب براى اثبات عقايد خويش، بر خيالات و خواب‏نمائى و احساسات شعرى، تكيه نمى‏كنند، بلكه همه آنان ادعاى منطق و تعقل در نتيجه‏گيريهاى خود مى‏نمايند پس ارزش عقل نظرى محض، جز چيدن واحدهائى كه صحيح فرض شده است، در كنار همديگر يا پشت سر يكديگر براى نتيجه‏گيرى چيزى ديگر نيست و نمى‏تواند اختلافات را برطرف بسازد. از طرف ديگر اين يك پديده شوخى و ساده‏اى نيست كه مغزهاى متفكر بشرى چه در شرق و چه در غرب كوشش‏هاى فراوانى مبذول مى‏دارند كه فعاليت اختصاصى عقل نظرى را معين نموده و نگذارند از حدود خود تجاوز نمايد.»[25]

و ایشان دوباره تأکید میکنند:

«عقل نظرى محض قدرت ورود به حوزه ارزشها را ندارد، عقل نظرى كارى با واقعيات فى نفسه ندارد.»[26]

ایشان بیان میکنند که خیلی از متفکران غربی و شرقی نیز راجع به عقل نظری چنین نظری دارند:

«آن گروه از متفكران شرقى و غربى كه نه براى ارضاى حس كنجكاوى فقط، بلكه براى دريافت واقعيات در محصول و كاربرد عقل نظرى نگريسته و آنرا ارزيابى واقعى نموده‏اند، همگى به اين نتيجه رسيده‏اند كه عقل نظرى محض وسيله‏اى است براى تنظيم آن واحدها كه صحيح فرض شده است، براى رسيدن به آن هدف‏ها كه مطلوب تلقى شده است نه اين كه عقل نظرى حاكم مطلق در واقعيات و ارزشهاى شناخت انسان و طبيعت و بايستگى‏ها و شايستگى‏هاى آدمى بوده باشد.»[27]



1 - آیات النساء صص 87 الی 89

1 - تفسیر نمونه  ج 2 ص 176

2 - تفسیر کوثر ج 1 ص 540

1 - پیام امام شرحی تازه و جامعی بر نهج البلاغه ج 3 ص 292

2 - تفسیر المیزان فی تفسیر القرآن ج 2 ص 234

1 - ترجمه و تفسیر نهج البلاغه ج 11 ص 268

1  - بانوان شیعه شماره دوم، مقاله نگاهی تطبیقی به جایگاه تعالی زنان در اسلام و غرب ص 82

2 - همان ص 82

3 - همان صص 83 و 84

1 - همان صص 86 و 87

2 - تفسیر خسروی ج 1 ص 298

1 - وظیفه فرد مسلمان در احیای حکومت اسلام صص 56 و 57

1 - نهج البلاغه خطبه 79

1 - نهج البلاغه بخشي از خطبه 156

2 - نهج البلاغه بخشي از نامه 14

1 - نهج البلاغه بخشي از نامه 31

2 - پرتوي از نهج البلاغه ص 707

1 - سوره بقره آیه 282

1 - سوره طه آیات 51 و 52

1 - ترجمه و تفسیر نهج البلاغه ج 11 ص 290

1 – همان ج 11 ص  291

2 - همان ج 11 صص  291 و 292

1 - همان ج 11 ص   292

2 - همان ج 11 ص   293

1 - همان ج 11 صص   293 و 294

2 - همان ج 11 ص 294

3 -  همان ج 11 ص 295